X
تبلیغات
نظریه پردازیهای بها


مناظرات farid
خانم الهام
فرمودید "کل این کتاب حرف از محبت و خدمت به انسان ها و جلب محبت اوناست، اینکه دروغ نگیم، غیبت نکنیم، بقیه از دست و زبان ما در امان باشن (همون کاری که بعضیهاتون نمی کنین!)، و چی کار کنیم که همه در کنار هم با خوشی زندگی کنن"؟

جسارت است ها، اما واقعا به نظر شما این هایی که فرمودید حرف های جدیدی هستند؟ تمام پیامبران الهی تا حالا حرفشان این بوده که به هم بدی کنید، ستم کنید، دروغ بگویید، غیبت کنید و با زبانتان همدیگر را آزار بدهید، و حالا حضرت بهاء الله با آن تعالیم بدیعی که فرمودید آمده اند و بشر را از این گمراهی ها نجات داده اند؟ تا حالا کسی به شما نگفته بود که به انسان ها نیکی کنید، دروغ نگویید و مراقب زبانتان باشید؟




باز هم خوب بود اگر پیام حضرت بهاء الله واقعا همین ها بود، و لااقل خودشان به این حرف ها پایبند بودند. اگر واقعا به دنبال معنای محبت و خوش زبانی یا ادب و نزاکت نزد حضرت بهاءالله هستید بد نیست نگاهی به گفت و گوها در تاپیک "غیر بهایی از دیدگاه بهایی" بیاندازید تا ببینید حضرت بهاءالله درباره ی کسانی که از ایشان پیروی نکرده اند چگونه صحبت فرموده اند.

از یک طرف حضرت بهاءالله می گویند: "همه بار یک دارید و برگ یک شاخسار"، و از زبان فرزندشان چنین توصیف می شوند: "حضرت بهاء اللّه... تعالیم بدیعی تأسیس فرمود (یعنی تعالیمی که قبلا کسی آنها را بلد نبوده) و فضائل عالم انسانی تأسیس کرد ... و این اساس را در عالم وجود ترویج فرمود ... ( ثانیاً ) وحدت عالم انسانی یعنی جمیع بشر کل مشمول الطاف جلیل اکبرند بندگان یک خداوندند و پرورده حضرت ربوبیت رحمت شامل کل است و تاج انسانی زینت هر سری" (خطابات عبدالبهاء، ج1، ص 130 و 131)، اما از طرف دیگر ادعا می کنند که کافیست فردی (حتی اگر از طرفدارانشان باشد) به یکی از کسانی که پیرو ایشان نشده تنها نسبت "انسان بودن" بدهد، تا خود را از تمام الطاف خدا محروم گرداند؛

"الیوم هر نفسی بر احدی از معرضین من اعلاهم او من ادناهم ذکر انسانیت نماید از جمیع فیوضات رحمانی محروم است، تا چه رسد که بخواهد از برای آن نفوس اثبات رتبه و مقام نماید" (حضرت بهاءالله، کتاب بدیع، ص 140) ،

زیرا به فرموده ی ایشان، کسانی که از ایشان تبعیت نکرده اند کلاً حیوانند، و نه لایق اسمند و نه شایسته ی صفت؛

"نفوسی که از امر بدیع معرضند از رداء اسمیه و صفتیه محروم، و کل از بهائم بین یدی الله محشور و مذکور" (کتاب بدیع، ص 213).

یک جا می گویند: "ای دوستان سراپرده ی یگانگی بلند شد، به چشم بیگانگان یکدیگر را نبینید"، اما جای دیگر تمام افرادی که زیر بار دعاوی ایشان نرفته اند را به ناپاک زادگی و آلودگی نسب متهم می کنند (مائده آسمانی، ج4، ص 355).

یک بار می گویند "عاشروا الادیان بالروح و الریحان؛ با سایر ادیان به صفا و محبت معاشرت کنید"، بار دیگر به خدا قسم می خورند که همه ی مسلمانانِ شیعه مشرکند؛ "لعمرالله حزب شیعه از مشرکین از قلم اعلی در صحیفه حمرا مذکور و مسطور" (مائده آسمانی، ج4، ص 140)، و به پیروانشان دستور اکید می دهند که از معاشرت با افرادی که بهایی نشده اند پرهیزکنند؛

"پس ای اهل رضوان من، خود را ازسموم انفس خبیثه و اریاح عقیمه (بادهای نابارور) که معاشرت با مشرکین و غافلین است حفظ نمایید" (مائده آسمانی، ج8، مطلب 53)،
و می فرمایند: "إعلم بأن الله حرّم على احباء الله لقاء المشرکین و المنافقین، بدان که خدا بر احبایش دیدار با مشرکین و منافقین را حرام کرده است" (مائده آسمانی، ج4، ص 280).

بد نیست بدانید که حضرت بهاءالله با این که "نوع انسان" را - به فرموده ی عبدالبهاء – "عبارت از یک عائله" دانسته اند (خطابات، ج2، ص 32)، تا "جمیع افراد بشر با هم برادر و خواهر و دختر و مادر و پسر و پدر باشند" ( خطابات، ج1، ص 154)، متاسفانه حتی با برادر خودشان نیز نتوانسته اند به صورت مسالمت آمیز زندگی کنند. ایشان علی رغم این که تاکید می کنند "لسان از برای ذکر خیر است، او را به گفتار زشت میالایید" و خاطر نشان می دارند "عموم اهل عالم باید از ضَرّ (آسیب) دست و زبان شما آسوده باشند" (اسرار الآثار، ج4، ص 286)، وقتی پای ریاست بابیان به میان می آید، برادرشان - میرزا یحیی صبح ازل - را به باد انواع ناسزاها می گیرند، تمام اسرار مگو و رازهای نهانی مابینشان را فاش می کنند، و تا می توانند آبروی او را می ریزند. یک بار او را عِجل (گوساله) می خوانند، یک باردیگر بَقَر (گاو نر) (بدیع، صفحات 21، 182 و 183)، و بار دیگر وی را الاغ نام می نهند؛

"قل یا ایها الحمیر (الاغ) حق آن چه بفرماید حق است و به کلمات مشرکین باطل نشود" (بدیع، ص 174).

یک جا هم قصه ی تحول و دگرگونی برادرشان را این گونه شرح می دهند:

"و معرض بالله چون توقف نمود و از صراط لغزید و در همان حین هیکلش از قمیص انسانی (جامه ی انسانی) خارج و به جلود بهائم (پوست چهارپایان) ظاهر و مشهود گشت" (بدیع، ص 110).

مبلغ بهایی، فاضل مازندرانی در کتاب اسرارالآثار خود ذیل کلمه ی "یحیی"، فهرستی از این القاب مودبانه ای که حضرت بهاءالله به برادرشان نثار فرموده اند را تهیه کرده اند؛ "و چون میرزا یحیی ازل در ادرنه با آثار و اعمال و گفتارهای برادر بزرگوار (حضرت بهاءالله) مخالفت ورزید و بابیان را به همین طریق مذکور باقی داشته امر و نهی می کرد ... از درجه ی خود و رتبه ی اتفاق و اتحاد سقوط یافتند (چون قبلا با حضرت بهاءالله متحد و متفق بودند) و متدرجا درالواح و آثار و مرسلات صادره (از حضرت بهاءالله) به رموز و اشارات و القابی از قبیل مشرک بالله و عِجل (گوساله) و جُعَل (حشره ی موذی که در درون مدفوع حیوانات سکنی می گزیند) و طاغوت و شیطان و ابلیس و برکه ی ؟؟ خبیثه و طنین ذباب (مگس) و امثالها نامبرده شدند" (اسرار الآثار، ج5، ص 346).

و اینها همه غیر از غیبت هایی است که حضرت بهاءالله پشت سر برادرشان کرده اند، و آبروهایی است که از او برده اند. گرچه قبلا در گفت و گوهای سایت راجع به این مسئله صحبت شده، اما اگر خواستید باز هم می شود راجع به آنها صحبت کرد، هر چند که حرف های ایشان واقعا خلاف ادب است.

تازه میرزا یحیی صبح ازل روزگاری محبوب حضرت بهاءالله بوده، و جمال مبارک ایشان را چون شمس، صاحب فیوضات می دانسته اند؛ "و قوله: بسم ربنا العلی الاعلی ... دیگر آنکه جواب سائل قبل ارسال شد. معلوم است که آنچه سوال شود، جواب آن از بحر فیوضات ازلی نازل می شود (چون صبح ازل رئیس بابیان بوده و جواب سوالات باید از جانب او صادر می شده) و لکن بآن سوالات تکلیف عباد زیاد می شود. آنچه در بیان فارسی مسطور گشته من عندالله همان کافیست... چون این ایام زمان خفا است و شمس ازلی در افق جان مستور، باید همه را به حب جمع نمود" (اسرارالآثار، ج 5، ص 312، ذیل کلمه یحیی).

ضمنا در مورد ماجرای به زندان رفتن ها و تبعید شدن های حضرت بهاءالله، و این که چقدر مشکلات ایشان "برای مردم" بوده و چقدر بابت چیزهای دیگر، قبلا در سایت گفت و گو شده است. اگر خواستید می توانید صحبت های فرید در تاریخ سه شنبه، ۲۰ فروردین ۱۳۸۷را در این آدرس ملاحظه کنید:

http://www.bahairesearch.org/html/index.php?name=PNphpBB2&file=viewtopic&t=64&postdays=0&postorder=asc&start=120





farid
شنبه، ۰۹ آذر ۱۳۸۷


خانم الهام
در مورد استقامت و پایداری حضرت باب هم حتما می دانید که ایشان یک بار در شیراز تنها با خوردن یک سیلی ادعاهای خود را پس می گیرند و بر فراز منبر مسجد وکیل، به تمام مریدانشان لعنت می فرستند (تلخیص تاریخ نبیل، ص 139 – 141). یک بار دیگر هم در تبریز پس از مجلس ولیعهد، با خوردن تنها 11 ضربه ی چوب (که بر کف پای مبارک نواخته شد) از همه ی دعاوی خود توبه می کنند (کشف الغطا، ص 201 – 205).

بد نیست برای این که معلوم شود چقدر گرفتاری های حضرت باب ناشی از انگیزه های نوع دوستانه و مردم خواهانه ی ایشان بوده یک نگاهی به احکام ایشان در کتاب "بیان" بیاندازید؛ احکامی که حضرت عبدالبهاء آنها را بدین نحو خلاصه نموده اند: "در یوم ظهور حضرت اعلی، منطوق بیان ضَرب اعناق (زدن گردن ها) و حَرق کتب و اوراق، و هدم بقاع (ویران کردن مساجد و زیارتگاه ها) و قتل عام الا من آمن و صدّق (کشتن همه به جز آنهایی که به ایشان ایمان آورده اند و تصدیقشان کرده اند) بود" (عبدالبهاء، مکاتیب، ج2، ص 266).

حضرت باب برای این که نواقص! اسلام را مرتفع کنند، اسلام را نسخ فرمودند و احکام نورانی خودشان را جایگزین احکام اسلام کردند. چند نمونه از آن احکام متعالی این است:

- حکم سوزاندن و نابود کردن تمامی کتب غیر امری
بیان فارسی، ص 198: "فی حُکم محو کلّ الکتب کلّها إلا ما أنشئت أو تنشئ فی ذلک الأمر" (در حکم نابود ساختن همه ی کتاب ها – تماما- مگر آنچه درباره ی بابیت نوشته شده یا نگاشته خواهد شد).

- حکم تدریس انحصاری کتاب بیان، و آنچه همچون علم حروف! به مطالب بیان مربوط می شود
بیان عربی، ص 14 و 15: "لا تتعملّنّ إلا بما نزّل فى البیان أو ما تنشئ فیه من علم الحروف و ما یتفرّع على عمل البیان" (جز آنچه در بیان نازل شده یاد مگیرید! یا آنچه از علم حروف و دیگر مسائلی که در عمل به کتاب بیان به کار می آید).

- تاراج تمام اموال و دارایی های غیر بابیان
بیان فارسی، ص 157: "در این ظهور حلال نیست بر غیر مومنینِ به حق، آن چه ما یُنسَب به ایشان است (هر چیزی که به آنها منسوب می شود)، الا آن که داخل در ایمان گردند که آنوقت حلال می گردد بر ایشان"،
و می گویند: "کل از کل (همه چیز از همه کس) گرفته می شود الا آن که داخل شوند در ظل دین او".
در کتاب بیان عربی صفحه 18 هم می فرمایند: "فلتأخذنّ من لم یدخل فى البیان ما یُنسبُ إلیهم" (پس بی گمان گرفته می شود از هر کسی که در بیان وارد نمی شود هر چه به او منسوب است).

- حکم ازدواج اجباری پسران و دختران بالای یازده سال:
بیان عربی، ص 38: "فلتقترننّ بینهما بعد ما قضی إحدى عشر سنة" (پس البته لازم است که پسران و دختران را با هم تزویج کنید وقتی که یازده سال از آنها گذشته باشد).
و همین طور در لوح هیکل الدین، ص 36: "کتب علی الآباء و الأمهات ازدواج ذریّاتهنّ إن یَقدِرنَ بعد إحدى عشر سنة وإن لم یَقدِروا على من یَقدِر من أولى قرابته فی الکتاب" (بر پدران و مادران در صورت توانایی واجب است فرزندانشان را پس از یازده سالگی تزویج کنند، و اگر پدر و مادر توان این کار را نداشتند این کار بر خویشاوندانی که می توانند واجب است).

- حکم تحریم سواری گرفتن از گاو و نوشیدن شیر خر و بازی با تخم مرغ
بیان عربی ص 49 "لا ترکبنّ البقر و لا تحملنّ علیه من شیئ ... و لا تشربنّ لبن الحمیر ... و لا ترکبنّ الحیوان إلا و أنتم باللجام و الرّکاب لترکبون ... و لا تضربنّ البیضة على شیئ یضیّع ما فیه قبل أن یطبخ" (سوار گاو نشوید و بر آن حیوان چیزی بار نکنید ... شیر الاغ ننوشید ... سوار هیچ حیوانی نشوید مگر با افسار و رکاب باشید ... تخم مرغ را به چیزی نزنید که محتویات آن پیش از پخته شدن آن خراب می شود).





farid
شنبه، ۰۹ آذر ۱۳۸۷


خانم الهام
دوستان بهایی شما شاید واقعا آدم های محترمی باشند، به دیگران مهربانی کنند، دروغ نگویند، مودبانه سخن بگویند و سعی کنند در روابط خود به دیگران احترام بگذارند. اما هیچ یک از اینها نمی تواند خبر از صدق یک آیین بدهد. شما در میان بودایی ها، هندوها، و کسانی که به هیچ دینی اعتقادی ندارند هم می توانید افراد فرزانه ای پیدا کنید که مهربانند و سعی می کنند به بشریت خدمت کنند. اگر صحبت از فداکاری در راه ایمان و عقیده می شود، مطمئن باشید که در میان هندوها هم افراد معتقدی هستند که حاضرند در راه دینشان از خودگذشتگی به خرج دهند. حتما از فداکاری های گروه های مارکسیستی – کسانی که اصلا اعتقادی به خدا نداشتند – در راه رهایی بشر و برقراری عدالت اقتصادی مطلعید. حتما از جان فشانی های انقلابیون نام آور امریکای جنوبی شنیده اید. حتما شنیده اید که مارکسیست های زمان شاه در همین ایران خودمان چگونه سختی های زندان را تحمل می کردند، و در راه ایده هایشان حتی تا پای جان می رفتند. اما این ها هیچ یک نشان از راستی مرام آنها نمی شود. اعتقاد به یک آیین مسئله ی انتخاب میان لباس های گوناگون نیست که هر گاه از یکی خسته شدیم، آنرا به کناری بگذاریم و دیگری را به تن کنیم. اعتقاد به یک آیین مسئله سعادت و شقاوت ابدی ماست. می توانیم در آن جدی نباشیم؟





ستاره
شنبه، ۰۹ آذر ۱۳۸۷


سلام رفقا، خوبین؟ بابا بازم گرد و خاک کردین که... اما جوابتون خداییش ایول داشت، امیدوارم الی خانوم (الهام خانوم) این بار جووابشونو درست و حسابی گرفته باشن، دیگه از متلک پتلک هم خبری نبود دیگه، این می شه پژوهش.
قلب اینکه مادمازل سونیا هم مقالشونو بذارن و این تاپیک حسابی درهم بشه، من بقیه مقالمو می ذارم تا رفقا دیگه دلگیر نشن.
تا تهش، همش، تا آخر آخرش، بخونین و نظر بدین.

ستاره
شنبه، ۰۹ آذر ۱۳۸۷

از بخش پنجم، یه شومارش اومد. اینم بقیش:

2- اما آنچه در ادامه از روش محقق محترم و فرزانه انتظار می رفت، ترجمه اشتباه و ابراز و القای عقاید شخصی در روایات اسلامی است، فرموده اند:

" (دراحادیث است که دریوم ظهورموعوداسلام گروهی خواهندآمد که معانی آیات اول سورهء حدید وسورهءتوحید را که مربوط به الوهیت است خواهندفهمید.) (اصول کافی،ج1،ص123) "

قبل از پرداختن به اصل حدیث، باید عرض کنم که طبق روش خود شما، شما نباید به کتبی که قبول ندارید استنناد کنید! اگر کافی را می پذیرید، باید تمامی احادیث آن را بپذیرید و روایات خاتمیت را با دیده جان قبول کنید.
اما مناسب است به روایتی که دیریست عزیزان بهایی به آن استناد می جویند نیز اشارتی صورت بپذیرد:
این روایت به شرح زیر است:
از امام سجاد(ع) نقل شده که فرمودند:

إنّ الله عزوجلّ علم أنَّه یکون فی آخر الزّمان أقوام مُتعمِّقون، فأنزل الله تعالى (قُل هو اللهُ احدٌ)الآیات من سورة الحدید إلى قوله (وهو علیمٌ بذات الصّدور)، فمن رام وراء ذلک فقد هلک (الکافى، ج1، ص91; التوحید، ص283.)
همانا خداوند عزوجلّ علم داشت که در آخرالزمان اقوام تعمّق کننده اى خواهند بود. پس (قل هو الله أحد) (سوره توحید) و آیات نخست سوره حدید تا آیه (و او به آن چه در دل سینه ها وجود دارد، داناست) را نازل کرد، پس کسى که از این آیات فراتر رفت، هلاک شده است

با قطع نظر از وضعیت سند حدیث، ظاهرا گروهی را اصرار بر این است که مفهوم این حدیث، از متعمّقان تمجید مى کند و لذا خود را بر آنان تطبیق مى کنند و در نتیجه، حدیث را تأییدى بر آراء خود و بعضا ردّى بر منتقدان مى دانند. اما به صورت بسیار خلاصه لازم است به چند نکته زیر تنها اشاره شود:

تعمّق در لغت

(تعمّق) مصدر باب تفعل از ماده(عمق) است. ابن فارس مى گوید: (عُمق) وقتى صفت راه باشد، به معناى بُعد است و هنگامى که صفت چاه باشد، به معناى طول داخل چاه است. (معجم مقاییس اللغة، ج4، ص144، ماده (عمق) ) خلیل بن احمد، ابن اثیر و ابن منظور گفته اند که ماده (عمق) وقتى به باب تفعّل مى رود، به معناى مبالغه و افراط به کار مى رود: (المتعمِّق: المبالغ فی الأمر المتشدِّد فیه، الذى یطلب أقصى غایتة). (النهایة، ج3، ص299; لسان العرب، ج10، ص271; ترتیب کتاب العین، ص579.)

تعمّق در احادیث

براى فهم درست معناى سخن هر گوینده اى باید با زبان، فرهنگ و اصطلاحات او آشنا بود. بنابراین این که در زبان فارسى تعمّق به معناى تفکّر و تأمّل، و امرى مثبت تلقى مى شود، نمى تواند دلیل آن باشد که این واژه در احادیث هم به همین معناست.
به منظور فهم معناى تعمّق در حدیث مورد بحث لازم است به احادیثى که در آن ها کلمه تعمّق به کار رفته است مراجعه کرد. با بررسى این احادیث مى توان معناى تعمّق را در فرهنگ احادیث استنباط کرد. قدر جامع همه این احادیث این است که در فرهنگ معصومان(ع) که هماهنگ با لغت عربى اصیل است، تعمّق به معناى افراط در کارى و خارج شدن از حدّ اعتدال است.

از امیرالمؤمنین(ع):

• الکفر علی أربع دعائم: على التعمّق… فمن تَعَمِّقَ لم یُنِبْ إلى الحق (نهج البلاغه، حکمت31; کافى، ج2، ص392.)
کفر بر چهار ستون پایدار است: بر تعمّق… پس آن که تعمّق کرد به حق باز نگشت.
حدیث، ضمن بیان خطر تعمّق، مردم را از تعمّق برحذر مى دارند و آن را شدیداً مذمت مى کنند.

حدیث پیامبر اکرم(ص)

• إنّ أقواماً یتعمّقون فى الدین یمرقون منه کما یمرق السهم من الرمیة (مسند ابن حنبل، ج4، ص318.)
همانا اقوامى در دین تعمّق مى کنند، آنان از دین خارج مى شوند، همان طور که تیر از چله کمان خارج مى شود.

حدیث خروج از دین را یکى از خطرهاى تعمّق دانسته و نسبت به آن هشدار داده است.
برخی احادیث از تعمّق در اعمال و تکالیف شرعى نهى مى کنند و مردم را از این کار بر حذر مى دارند; براى مثال امام موسى کاظم(ع) مى فرمایند: (لاتعمّق فى الوضوء). (وسائل الشیعه، ج1، ص334.) شیخ حرّ عاملى براى این احادیث بابى تحت عنوان (استصحاب صفق الوجه بالماء قلیلاً عند الوضوء، وکراهة المبالغة فى الضرب، والتعمّق فى الوضوء) گشوده است.( همان) در این احادیث، تعمّق به معناى افراط در وضو گرفتن و وسواس گرى است. این معنا با معناى لغوى کاملاً هماهنگ است، زیرا تعمّق در لغت به معناى افراط و مبالغه است. از پیامبر اکرم(ص) حدیثى نقل شده است که در آن حکمت ترک تعمّق در دین و احکام دین بیان شده است:
إیّاکم والتعمّق فی الدین! فإنّ الله قد جعله سهلاً; فخذوا منه ماتطیقون; (کنز العمال، ج3، ص35.) از تعمّق در دین برحذر باشید، زیرا خداوند دین را آسان قرار داده است; پس از دین هر آنچه را در توان شماست، اخذ کنید.
اشاره به برخی احادیث هم خالی از لطف نیست که تعمّق در معرفت خدا را بى فایده مى دانند.

از امام على(ع) نقل شده است که فرمودند:

• غایة کلُّ متعمَّق فى معرفة الخالق سبحانه الاعتراف بالقصور عن إدراکها; (شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج20، ص292.)
نهایت کار هرکسى که در معرفت آفریدگار سبحان تعمّق مى کند، اعتراف به ناتوانى از ادراک معرفت آفریدگار است.

مقصود اصلى این که قطع نظر از مصداق تعمّق کنندگان، تعمّق در فرهنگ احادیث، افراط کردن و خارج شدن از حدّ و وارد شدن در منطقه ممنوع است و در احادیث به عنوان امرى مذموم، بلکه خطرناک مطرح و از آن نهى شده است. بنابراین، نباید حدیث (اقوام متعمّقون) را دلیلى بر تأیید گروهی خاص ذکر کرد و از آن به عنوان دلیلى در رد مخالفانشان سود جست.
در عین حال قرائن داخلى حدیث هم گویاى این است که حدیث در مذمت أقوام متعمّق صادر شده است. در حدیث آمده است: خداوند چون مى دانست در آخرالزمان گروه هاى تعمّق کننده اى ظهور خواهند کرد، سوره توحید و اوایل سوره حدید را نازل کرد. پس کسى که از این آیات فراتر رود، هلاک خواهد شد: (فمن رام وراء ذلک فقد هلک). اگر حدیث در مقام تحسین و تمجید تعمّق بود، نباید در آن این تعبیر به کار مى رفت.
معناى حدیث این است که چون در آخرالزمان عده اى در ذات و صفات خدا تعمّق و افراط خواهند کرد و از حدود مجاز خارج خواهند شد، خداوند براى جلوگیرى از کار آنان حدى معیّن کرد که آنان از آن حدّ تجاوز نکنند. این حدّ آیاتى از قرآن است که در حدیث مشخص شده است. پس کسى که از این حدّ تجاوز کند و در واقع، از مرحله تفکّر مجاز وارد تعمّق غیر مجاز شود، هلاک خواهد شد. بنابراین، آیات مذکور براى جلوگیرى از تعمّق و افراط نازل شده نه براى تشویق به تعمّق. به دیگر سخن، خروج از محدوده آیات مذکور، همان تعمّق است، لذا همان اثرى که در احادیث دیگر براى تعمّق ذکر شده، در این حدیث براى تجاوز از حدّ آیات ذکر شده است; یعنى هلاکت، کفر و گمراهى. بدین سان، پیام اصلى حدیث، پیام احادیث بسیارى است که از تفکّر در ذات و صفات خدا نهى کرده و آن را موجب هلاکت و گمراهى دانسته اند.
تعبیر (فى آخرالزمان اقوام متعمّقون) نیز مؤید این است که حدیث در مقام مذمت است، زیرا معمولاً تعبیر (آخرالزمان) در احادیث به منظور مذمت به کار میرود، نه مدح و تحسین.





ستاره
شنبه، ۰۹ آذر ۱۳۸۷

3- بخشی دیگر از مقاله و دیگر ادعای ایشان:

" واین که دردورهء کودکی فقط دو حرف آن توسط انبیاء آشکارشد، وبا ظهورموعود، همهء 27 حرف آشکارخواهدشد، مُثبِت این حقیقت است. "

حدیث چنین است که قائم همه بیست و هفت حرف را در بین مردم منتشر میکند، آیا به راستی حضرت باب ( که بنا به ادعای شما قائم موعود اسلام است)، در بین مردم این علم را منتشر کرد؟ اگر چنین است بعد از ظهور باب دیگر علم باید به تمامی منتشر شده باشد. پس آیین بهایی چه مطلبی علمی جدیدی ارائه کرده است؟




ستاره
شنبه، ۰۹ آذر ۱۳۸۷

4- انتهای مقاله:

"بیان مزبورازکتاب بدیع با توجه به قبل وبعدآن،وبا توجه به این که توضیح بیانات حضرت باب می باشد، ازمنظربهائی حقایق دیگری را هم شامل است که دراینجا فرصت پرداختن به آن نیست. خود دوست عزیزی که سؤال کرده اند باید زحمت آن رابکشند"

مطالعه شد و پس از بررسی دقیق، ارتباطی بین دوران کودکی بشر و رتبه نبوت وجود نداشت که در بالا نیز مفصلا توضیح داده شد.





ستاره
شنبه، ۰۹ آذر ۱۳۸۷

با تقدیم احترام،
ستاره
به نقل از کتب بهائی

اینم مث خود اون رفیقمون اعتدال نوشتیم که "با تقدیم احترام" داشت.





ستاره
شنبه، ۰۹ آذر ۱۳۸۷

ما که مقالمون تموم شد. چه زود، دلم واستون تنگ می شه، راستیتش خیلی این مدت باهاتون حال کردیم، به این رفیقمون میلی مایه دار هم گفتم که بیاد بخونه، ظاهرا خوند، بعدشم گفت که اون حامی (hami) که اینجا می نوسه من نیستم! می خواستم بگم که خوب، معلومه، این رفقیمنون خیلی باحاله، خودتو با اون مقایسه می کنی؟ دیگه نگفتم بهش، خودش بیاد بخونه.

اینم واسه جدایی:

غروب چشم تو رنگش طلائی
ولکیــــــــن آخرش درد جدایی
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1391ساعت 22:5  توسط untibaha  | 



مناظرات دنباله گفتگوی خاتمیت:
ستاره:اولا بنده چند فرهنگ مهم عربی – عربی رو که ملاک های معتبر این بررسی ها هستند نگاه کردم، ولی هیچ کدامشان معنای خاصی رو برای تعبیر"انتهی ب..." ذکر نکرده بودند. نه در فرهنگ دم دستی المنجد ترجمه ی خاصی برای این تعبیر بود، و نه در فرهنگ معتبر "المعجم الوسیط"، و نهایتا نه در کتاب "لسان العرب" که مبسوط ترین و جامع ترین فرهنگ لغت در زبان عربی است. به هر حال این نتیجه ی جست و جوی من بود.
از این ها گذشته، در همان کتاب فرهنگ نوین عربی- فارسی آقای طباطبایی نوشته بود "انتهی بکذا" یعنی "به ... انجامید". خب عزیز من انجامیدن یعنی چی؟ یعنی تمام شدن و پایان یافتن و منتهی شدن دیگه.
به خصوص که حضرت بهاالله بجای این که جمله را به صورت عادی بگویند و بفرمایند "الذی "انتهت به" الرساله و النبوه"، "به" رو جابجا کردند و اونو قبل از "انتهت" گذاشتند، و فرمودند "الذی "به انتهت" الرساله و النبوه". ومی دونید که یک قاعده ی خیلی معروف در زبان عربی هست که می گه "تقدیم ما حقه التاخیر یفید الحصر" یعنی جلو انداختن چیزی که جایش بعدا بوده، افاده ی حصر می کند. مثلا اگر بجای این که بگوییم "نعبدک" یعنی تو را می پرستیم گفتیم "ایاک نعبد"، منظور ما این بوده که "فقط" تو را می پرستیم. لذاست که با جلو انداختن "به" در اون عبارت، حضرت بهاالله فرموده اند "کسی که رسالت و نبوت "تنها" به او منتهی شده"، و این مقام رو منحصر در حضرت رسول دونستن، و بقیه رو فاقد این مقام عنوان کردند.


اینجا دوباره باید لحنم عوض شه، نه؟

باید عرض کنم که عبدالحمید اشراق خاوری نظری مخالف نظر نویسنده محترم دارند که ایده ای بدیع ارائه کرده اند و با این بیان، هم سواد جناب اشراق خاوری و هم جایگاه علمی تایید کنندگاه آثار امری در موسسه مطبوعات امری را زیر سوال برده اند!

• مقام این ظهور عظیم و موعود کریم از مظاهر سابقه بالاتر است زیرا نبوت به ظهور محمد رسول الله ختم گردید و این دلیل است که ظهور موعود عظیم، ظهور الله است و دوره نبوت منطوی گردید زیرا که رسول الله خاتم النبیین بودند." (رحیق مختوم ،ص 78)

ایشان دوره نبوت را "منطوی" شده و نبوت را "ختم شده" می دانند، همان که حضرت بها با عبارت "انتهت: بیان کرده اند، و اگر به کتاب قاموس ایقان نیز مراجعه کنید، در جلد نخست، ایشان در توضیح عبارات حضرت بهاء الله و نیز همان عبارت "الصلوة و السلام ..." معنای "انتها یافتن" و "ختم نبوت" را بیان می کنند، نه "منجر شده" و امثال آن!

دیگر آن که بهترین راه، مراجعه به عبارات دیگری است که در آنها کلمه "انتهت" آمده، همان روشی که مورد پسند نویسنده محترم است:
ابتدا بیانی که در بالای این نوشته ارائه شد را دیگر بار ارائه می کنیم تا حق طلبان خود نتیجه بگیرند:

• الصلوة و السلام علی الذی به انتهت النبوة و الرسالة و انقطعت نفحات الوحی و علی آله و اصحابه بدوام الملک و الملکوت و العزة و الجبروت (مجموعه الواح مبارکه (عندلیب)، بهاء الله، موسسه ملی مطبوعات امری ایران، 132 بدیع، ص 36)

و می بینید که بعد از "انتهت" با کلمه "انقطعت" توضیح داده شده است، در این جا معنای "منجر شدن" را شما می بینید؟ "پایان یافتن و قطع شدن" است که تنها معنای عبارت بالاست.

--
وای نمی تونم جولو خودمو بگیرم، می بینین چی نوشته؟ انقطعت نفحات الوحی! ینی دیگه وحی محی همه چی تعطیل! وختی وحی تتیله، دیگه پیامبری میامبری می ره رو هوا! ینی هر کی می گه بابا به من داره وحی می شه، باورت نمی شه؟ ببین، داره وحی می شه دیگه، چرا باور نمی کنی! حضرت بهاء الله می گن این آدم بیخود می گه، چرا؟ چون : انقطعت نفحات الوحی!
اینم که معلومه در مورد کیه دیگه نه؟ می گی کی؟ باشه می گم.
اول سلام کردن به پیامبر اسلام، همونی که رسالت و نبوت به ایشون پایان یافت، می گی از کجا بدونیم پیامبر اسلامه؟ از اینجا:
"زیرا نبوت به ظهور محمد رسول الله ختم گردید " اشراق خاوری
بعد این داستان، می گن وحی محی هم قطع شد!
شه ژالب واقعا !
بسه دیگه، بریم سراغ بقیش.
--
دیگر بیان:

• فلک الحمد یا الهی علی ما وفقتنی بالصیام فی هذا الشهر الذی نسبته الی اسمک الاعلی و سمیته بلعلاء و امرت بان یصوموا فیه عبادک و بریتک و یستقربن به الیک و به انتهت الایام و الشهور کما ابتدئت اولها باسمک البهاء (امر و خلق ، ج 4، مجموعه آثار، لانگنهاین، آلمان، 1986، ص 49 )

در اینجا نیز "انتهت" به معنای "پایان یافتن" است، "به انتهت الایام و الشهور" یعنی: "به آن، روزها و مها ها پایان یافت" و می بینیم که قبل آن به ماه "علا" که ماه روزه اهل بهاست اشاره شده که "پایان بخش" ماه های بدیع است. نکته مهم تر آن که "انتهت" در مقابل "ابتدئت" آمده، ("کما ابتدئت") و این ادبیات، معنای مخالفت دو کلمه "انتهت" و "ابتدئت" را نشان می دهد، "پایان یافتن" و "شروع شدن" و البته نباید فراموش کرد که حرف اضافه ای که اینجا به کار رفته همان حرف اضافه"بـ " یعنی دقیقا مشابه با متن کتاب اشراقات ص293 است!

این بود انشای من! (به یاد مدرسه) ;-) Jazireh
یکشنبه، ۲۶ آبان ۱۳۸۷

سلام به دوستان،
ستاره عزیز، دقیق و متین جلو می روید، اگر اجازه دهید، من نیز مطالبی به نگاشته های شما اضافه کنم تا راه هر گونه بهانه ای بسته شود.

• لَانّ اللّهَ تبارکَ و تعالى بعد الّذى خَتَم مقامَ النبوةِ فى شأنِ حبیبه و صفیّه و خیرَتهِ (آثار قلم اعلی، ج 3، ص 12)
در این جا صریحا صحبت از "ختم" مقام نبوت است!
یعنی فقط کلمه "انتهت" را نداریم، در اینجا "ختم" را داریم!

عبارت فارسی و ساده تر و پاسخگوی تمامی سوالات نویسنده، بیان حضرت ولی امر الله است:

• از ختمیت خاتم مقام این یوم ظاهر و مشهود. دوره نبوت ختم شد (نظم جهانی بهائی، موسسه معارف بهائی، کانادا ۱۹۹۵، ص 101)
دوره نبوت "ختم شد" !
ستاره جان، بی صبرانه منتظر ادامه مقاله شما هستم.
hami (یکشنبه، ۲۶ آبان ۱۳۸۷ )

سلام ستاره جون
ببین رفتی و نسازیا. مگه خودت نگفتی حامی بهایی بوده و با مازیار میومدن حالتونو بگیرن؟ خوب من کجا و بهائیت کجا عزیزم؟
پس دیگه با من بحث نکن و اگه خواستی با من صحبت کنی لطف کن به خاطر ما یه آلت ـ شیفت هم بگیر دیگه.hami ببین چقدر اینجوری خوشگلتره. درسته فرنگیه اما عیب نداره ، حداقل مرز بین اسلام وبهایی رو معلوم میکنه
بگذریم.
بابا دمت گرم. عجب بحث جالبی راه انداختی. اما خودت گفتی:
نقل:
اما می دونی چیه، این رفیقمون اعتدال که کلی دعاش می شه گفته نه، "به انتهت" اون معنایی رو می ده که ایشون می گه!

با توجه به این معانی که من رفتم پیدا کردم (البته اصلا نیازی به این کار نبود چون معنی انتهت مثل روز برای همه روشنه اما چه کنیم دیگه، ما که یه ستاره بیشتر نداریم و کار هم از محکم کاری عیب نمی کنه) و مواردی هم که خودت گفتی معنی انتهت وجمله 293 اشراقات کاملا معلومه دیگه. حالا مگه این آقا شَم شَم ( اعتدال رو میگم) حرف حسابش چی بود؟ چی می گفت؟
منتظر ادامه بحثت هستم رفیق

ستاره:
سلام به رفقا،
ما این مدت یه خورده ای سرمون شولوغ پولوغ شده نمی رسیم زیاد بیایم اینجا چیز میز بذاریم.
بابا hami جون، هر جور راحتی، نوکرتم! این رفیقمون در مورد "به انتهت" گفته بود، که ملثا اگه یکی بیاد و یه "به" به این "انتهت" اضافه کنه، معنیش چی؟عوض می شه دیگه! مام گفتیم نه، با "به" هم همون معنی رو می ده، این حرفام واسه اون بود.

تیکه بعدی مقاله رو یجا می ذارم. یاحق


بخش چهارم – معنایی نوین!

در ادامه، به بیان دوران کودکی بشر پرداخته اند و ما را ارجاع به کتابی دادند که در آن حق را بیابیم، و ادعا کردند که :

" حتی اگرخاتمیت را به معنی آخرین بودن هم که بگیریم، منظورآن است که دورهء 6000 سالهء کودکی بشرگذشته وحضرت رسول آخرین مربّی این دوره بودند، واینک دورهء بلوغ وآغازسیرکمالی بشریت به سوی صلح و وحدت پس از6000 سال جنگ وجدال دوران کودکی، می باشد؛ که این نیزخودبحث مفصل دارد، طالبین رجوع فرمایند به کتاب "نگاهی تازه به دیانت بهائی" به این ترتیب معنی بیان " قدری تفکر نما مع آنکه منتها رتبه تکمیل هیاکل بشریه برتبه نبوت است" نیز روشن است. انبیاء دورهء کودکی بشریت بالنسبه به دورهء جدید، دارای منتها رتبه ای می شدند
که جامعهء بشری آن روز طاقت دریافت آن را داشت. مقام فتبارک الله احسن الخالقین درآن دوره برای "هیکل بشری"، رتبهء نبوت بود. امادرخودکتب آسمانی بیانات زیادی است که منتها رتبهء مزبوردردورهء بلوغ بشررا ،که ازطرف خدا به فرستاده اش اعطا می شود وبشریت استعداد دریافت آن را دارد "مظهریت ربوبی والوهی" بیان می دارد که خودبحثی مفصل است "

نکته جالب توجه آن است که می فرمایند: "حتی اگرخاتمیت را به معنی آخرین بودن هم که بگیریم، منظورآن است که"، از این حرف ایشان نتیجه می گیریم که خودشان هم نمی دانند به خاتمیت معتقد هستند یا نه! بالاخره معنای "ختم شدن" داریم یا نه! اینکه می فرمایند حتی اگر به آن معنی هم بگیریم حرف بیهوده ای خواهد بود اگر خودتان به آن معتقد نیستید! شما از ابتدای مقاله به انواع دست آویز های سست متمسک شده اید که اثبات کنید معنا کردن خاتمیت به معنی آخرین بودن غلط است آن وقت چگونه در انتهای مقاله، خودتان معنایی درست برای آن ارائه میکنید؟ این دیگر کدامین روش علمی است؟!!!
نکات مهم این بخش چنین است:
1- بشر پس از گدران دوران کوردکی 6000 ساله خود، وارد دوران بلوغ خود شده است.
2- منتها رتبه تکمیل هیاکل بشریه که در بیان حضرت بهاء الله در کتاب بدیع آمده ، اشاره به دوران کوردکی بشر می کند.
3- منتها رتبه در دوران بلوغ بشر، "مظهریت" است.

اما دوران کودکی و بلوغ بشر:
آنگاه که به کتاب محبوب نویسنده محترم که ما را نیز به آن ارجاع داده اند نگاه می کنیم، می بینیم که فصلی در این خصوص موجود است که دوران کودکی و بلوغ بشر را تشریح می کند. خلاصه آن چنین است:

دوره اول (یا کور نبوت یا آدم) که هدف آن یگانگی خدا و ادیان بود. دوره آن 6000 سال طول کشید که با ظهور حضرت باب پایان یافت. در این دوران، نه اعتقاد واقعی به خدا بود نه تدین حقیقی، دین حقیقی و علم حقیقی توسط مردم رد می شد و مقابل هم گذاشته می شد، غرب با رشد علم ، انسانیت خود را از دست داد، و شرق در مسیری متفاوت به نتیجه ای مانند غرب رسید اما با خرافات و تعصب و تقالید جاهلانه.
دوره دوم ، دوران طلائی بلوغ و تکامل تدریجی انسان که هدف آن صلح حقیقی و وحدت عالم انسانی است و از سال 1260 (ظهور حضرت باب) آغاز شد. حضرت بهاء الله با یادآوری این بیماری مزمن 6000 هزار ساله که شامل اختلاف و جنگ و جدال بود، داروی شفا بخش اتحاد را به عالمیان ارائه فرمودند. ایشان ریشۀ همۀ دردهاى عالم انسانى را فراموشى و نادانى انسان نسبت به حقیقت ادیان- یعنى یگانگى خدا، محبت، عدالت، بخشش، راستى، وفا، امانت، نیکوکارى، بردبارى، خلوص نیت و پاکى دل، پرهیزگارى، انصاف، فروتنى، وارستگى و انقطاع، اخلاق نیکو، اعتدال، همدرى و امثال آن— دانسته که نتیجه آن آلوده شدن انسان به اعمال غیرانسانى است، مانند حسادت، غرور و خودخواهى، مکر و ریا و دورویى، دروغ، فسق و فساد و زنا و فحشا، خیانت و بى وفایى، خباثت، ظلم، اسراف، طمع، افترا، غیبت، عیبجویى، شهوت پرستى، دزدى، اختلاس، احتکار، رشوه، خیالات فاسد و نیات پلید، قمار، استعمال مواد مخدر و مشروبات الکلى، لعن و طعن و قتل و ترور و رقابت و امثال آن.
و نیز خود حضرت بهاءاﻟﻠﻪ در این باره مى فرمایند: براى حفظ وآسایش اهل عالم… اگر سراج دین مستور مانَد، هرج و مرج راه یابد، نیر عدل و انصاف و آفتاب امن و اطمینان از نور باز ماند… دین اﻟﻠﻪ و مذهب اﻟﻠﻪ محض اتحاد و اتفاق اهل عالم از سماء مشیت مالک قدم نازل گشته و ظاهر شده؛ آن را علت اختلاف و نفاق مکنید

جدای از نقد تک تک عبارات ایشان، چکیده سخن آن است که:

بشر با ظهور حضرت باب، وارد دوران طلائی بلوغ خود شده که باید چنین باشد:

• محبت و اخلاق نیک داشت،
• از لعن و طعن و افترا و دروغ و حسادت پرهیز کرد،
• از جنگ و جدال خبری نباشد.

حال ببینیم که آیا با تعالیم حضرت باب و بهاء این دوران شروع گشته است؟

• حضرت بهاء الله ، برادرشان صبح ازل را با عباراتی چون خر و گاو نر و گوساله و مار و سوسک میهمان می کنند و ایشان را حرام زاده! خوانده، از شهوت پرستی برادر رونمایی می کنند! (که تفصیل آن در کتاب بدیع به راحتی یافت می شود، مثلا ص 379) – محبت و اخلاق نیک و کنار گذاشتن طعن و لعن !

• فرزند خلف ایشان، مرکز عهد و میثاق، حضرت عبدالبهاء نیز به تبعیت از پدر بزرگوار خویش، چنین افاضاتی دارند که به تحری حقیقت در این مورد را با طالبان آن وا می گذاریم (در مکاتیب حضرت عبدالبهاء خواهید یافت، متحریان حقیقت خود جستجو کنند!) - محبت و اخلاق نیک و کنار گذاشتن طعن و لعن !
بنابراین محبت و اخلاق نیک و دوری از لعن و طعن چنین شد!

• هنگامی که به احکام حضرت اعلی نگاهی می افکنیم، می بینیم که احکام دوران بلوغ بشر بدین ورت می گردد:
o باید همه کتب جز بیان سوزانده شوند؛
o جز آنچه در بیان نازل شده یاد مگیرید؛
• در تعالیم حضرت عبدالبها برای دوران بلغ بشر ، عقل و نقل جایی در استدلال و تشخیص درست و غلط ندارند (فرموده حضرت عبدالبها در مفاوضات ، ص 224)
• جنگ و جدالی که قرار بود در دوران بلوغ بشر خاتمه یابد (پس از ظهور حضرت باب در سال 1260) ختم نشد! دو جنگ خانمان سوز جهانی (The First & The Second World War ) و سه جنگ خانمان برانداز داخلی ایران که به دست بابیان به راه افتاد و جنگ های دیگری که در نقاط مختلف این کره خاکی در حال پیشروی است ! همه نشان از این است که پس از سال 1260 وارد دوران بلوغ بشر نشده ایم!

نتیجه:
دوران بلوغ بشریت که باید اخلاق نیک و حسنه داشت و جنگ و جدلی در میان نباشد ، هنوز فرا نرسیده است، پس خاتمیت همچنان برقرار است، چون خودشان فرمودند: " حتی اگرخاتمیت را به معنی آخرین بودن هم که بگیریم، منظورآن است که دورهء 6000 سالهء کودکی بشرگذشته وحضرت رسول آخرین مربّی این دوره بودند" و دیدیم که هنوز دوران کودکی بشر (ابته طبق تعریفی که دوست عزیز بهائی ارائه کرده اند!) به اتمام نرسیده و بنابراین، هنوز پیامبر اسلام، آخرین مربی بشریت اند.

یه سری نکته دیگه هم می مونه که بعدا میام می ذارم.
اگر با من نبودش هیچ میلی
چرا ظرف مرا بشکست لیلی یا حق

ُSonia (جمعه، ۰۱ آذر ۱۳۸۷ )

سلام به خوانندگان متحری حقیقت.می خوام خودتون قضاوت کنید:همون طوری که می دونید،حامی و ستاره مخالفان دین بهایی هستند و مطالبی ضد این دین الهی می گن.تو این تاپیک همه شاهدیم که این دو نفر خودشون هم با هم مخالفن.حالا خودتون بگید:می شه به حرف های مشترک دو نفر که خودشون با هم مخالفن ،اعتماد کرد؟
من که نتیجه گرفتم دیگه نباید به این سایت بیام.این آی دی منه. sonia_hasoori1992 اگه سوالی داشتید،در خدمتم.اما بیرون از این سایت.قبلا از قضاوت عالیتون ممنونم.

Sardarbir (جمعه، ۰۱ آذر ۱۳۸۷ )
جناب سونیا
رسم نیست در بهائی پژوهی کسی افراد را به خارج سایت ارجاع دهد.این معنایش ضعف طرف از پاسخ و گریز از زیر بار سوالات است.در عین حال آی دی شما را که باید طبق مقررات پاک می کردیم، پاک نکردیم تا بگوئیم اگر ده هانفر همین سوالات را آنجا از تو بپرسند و تو نتوانی جواب بدهی فرقش با اینجا در این است که در آنجا دیگران نمی بینند تو پاسخ نداری و اینجا همه می بینند پاسخی ندارید!
لذا توصیه می کنیم همینجا باشید و شجاعانه بگوئید آنچه در چنته دارید.

sonia (شنبه، ۰۲ آذر ۱۳۸۷ )
مرسی جناب سردبیر از تذکرتون.اما توی کدوم قانون گفته که باید آی دی منا حذف کنید؟
در ضمن من آی دی دادم تا طرفم در یک فضای آرام و به دور از شلوغیای این سایت خودش فکر و تجزیه و تحلیل کنه،هر کیم دوست نداشت،بیاد همین جا.

Habibollah (شنبه، ۰۲ آذر ۱۳۸۷ )

خدمت دوست عزیزمان، سرکار خانم سونیا عرض ادب دارم.
دوست عزیز
من هر وقت که می خواهم با کسی صحبت کنم سعی می کنم همان طور که شما فرمودید، در یک فضای آرام و به دور از شلوغی به صحبت بپردازم تا طرف مقابل خودش فکر و تجزیه و تحلیل کند.
حالا می شود تا با هم در فضایی کاملا ارام به صحبت بپردازیم؟
من از شما خواهش می کنم تا در قسمت "ارتباط سؤال پاسخ"به گفتگو بپردازیم.
برای این که تداخل در بحث ها هم پیدا نشود. خواهش می کنم که دانه به دانه مباحث مختلف را بیان نمایید تا دوستانه در مورد آنها حرف بزنیم.
از تمامی کاربران این سایت که سرورانم هستند می خواهم با ناراحتی و عصبانیت بین گفتگوی ما وارد شوند خواهش می کنم که از این کار منصرف شوند تا حقیقت از میان یک گفتگوی دوستانه هویدا گردد. تنها در صورتی وارد گفتگو شوید که دوستانه بنویسند و فضا را غیر آرام ننمایند. متشکرم.

البته باید متذکر گردم که فردا شب من عازم سفر هستم و برای مدتی نمی توانم که با شما به بحث بنشینم. ولی تا آن موقع در خدمت هستم.

Maryam (شنبه، ۰۲ آذر ۱۳۸۷ )

سونیا خانم به جای خالی کردن میدان حقانیت خود را ثابت کن اینجا محیطی است کاملاً آرام و علمی .....اگر نمی توانی برهانی بیاوری از بزرگانت استمداد کن.......... اما اگر به واقع جواب قانع کننده ای نداری پس دیده بگشا...... کاری نیکنیم که خدا طردمون کنه.

Sardabir (شنبه، ۰۲ آذر ۱۳۸۷ )
تالار های گفتگوی بهائی پژوهی بیست و چهارساعته مفتوح است تا هرکس حرف پژوهشی در موضوع بهائیت دارد بیان کند.سوءاستفاده از این امکان که با زحمت فراوان بر پاشده از طرف هرکس که باشد صحیح نیست .نمک خوردن و نمکدان شکستن منصفانه نیست.بعضی می آیند و هرچه دلشان می خواهد می گویند و وقتی پاسخی برای سوالات کاربران ندارند این سایت را به باد انتقاد می گیرند و یک آدرسی را تبلیغ می کنند و فرار را بر قرار ترجیح می دهند.این شده است یک رویه برای بعضی مثل اسپرینگ و ایران و میلی ونوزدهساله ومتین و..
تبلیغ سایت های دیگر،کپی کردن مطالب دیگران ،بی احترامی و هتک ،خطوط قرمز این سایت است که سردبیر به عنوان نماینده شما کاربران عزیز بر نمی تابد.
قدر بدانیم این نعمتی را که در جهان مجازی در موضوع بهائیت و به شکل دو طرفه بی نظیر است و روزانه هزاران نفر را مشتاقانه به سوی خود می کشاند که بی صبرانه مطالب جدید آن را پی می گیرند و یا آن را در موتورهای جستجو می یابندو در باغ مطالب آن به سیر و سیاحت علمی می پردازند.
از منصفان و شاکران باشیم که خدا نیز منصفان و شاکران را دوست می دارد!

***********
حبیب عزیز را که گمان داریم به سفر معنوی حج مشرف می شود به خدامی سپاریم و تا بازگشت پیروز او از این عبادت بزرگ ،منتظر پیام ها و مطالب علمی و لحن دوستانه و صمیمی او می مانیم. باشد تا با توشه های روحانی از این سفر آسمانی باز گردد و نصیبی هم به خانواده بزرگ بهائی پژوهی برساند ان شاءالله.

hami (یکشنبه، ۰۳ آذر ۱۳۸۷ )
نقل:
حامی و ستاره مخالفان دین بهایی هستند و مطالبی ضد این دین الهی می گن.تو این تاپیک همه شاهدیم که این دو نفر خودشون هم با هم مخالفن.حالا خودتون بگید:می شه به حرف های مشترک دو نفر که خودشون با هم مخالفن ،اعتماد کرد؟

خانم سونیا، چرا مطالب رو قاطی می کنی آخه؟
من در صمیمانه نوشتم امکان نداره دونفر مخالف هم باشند و هر دو حق هم باشند.
حالا شما اومدی همین حرف من رو یه جور دیگه میگی که اصلا معنی جمله من رو نمیده.
اولا من و ستاره کجا با هم مخالفیم؟ من نوکر ستاره جون هم هستم. فدای اون سیبیلاش هم میشم.(البته نمیدونم اگه ستاره است پس چه جوری سیبیل داره؟)
دوما اگر هر دوی ما مخالف بهائیت هستیم، این دلیل نمیشه موافق همدیگه باشیم.
مثلا شما و بت پرستها هر دو مخالف ما هستین اما خود شما با همدیگه موافقتی ندارید. درست نمیگم خانومه؟
الهام (یکشنبه، ۰۳ آذر ۱۳۸۷ )

ببینین، اینجا هم دارین سونیا رو اذیت می کنین، این واقعا راهش نیست.
آخه مریم جون، تو دیگه چرا؟ آخه دین واسه آدما یه امر قلبیه، نه علمی و برهانی، درسته نباید هر چیزی رو قبول کنیم، اما این دلیل نمی شه که هر چیز قلبی رو هم بتونیم با برهان و عقل ثابت کنیم!
یه سوال می پرسم، اجازه هست؟ نمی ریزین رو سرم خفم کنین؟
کی می تونه طعم قهوه رو با کلمات بیان کنه؟
کی می تونه حقیقت دوستی و محبت رو تو یه جمله، یا ده جمله یا ده تا کتاب با حروف الفبا توضیح بده؟

آخه دین هم همینه، یه امر قلبی رو که نمی شه با کلمات و برهان ثابت کرد، به نظر شما می شه؟
سونیا جون، اینجا وسط این همه آدم تنهایی سخته، پیشت می مونم تا ببینیم اخلاقشون درست می شه یا نه.

hami (یکشنبه، ۰۳ آذر ۱۳۸۷ )

باز اومدی نسازی الهاما
آخه دختر خوب شما هم که هنوز هیچی نشده از بهاییها یاد گرفتی بدون مدرک و منطق حرف بزنی
ازت خیلی عذر میخواما ولی اتفاقا بر عکس نظر شما دین اصلا قلبی نیست بلکه انسان باید از روی عقل و منطق به انتخاب دین بپردازه.
وگرنه خدا عقل رو برا چی به انسان داده؟ برای اینکه درست رو از نادرست تشخیص بده. این کار عقله خانم نه کار دل و قلب.
ما میدونیم که همیشه قلب درست نمیگه ولی عقل همیشه درست میگه. البته اگر در اون غرض ورزی نباشه. چون خدا عقل رو معصوم آفریده(البته نمیخوام این بحث رو زیاد باز کنم چون اینجا بهایی پژوهیه)
در هر حال ممکنه دل آدم و احساس آدم خیلی موارد اشتباه رو بپذیره مثل همین دوستان بهایی ما. اونها با اینکه اینهمه تناقض رو در دینشون می بینن اما چون قلبا به بهائیت اعتقاد دارند هیچوقت نمی پذیرند که دینشون نمیتونه الهی باشه.
اما اگه با عقل به این مساله نگاه کنن می بینن که واقعا بهائیت نمیتونه یه دین الهی باشه چون در اون تناقض و اشتباه به وفور دیده میشه.
باز منتظر نظر شما هستیم

الهام (سه شنبه، ۰۵ آذر ۱۳۸۷ )


دوست نداشتم دیگه اینجام در جواب حامی چیزی بگم، اما اشکال نداره، فقط خدا کنه تاثیری داشته باشه،

"بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست.باور کنید که پاسخ آیینه سنگ نیست.سوگند میخورم به مرام پرندگان.در عرف ما، سزای پریدن، تفنگ نیست.با برگ گل نوشته به دیوار باغ ما.وقتی بیا که حوصله ی غنچه تنگ نیست.در کارگاه رنگرزان دیار ما.رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست.وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را.فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست.تنها یکی به قله تاریخ می رسد.هر مرد پاشکسته که تیمور لنگ نیست"

ستاره (سه شنبه، ۰۵ آذر ۱۳۸۷ )

سلام به رفقا،
این چن روزه چه شولوغ شد! بابا hami جون، راس می گه دیگه، تو داری همش می گی اگه راس می گی این چی می شه، اون چی میشه، بیا جواب بده، اونا حرف نداشتن رفتن اگه تو حرف داری بزن، یالا دیگه پس چی شد، و از این حرفا که...
راستیتش تو مرام ما نیست با یه مادمازل مودب اینجورکی حرف بزنیما، حرفتو راست و پوست کنده بزن دیگه، چرا مث داریوش حوضی هی شالاپ شولوپ می کنی دیگه!
سونیا خانوم، آبجی، نیمیخوایم خدایی نکرده کودورت مودورتی پیش بیادا، راستیتش ما دیدیم این رفقمون اعتدال خان حرفای ناجوری زده، مام مث خودش خواستیم جوواب بدیم، البت منطقی و مستدل و با مرام. شومام اگه فکر می کنی اشتپ مشتپی تو کارمونه خوب بگو، مام گوش می دیمو یاد می گیریم خوب، اینم یه متن با مرامی:

شمع بزم محفل شاهان شدن ذوقی ندارد
ای خوش آن شمعی که روشن میکند ویرانه ای را

چه ربطی داشت؟ (-:
(پیدا کنین پرتقال فوروشو)

راستیتش یه خیر مقدمم به الی خانوم (البت اگه اکشالی نداره الی خانوم صداتون کنیم ها) عرض کنیم، خوش اومدین، شومام ایقدر تند نرین دیگه، حالا این رفقمون یه کمکی تند می ره، شوما خانومی.
البت ناگفته نمونه رفقا، مرام نمی گه اینجوری به رفقا مخصوصا خانومای مودب تیکه انداخت و نظراشونو یه هویی انداخت زمین! آخه یه جورایی این الی خانوم راس می گه، دین که همش برهان و استدلال نیست، نباید به احساسای یه آدم مومن به خدا، خدایی نکرده بی احترامی کرد دیگه!
اما الی خانوم، وختی هم که منطق یه دینی بلنگه که دیگه نمی شه بهش دل داد، می شه؟ د نمی شه دیگه! وختی یه کسی داره می گه همه خوبن و گل ان، بعد بیاد بگه اونا خوب نیستن و گل نیستن و ماییم که ته مرام و معرفتیم و بقیه اثلا آدم مادم نیستن، این دیگه دل دادن نداره، خداییش داره؟ درسته می گه دروغ نگین و چی کار نکنین، اما وختی خودش می کنه، ما چی بگیم؟ بگیم تو راس می گی و دلمون واسه تو؟
راستیتش من زیاد از این چیزا نمی دونم، اصل حرف من، البت اگه اکشال نداره یه خورده ای نظر بدیم ها، عرضمون اینه که این حاجیمون، حضرت بهاءالله رو می گم، گفته به من وحی می شه و از اون بادای الهی می خورم و همه چیو می دونم و بیاین از من بپرسین، من از اون پیامبرای کاردرستم که همه رو دوست دارم و با همه رفیقم و خدا هیچ کیو عذاب نمی کنه و شما همه خوبین و گلین و منم گل سرسبد شما! اون وختش میاد سوتی می ده و می گه نه بابا، نبوت پبوت همش به پیامبر اسلام چی؟ ختم شد، چی؟ انتهی یافت، دیگه چی؟ تموم شد. حالا شوما بگو ما باید با کودوم سازش برقصیم آخه! بگیم پیامبره؟ این که نمی شه، چون هی خلافشم گفته! پس واسه چی دل بهش بدیم؟ درسته همه دین عقل و استدلال نیست، اما اولش که باید باشه، نه؟ اگه نباشه که ملثا اسکندر سبزی میاد می گه داداش، من از اون پیامبر بامرامام و شومام باید حرفامو چی؟ گوش کنین. بعدم ما بگیم آره داداش، خیلی باحالی، دلمو بردی، جیگرتو، تو راس می گی، حالا تو بگو چیجوری نماز بخونم!
خداییش اگه اول دین استدلال نباشه همین نمی شه؟ هر کی هر کی و شیر تو شیر می شه دیگه. شوما که باکمالاتی بگو چی می شه.

اینم از اون شعرهاست ها، زیادم بی ربط به اینا نیست:

گمان کردم که با من هم دل و هم دین و هم رائی به مردی با تو پیوستم ندانستم که نامردی


اگه رفقا اجازه بدن، تیکه آخر مقالمونو می ذاریم. یا حق
ستاره (سه شنبه، ۰۵ آذر ۱۳۸۷ )

بخش پنجم – نکات تکمیلی!

در مورد منتهی رتبه تکمیل هیاکل بشریه:

1- جدای از نکته فوق ، در بیان حضرت بهاء الله " قدری تفکر نما مع آنکه منتها رتبه تکمیل هیاکل بشریه برتبه نبوت است" (بدیع، ص 119) صحبتی از دوان کودکی بشر نیست، منتها رتبه تکمیل "هیاکل بشریه" را رتبه "نبوت" می دانند، آیا حضرت بها هیکل بشری نبودند؟ البته که بودند.
پس بالاترین مقام ایشان می تواند نبوت باشد و بس، و مقام مظهریت یا همان نبوت است، یا پایین تر از نبوت، زیرا بالاترین مقام "نبوت" است و مظهریت نمی تواند از آن بالا تر باشد.
اگر هم مظهریت را مقام دوران بلوغ بگیریم، فایده ای نخواهد داشت، چون دیدیم که هنوز بشریت در دوران کودکی است.
پس بالاترین مقام هنوز "نبوت" است، و دیدیم که "نبوت ختم شد"، پس ایشان نمی توانند نبی باشند.

اما ادعای جالب تر این که با دانستن مقام مظهریت دردوران بلوغ بشر، این نکته را بیان می کنند که انبیای قبل "مظهر" نبودند. و این بسیار بسیار با متون بهائی در تعارض است، نمونه ای کوچک:

• "انبیای الهیّه مظاهرند" (مفاوضات، صفحه 97)

یعنی، انبیای قبل هم مظهر بودند، یعنی نوح و ابراهیم و یحیی و سلیمان و موسی و زکریا و آدم، مظاهرند.

• "مختصر اینکه مظاهر کلّیّه الهیّه مطّلع بر حقائق اسرار کائناتند لهذا شرایعی تأسیس نمایند که مطابق و موافق حال عالم انسانست زیرا شریعت روابط ضروریّه است که منبعث از حقائق کائناتست مظهر ظهور یعنی شارع مقدّس ..." (مفاوضات، ص 119)

آیا حضرت ابراهیم و موسی و عیسی، شریعت تاسیس نکردند؟ پس او مظهر اند.
و اگر نیم نگاهی به کتاب مفاوضات حضرت عبدالبها بیندازید، خواهید یافت که چگونه ایشان به صراحت و روشنی تمام، مقام نبوت و مظهریت را یکی می دانند و انبیا را مظاهر الهی می دانند.

و البته از بیانات نویسنده محترم، این مطلب به روشنی پیداست که عقاید شخصی و مطالب معارض آیین خود را به راحتی به عنوان دین و حق، در اختیار دوستان بهائی قرار می دهند و با عباراتی پر از طعن! ما را غیر آگاه از حقایق بهائی می دانند! (نتیجه دوران بلوغ بشر!)


شوماره 2 و 3 و 4 هم مونده که واستون میذرمشون. یاحق

Jazireh (سه شنبه، ۰۵ آذر ۱۳۸۷ )

سلام به دوستان،
من نیز با فرموده ستاره عزیز موافقم، درست نیست که در گفتگوی پژوهشی، طرف مقابل را تحریک کنیم یا با لحنی نامهربان صحبت کنیم. ما نه قائل به جدلیم و نه می خواهیم کسی را مجبور به پذیرش یا رد حرفی می کنیم. دلیل اقامه می کنیم و اندیشه می کنیم، و می دانیم که تنها در سایه گفتگوی دوستانه است که می توان به طور صحیح و سالم تبادل اندیشه کرد، به گفته شاعر:

دلایل قوی باید و معنوی، نه رگ های گردن به حجت قوی

به الهام خانوم هم خیر مقدم عرض می کنم، البته جسارتا عرض کنم که اعتقاد گروهی یا برخورد آنان با دیگران، دلیل حق یا باطل بودن اعتقاد و تفکر رهبر و بنیانگذار آن نیست، در اینجا ما در تعالیم و اعتقادات رهبران بهائی بررسی می کنیم و به وضوح می بینیم که آنان در حرف های اصلی و مقدماتی خود، به گونه ای تناقض گفته اند که به هیچ وجه قابل توجیه نیست، در تعالیم نیز آن گونه نیست که بتوان بیان درست را از بین الواح آنان استخراج کرد، هر جا صحبت از صلح و صفا و روح و ریحان کرده اند، یا خلاف آن راهم گفته اند، یا خلافش را عمل کرده اند، هم تناقض در گفتار و هم در گفتار و عمل.
این است که نمایانگر غیر الهی بودن دیانت بهائی است، زیرا خداوند که به انسانها تناقض نمی گوید، اصلا دین الهی برای چیست؟ برای این است که ما را به گمراهی بیندازد یا هدایت کند؟ در رهنمود های بهائی، در راه های پر پیچ و خم زندگی، راهنمایی روشنی پیدا نمی کنید، گاهی می گویند باید چنین کرد و گاهی خلاف آن را ادعا می کنند، بالاخره چه کنیم؟ به کدام دستورشان عمل کنیم؟ وحدت عالم انسانی یا بدگویی هایی که رهبران بهایی از نزدیکان خود کرده اند؟ ختم نبوت را باور کنیم یا ادعای نبوت حضرات را ؟ ختم رسالت یا ادعای رسالت آنان؟ در مورد مقام آنان چه می توانیم بگوییم؟ نبی ؟ رسول ؟ خدا ؟ خدای خدایان؟ آفریدگار الاه ها ؟ نه تنها راه روشنی در پیش پای انسان ها نمی گذارد، بلکه در بسیاری جاها جز حیرانی و سرگردانی ثمره ای ندارد، چگونه به این تناقضات دل دهیم و امید سعادت داشته باشیم؟
دل سپرده به دین و آیینی زمانی پسندیده است که صحت آن را بیابیم و لمس کنیم، نه اینکه بگوییم احساس می کنم درست است، پس هر نقدی در رد آنان را نمی توان پذیرفت!
البته اگه مایل بودید، در تاپیکی دیگر (صمیمانه یا سوال و پاسخ) در این مورد می توانیم بیشتر صحبت کنیم و من نیز مطمئنم مطالب جالبی از شما یاد خواهم گرفت.

سونیا خانوم، از اینکه صادقانه نظر می دهید خوشحالم، این نشان از پاکی و حق جویی شماست و به دنبال نمایاندن درستی عقیده خود هستید که بسیار تحسین برانگیز است. پیشنهاد می کنم شما هم برای رسیدن به این هدف و اینکه بتوانیم نتیجه درست و منطقی بگیریم، نقد خود را در مورد مطالب سایت بنویسید و از حاشیه های وقت گیر دوری کنید، تا هم شما و هم دیگر کاربران سایت خدای نکرده احساس بی احترامی نکنند.

از ستاره عزیز هم خواهش می کنم تا بقیه مقاله خودشان را زودتر در اختیار ما قرار دهند تا انتهای مقاله جناب اعتدال بی پاسخ نماند که البته مطلب مهمی در آنجا فرموده اند.

الهام (پنجشنبه، ۰۷ آذر ۱۳۸۷ )
دوباره سلام به دوستان مهربون!
امیدوارم که در مورد لحنتون تجدید نظر کرده باشین، حالا می تونم یه سوال بپرسم؟
من مدتیه که با دوستای بهایی زیادی آشنا شدم و با بعضیاشون کتاب روحی می خونم، حتما می دونین چیه، چون همتون پژوهشگرین!
کل این کتاب حرف از محبت و خدمت به انسان ها و جلب محبت اوناست، اینکه دروغ نگیم، غیبت نکنیم، بقیه از دست و زبان ما در امان باشن (همون کاری که بعضیهاتون نمی کنین!)، و چی کار کنیم که همه در کنار هم با خوشی زندگی کنن. راستش من از این دوستامون پرسیدم که شما دلیلی برای اثبات پیامبری حضرت بهاء الله دارین؟ گفتن فراوون. گفتم چی؟ گفتن احکام نو، رفع نقایص اسلام. گفتم اونا این چیزا تو کتشون نمی ره، دلیل و برهان! می خوام، محکم و غیر قابل انکار. گفتن یکی از بزرگان دیانت بهایی در این مورد استدلال محکمی آورده، جناب ابوالفضائل. دلیل اثبات درستی مظهریت حضرت اعلی و حضرت بهاء الله ، اینه که اونها تا پای جون پای ادعاهاشون وایستادن، کلی از انسان ها در راهشون کشته شدن و به کتابشون ایمان آوردن، این همه مومن به دیانت بهایی اشتباه می کنن؟ این همه انسان های فرهیخته که افتخار ایمان پیدا کردند، اشتباه می کنند و مدیران بهایی پژوه به حقیقت رسیده اند؟
مگه می شه فردی این همه پیرو پیدا کنه و تا پای جون "برای مردم" استقامت کنه و کتابش همچنان در بین آونا باقی بمونه و اونا رو به خدا دعوت کنه و همه چیزو برایاونا بخواد، و به دنبال هدفی غیر از هدایت مردم باشه؟ اگر او پیامبر نیست، پس هیچ پیامبری وجود نداره!
اینم واسه دوستانی که دنبال استدلال ان.

سونیا جون، چطوره؟ ;-)

منتظر پژوهش شما می مونم، مهربون باشین و اینقدر خودتونو حق به جانب نبینین.

اینم واسه دوستان اهل ادب:
"جز دلت که لازم است، هیچ چیز با خودت نمی بری ، نبر ولی، از سفر که آمدی ، راه با خودت بیار ، راه های دور و سخت"
اسم شاعرش رو شاید بعدا گفتم.

Sardabir (پنجشنبه، ۰۷ آذر ۱۳۸۷ )
الهام عزیز و ادب دوست را خیر مقدم می گوئیم و ازاین که پیشتر بایدخوش آمد می گفتیم عذر خواهی می کنیم.

یاد آوری می شود این بحث شما قبلا در سایت انجام شده و شما را به مطالعه مطالب قبلی در سایت دعوت می کنیم.

خلاصه آنکه کشته شدن در راه عقیده ای دلیل حقانیت آن عقیده نیست.هر روز می خوانید عده ای با عملیات انتحاری افراد بیگناه را می کشند آیا این

فداکاری و از جان گذشتگی دلیل حقانیت آنهاست؟!

در صف مقابل انبیا و امامان نیز کسانی حاضر به کشته شدن خود بودند و حق نبودند.

پس دلیل حقانیت را در جای دیگر جستجو کنید.

ضمنا شعر ارسالی تان اگرچه قشنگ است ولی صحیح نیست (وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را.فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست)چون شرنگ و

شراب ذاتا و واقعا متفاوتند چه عاشقانه بنوشید چه غیر عاشقانه و عاشقانه نوشیدن ذات آنها را عوض نمی کند!! موفق باشید.

hami (پنجشنبه، ۰۷ آذر ۱۳۸۷ )

سلام
باور کنید من میخوام کمتر بنویسم تا باز برای بعضیها شبهه نشه که این hami خودش رو علامه دهر میدونه. اما چه کار کنم یه سری مطلب به ذهنم میاد که مجبور می شم اونها رو خدمتتون عرض کنم.
الهام خانم ببخشید من این مساله رو مطرح می کنم. حمل بر بی ادبی حقیر نشه. اما شما میخواین از ما مچ بگیرین؟ یا ما رو خیط کنین؟(ببخشید از این واژه استفاده کردم)
اگر حضرتعالی استدلالی دارید ما آنرا می شنویم و با هم بحث می کنیم. حالا دیگه نوشتن جمله هایی مثل: سونیا جون، چطوره؟ دیگه برای چیه؟
مثل اینکه الکی الکی اسم ما تو نوشتن بد در رفته ها.

sonia (جمعه، ۰۸ آذر ۱۳۸۷ )
الهام جون من همه یاینا رو بهشون می گم.اما کو گوش شنوا؟من دارم دلایلی جمع می کنم که تا چند وقت دیگه حتما می نویسم.اون وقت اگه راست می گن بیان جواب بدن. تو نگران نباش

hami (جمعه، ۰۸ آذر ۱۳۸۷ )
با عرض سلام به سونیا خانم
بنده عرضی داشتم که به حضورتان ارائه می کنم.
آیا بهانه ای که خانم الهام برای ما اقامه کرده اند و پیش خود تصور کردند که دیگر شق القمری را به وقوع رسانده اند، دلیل خوبی بر حقانیت دیانت بهایی و شخص بهاءالله است؟
شما دوستان عزیز فقط مطلب خود را بیان می فرمایید و آنرا صحیح می دانید و همانطور که در یکی دو تاپیک دیده ام داعیه گذاشتن مطالب عقلی و مستدل را هم در سایت دارید.
اما همراه گرامی، اگر به نوشته دیگران توجه نمائید خواهید دید که دوستان دلائلی بر عدم درست بودن مطالبتان به شما می گویند که هر عقل سلیمی آنرا قبول می کند و به راحتی نظرات شما را نقض می کنند.
من می خواهم از شما خواهش کنم که به این سوال جواب دهید.
آیا فداکاری و از جان گذشتگی دلیل حقانیت است؟!
آیا شما واقعا قبول دارید که اگر عده ای برای رسیدن به هدفی از جان خود بگذرند، هدف آنها حتما حق است؟

sonia (جمعه، ۰۸ آذر ۱۳۸۷ )

من حرف شما را قبول دارم.اما می گم اونایی که دروغین بودن یک سال،دو سال یا حداکثر 10 سال باقی بودند نه 170 سال.شما اینا چگونه توجیح می کنید؟این که از لحاظ پراکندگی دومین دینه را چی؟

hami (جمعه، ۰۸ آذر ۱۳۸۷ )

سلامی گرم و مجدد به سونیای عزیز
فرمایش شما متین اما توجه به این عرض بنده بفرمایید و بعد خود قضاوت نمایید.
بنده قبلا هم به این نکته اشاره کردم.
بت پرستی از زمان قبل از نوح نبی به طور علنی به وجود آمد.
الان حدود 6000 سال از شروع بت پرستی می گذرد و هنوز هم در هند و چین و کلا کشورهای آسیای شرق طرفداران بسیاری دارد.
فکر کنم 170 در برابر 6000 بسیار ناچیز باشد.
نمونه دیگر کمونیستها هستند. آنها نزدیک به صد و اندی سال است که برای اعتقاداتشان جان فشانی می کنند و توانستند انگلیس را از پای در بیاورند. در حال حاضر بسیاری کشورهای امریکای جنوبی و همچنین کشور روسیه به این مذهب پایبندند .
نمونه دیگر بی دینها و لامذهب ها هستند که از زمان بابای ما حضرت آدم تا به الان در روی این کره خاکی وجود داشته و بر ضد ادیان الهی تبلیغ می کنند و بر اعتقادشان نیز پایبندند.
بسیاری از اعتقادات دیگر مثل پوچ گرایان یا نهیلیست ها و امثاله که بیان آنها فرصت مناسبی را می طلبد ، سالهاست که در میان عالمیان خود را مطرح کرده و با طرفدارانی که دارند خود را بر حق میدانند.
پس نمی توانیم بگوییم اگر اعتقادی پایداری خود را حفظ کرد وطرفدارانی به دست آورد، پس بر حق باشد.
ضمن اینکه بر عکس این مساله هم وجود دارد.
شما نگاه کنید ، مثلا حضرت نوح پس از نزدیک به هزار سال دعوت، مجموع پیروانش همان گروه اندکی بودند که با او به کشتی درآمدند ( چنانکه بهاء در صفحه 5 کتاب ایقان به این سخن اعتراف دارد.) یا حضرت ابراهیم ، که تا زمان هجرت به فلسطین بیش از دو یا سه نفر پیرو نداشت ( چنانکه عباس افندی در صفحه 9 کتاب مفاوضات خود یادآور شده است.)
پس آیا چون طرفدار نداشتند و دین آنها پایدار نبود پیامبری آنان مردود شناخته میشود؟
آیا شما می توانی بگویی نوح پیامبر نبوده ؟
یا ابراهیم پیامبر نبوده؟
پس همانطور که عرض کردم این دلیلی که خانم الهام بیان کرده و شما دوست عزیز هم بر آن پافشاری می کنید از نظر عقل جای اشکال دارد چه برسد که آنرا از نظر نقل مورد بررسی قرار دهیم.
محبت کنید و اگر اعتراضی به عرایض بنده دارید مطرح کنید.
با سپاس از شما
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1391ساعت 10:22  توسط untibaha  | 

 
مناظرات کاربر گرامی ستاره در صمیمانه خواسته است تا تاپیکی در مورد خاتمیت گشوده شود تا مباحثی را که بین او و دوستان بهائی در این زمینه در سایتی دیگرانجام شده ولی تمام نشده است در اینجا دنبال شود.با اینکه در این موضوع بسیار در این سایت سخن رفته است اما با روی باز از این تقاضا استقبال نموده و برای ستاره و دوستان دیگر این مجال را فراهم می کنیم.به امید موفقیت همه پژوهشگران!
ستاره:سلام به بروبچ بهائی پژوه، قبلا هم گفتم، چند وقت پیش با یه مازیار باحال گفتمان می کردیم و اونم حسابی زد تو پرمون، البته ناگفته نمونه ها، اوایلش حسابی بهمون حال داد، نظرامونو فیلتر نکرد و گذاشت تحری حقیقت کنیم! اما این آخرا زد تو حالمون، کامنت هامونو ورداشت، اجازه کامنت گذاشتن نداد و هر چی واسش می فرستادیم نمی ذاشت تو بلاگش، منم ناراحن شدم و گفتم میام اینجا حرفامو می زنم...




ما در مورد خاتمیت حرف می زدیم، اون به یه آدم بزرگه گفت حال ما رو بگیره و یه مقاله گذاشت تو بلاگش که مثلا جواب ما رو داده باشه، مام رفتیم نقد پقد کنیم حرفامونو فیلترید! گفتم بیام از سردبیر و ادمین جون باسواد اینجا اجازه بگیرم مقالمو بذارم اینجا، تا شوما نظر بدین و مازیار هم اگه حرفی داشت بیاد اینجا بگه.
راستی، این وسطا یکی اومد و کلی حرف زد و خواست بگه برین بینیم بابا، شوما بچه این، شوما نمی فهمین!
اسمش چی بود؟ میلیونر! مام بهش می گفتیم میلی یا میلی مایه دار یا عمو مایه دار!
بعدا هم به اسم حامی می نوشت! بعد هم گفت که همون میلیونر و میلیاردر و میلی همین جاست! ینی قبلا اینجا می نوشته.
بهش گفتم چرا اینجا دیگه نمی نویسی؟ گفت این سایت (بهائی پژوهی) دوروغه! حرفای منو حذف می کنه، ویرایش می کنه. نمی دونم، آق سردبیر، همین طوریه؟
این همه گفتم ما، اما نگفتم به جز من دیگه کی بود. یه آدم باحال وسط را اومد و کلی به من حال داد و با طبع شاعرانش یه حالی از این میلی مایه دار گرفت که کلی حال کردم، اسمش "پیگیر" بود، امیدوارم اونم بیاد اینجا و همراه میلی و مازیار و بقیه کسایی که اونجا با ما بودن نظر بدن، مث غزاله و شکوفه و beyond حالا اگه بزرگترای اینجا اجازه بدن، ما مقالمونو بذاریم و شوما هم نظر بدین.
ما که حرفمونو به مازیار گفتیم، اما به قول راننده کامیون ها: ای دل غمین مباش، شد شد، نشد نشد. یا حق.


به نام ایزد دانا و یگانه معبود یکتاپرستان
و درود به همه دوستان، حق جویان، متحریان حقیقت و دوری کنندگان از تعصبات خانمان سوز،
سوال ما از مازیار عزیز در مبحث خاتمیت طرح شد اینکه چگونه ممکن است پیامبری پس از حضرت محمد مصطفی(ص) از طرف خداوند برانگیخته شود، در حالی که نبوت و رسالت به ایشان پایان یافته است،
مازیار به باری دوست عزیز خود، میلیونر، پاسخ هایی نگاشت و کمی بعد از آن، پاسخ مبسوط یکی از محققان بهائی- به نام اعتدال - را به عنوان یک پست در وبلاگ خود قرار داد. این اتفاق رخدادی مبارک به نظر میرسید که مجال یک گفتگوی بی¬ستیز و علمی را فراهم می آورد. ما نیز خرسند از آن، بدون ذره ای اهانت شروع به پاسخگویی فراز به فراز مقاله جناب اعتدال کردیم اما متاسفانه مازیار به این بهانه که ما سفسطه میکنیم(!)، تعدادی از کامنت های ما را حذف کرد و در پیش چشم بازدیدکنندگان نگذاشت.
از این رو، بر آن شدیم که پاسخ مقاله جناب اعتدال را در قالب نقدی مستدل و مستند به کتب امری ( = بهائی ) بنگاریم و در اختیار مازیار عزیز قرار دهیم تا نشان دهیم که منش ما گفتگوی علمی و پاسخگویی به سوالات است. اگر بهاییان هم چنین منشی دارند میتوانند به همین رسم، مقاله ما را در معرض دید قرار دهند و آن را نقد نمایند.
ابتدا مقاله دوست محقق و فرزانه ایشان – جناب اعتدال - را به طور کامل نقل می کنیم و سپس به صورت مبسوط هر بخش آن را بررسی می کنیم.

ابتدای پاسخ ایشان :
اعتدال:

چند دهه است که دوستان مخالف آئین بهائی به جایی رسیده اند که چون ازخود متون اسلامی دلیلی قاطع برای اثبات خاتمیت حضرت محمّد ارواح البهایین له الفدا ندارند، به جای آن به شهادت حضرت بهاء الله، محبوب ابدی اهل بها ، درمجموعه ی " اشراقات" ، صفحه ی 293 مبنی برمنتهی شدن رسالت ونبوّت به حضرت محمّد ص ، استنا د می کنند! اوایل انقلاب با چندتن ازاین دوستان که درخصوص خاتمیت صحبت می کردیم، بنده به آیات قرانی استناد کردم که معنی خاتمیت نه چنان است که مفهوم شده، بلکه پس ازحضرت رسول نیزکما کان مربیان آسمانی خواهندآمد. ایشان چون دلیل قاطعی ازقران مجید درجواب این حقیقت نداشتند ــ چه که مستحضرید لفظ خاتم النبیین فقط دریک آیه آمده است وبس ودلایل دیگری نیزکه عنوان می شود سست ترازآن است ــ به همان آیهء ص293 " اشراقات" استنادکردند.
من:

به ایشان عرض شد، آیا حضرت بهاءالله راقبول دارند که به آثارایشان استناد می کنند؟ ایشان گفتند نه! گفتم پس چطور بیان ایشان رادراثبات ختمیت حضرت رسول می آورید؟ گفتند خوب باید برای هرگروهی ازکتبی که خودشان قبول دارند دلیل آورد. عرض کردم کاملاً صحیح است. چنان که بنده نیزازخود قرآن دلیل می آورم. ولی فرق بنده وشما این است که شما ازکتب آئینی دلیل می آورید که قبولش ندارید، اما بنده از قرآنی دلیل آوردم که قبولش دارم!
بدیهی است استدلال به چیزی که موردقبول شخص است، نتیجه وثمری دائمی دارد وقلب را راحت می کند. گیریم که ازبیان مزبورازحضرت بهاءالله دوستان نتیجه گیرند که حضرت رسول آخرین پیامبر هستند، ولی حقیقتاً چه ثمرواثری؟! ایشان که حضرت بهاءالله راقلباً وباطناً وظاهراً قبول ندارند! دراین صورت،آیات واحادیث اسلامی راکه معنی ومفهومی مخالف آخرین بودن حضرت رسول دارد، چه می کنند؟! باری اینها مقدمه ای بود که عزیزان ما یک باردیگرتفکرعمیق وبه دور ازتعصّب کنند وآنچه را که حقیقت است مهم دانند تا ثمری درقلب وروح وجان وحیات انسان آشکارگردد. والا چه ثمرازاین همه بحث. اما چندکلمه ای هم راجع به بیان مزبورازحضرت بهاءالله عرض نمایم. مقصود بنده ازاین که به آن دوستان مخالف عرض کردم آیا حضرت بهاءالله را قبول دارند که از بیان ایشان برای خاتمیت رسول گرامی استناد می کنند، این بود که دراین صورت توضیح همان بیان را منطقاً باید ازخود حضرت بهاءالله بپذیرند! چه که اگرچنین نکنند، مصداق آیهء شریفهء قران می شوند که بعضی هستند که به آیاتی ایمان دارند وآن راقبول دارند ولی درهمان حال آیات دیگر را انکارمی کنند وبه آن کفرمی ورزند! اگراستناد به گفته های فرد یا گروهی برای اثبات یا ردّ چیزی منطقاً صحیح است، استناد به سایرگفته های ایشان نیزدرتوضیح آن منطقاً باید موردقبول قرارگیرد. حضرت بهاءالله بارها درآثارشان مفهوم همان آیهء ص293 کتاب مبارک" اشراقات" را توضیح وبیان فرموده اند. چرا دوستان عزیزمزبور توضیحات ایشان راتوجه ندارند؟!
اگرچنین باشد، بدیهی است که استنادبه آیهء " اشراقات" برای ایشان ثمری ندارد!
حضرتشان درکتاب مستطاب ایقان که نزد همهء گروه های مخالف بهائی معروف ومشهوراست به طوری که ده ها ردیه فقط درموردآن نوشته اند، ازجمله توضیح فرموده اند که چون حقیقت انبیا ورسل یکی است، همه عبارت ازیکدیگرهستند وهمه هم اوّل اند وهم وسط اند وهم آخر. به این دلیل حضرت رسول نیزهم آخرند وهم وسط اند وهم اوّل.



اما چون بحث برسرآیهء ص293 " اشراقات" است، وتأکید برروی کلمهء "انتهت"، ملاحظه می کنیم که اصلاً دراینجا نیزآخرین بودن مطرح نیست!



دونمونه ازبیانات دیگرحضرت بهاءالله را درزیرمی آوریم تا کل بدانند، مفهوم " انتهت" نیز مفهوم نشده است! تمنّا آن که صرفاَ به خاطر نفس حقیقت وارزش الهی وانسانی آن به دوآیهء زیرتوجه فرمائید تا ملا حظه فرمائید منظورحضرت بهاءالله از" انتهت" چیست. آن گاه دوستان عزیز خودمی دانند وپروردگارشان. بیان اول : در لوحی می فرما یند،" هو الله تعالی شأ نه العظمة و الا قتدار. فی الحقیقه حمد این عباد لایق بساط غیب مکنون و سرّ مخزون و رمز مصون نبوده ونیست؛ غیبٌ منیعٌ لا یُد ْرَک؛ السّبیلُ مَسْدود و الطّلبُ مردود. ولکن حمد وشکر وذکر وثنا قا ئم مقام ِحق جلّ جلاله را لایق وسزاست، واوست مَطلع ِ صفات علیا و مشرق ا سماء حُسنی. محل این مقام اعلی وذروه ی علیا و مقصد اقصی منتهی به خاتم انبیا روحُ ما ِسواه فداه شد. اوست ختمی که بدء از او ظاهر و اوست آخری که اوّل از او باهر و اوست مَظهر ِ یَفْعَلُ ما یَشاء و مَظْهَر ِ کلمه ی هوَ الاول والآخر و الظّاهر و الباطن . والصّلوة و السّلام علیه وعلی آله واصحابه ا لّذین بهم نُشِرَ لواءُ التّوحید و انتشر حکمُ لتّجرید." (مجموعه الواح سمندر، به خط عند لیب ، صفحه ی 263) .
از این بیان، هم معنی کلمه ی " منتهی شدن" آشکار است و هم معنی وحدت انبیا که کل مظاهر اولیّت وآ خریّت و ظاهریّت وبا طنیّت هستند. می فرمایند چون راه به سوی شناخت وحمد وسپاس ذات خدای غیرقابل ادراک مسدوداست( فرمایش حضرت امیراست)، پس این شناخت به قائم مقامان حق که انبیا ورسل هستند، راجع می شود. بعد از انبیاء، قبل ازحضرت رسول که هریک در دورهء خود قائم مقام حق بودند، نوبت به حضرت رسول که رسید، مقام مزبور به حضرتشان منتهی شد.(درادامه معنی منتهی شد، روشن ترمی گردد)
بیان دوم ازحضرت بهاءالله مطلب راروشن ترمی کند؛ می فرمایند،"أ ْرَسلتَ سُفرائَک إلی عِبادِک وَ جَعَلْتََهُم مَهابِطَ وَحْیِک وَ مَخازنَ علمِک وَ أ نْزلتَ إلیهم کتَبَک وَ شَرَعْتَ فیها امرَک َو احکامَک إلی أ ن ِ "ا نتهتِ الکتبُ إ لیَ" ا لبیا ن ِ وِ الرّ سلُ "باِ لّذی" سَمّیْته ِبعلیٍّ فی جبروتِ القضا و ملکوت ِالأ سماء." (کتاب تسبیح و تهلیل ، صفحه ی 42) معنی به فارسی : فرستادی سفیران وپیامبران خود را به سوی بند گانت و آ نها را محل نزول وحی خود و گنجینه های علم خود قرار دادی وبر ایشان نازل فرمودی کتاب های خود را ودر آن کتب امر و احکام خود را تشریع فرمودی تا این که کتاب های آسمانی "منتهی شد به" کتاب "بیان" (از حضرت باب)، ورسولان الهی "منتهی شدند به" کسی که او را در جبروت قضا وملکوت اسم ها به نام علی (مقصودحضرت باب می باشند) تسمیه فرمودی.
همان طور که آشکار است می فرمایند پس ازاسلام، کتب وانبیا منتهی به کتاب بیان وحضرت باب شد(درادامه ی بیان مزبور به بشارات حضرت باب به ظهور بهایی پس از حضرتشان که اشاره فرموده اند مراجعه شود) درهمین خصوص چندین بیان دیگرنیزدرهمان " مجموعه الواح سمندر" موجوداست که برای طولانی نشدن مطرح نشد. ملاحظه می فرمائید که مفهوم " انتهت" نیزاشتباه برداشت شده است!این معنی ابدأ به مفهوم پایان یافتن رسالت و وحی والهام ربّانی نیست!!
اما ازآنجا که دوستان عزیزما حضرت بهاءالله راقبول ندارند، اجازه دهید سری به کتب لغت بزنیم تا معلوم شود که درزبان عرب نیزمعنی آن همانی است که حضرت بهاءالله فرموده اند.
درلغت عرب"انتهی" یعنی تمام شد وپایان پذیرفت، امّا همین فعل درترکیبش با حروف اضافه ، معانی دیگری می یابد. دربیان حضرت بهاءالله دراشراقات ونیز دربیان فوق ازمجموعه الواح سمندر، کلمه ی "انتهی" با دوحرف اضافه ی "ب" و "الی" آمده که معنی آن "به چیزی انجامیدن" و" منجرشدن به چیزی" می باشد (فرهنگ نوین عربی- فارسی سیّد مصطفی طبا طبایی،ذیل کلمه ی "نَهَی") که به معنی پایان یافتن نیست. به این ترتیب معنی آیات حضرت بهاءالله درفوق این است که زمستان دین قبل فرا رسید وسیرتکامل جامعه ی بشری تحت هدایت پیامبران قبل "منجر به" رسیدن بهار معنوی جدیدی شد که درآن حقیقت اسلام عزیز و سایرادیان آسمانی حیات دوباره گرفته، قراراست درسایه ی تعالیم جدید الهی دردین جدید بهایی بشر به سیر کمالی خود ادامه دهد و وارد مرحله ی جدید بلوغ وکمال خود گردد، وبدیهی است پایان دوره ی دین بهایی نیز "منتهی ومنجر به" ظهور دینی جدید درآینده خواهد شد و به این ترتیب بشر درمسیر دائمی رشد کمالی خودقرارخواهد گرفت و درمیان تارهای اوهام وگمان ها وتعصّبات وتقالید متوهّمین درجا نخواهد زد، وآنانی نیزکه به خاطر برداشت های اشتباه پیروان، ادیان را چیزی جزمشتی دستورات مرتجعانه
وپوچ نمی دانند، دوباره با دین حقیقی آشتی خواهند کردومتوجّه خواهند شد که خدا آنقدر حکیم هست که خود بموقع قبل از اینکه دهها نظریه ی اصلاح دینی ازمغزهای روشنفکران دینی وغیردینی تراوش نماید، دستورات ناکارامد دین قبل را مطابق نیاز حقیقی روز بشر تغییر دهد، وتا حال نیزبا فرستادن مستمر ادیان آسمانی یکی پس از دیگری چنین فرموده وخواهد فرمود. اما با این حال ازعجایب جامعیّت معانی لانهایهء آیات الهی آن که حتی اگرخاتمیت را به معنی آخرین بودن هم که بگیریم، منظورآن است که دورهء 6000 سالهء کودکی بشرگذشته وحضرت رسول آخرین مربّی این دوره بودند، واینک دورهء بلوغ وآغازسیرکمالی بشریت به سوی صلح و وحدت پس از6000 سال جنگ وجدال دوران کودکی، می باشد؛ که این نیزخودبحث مفصل دارد، طالبین رجوع فرمایند به کتاب "نگاهی تازه به دیانت بهائی" .
به این ترتیب معنی بیان " قدری تفکر نما مع آنکه منتها رتبه تکمیل هیاکل بشریه برتبه نبوت است" نیز روشن است. انبیاء دورهء کودکی بشریت بالنسبه به دورهء جدید، دارای منتها رتبه ای می شدند که جامعهء بشری آن روز طاقت دریافت آن را داشت. مقام فتبارک الله احسن الخالقین درآن دوره برای "هیکل بشری"، رتبهء نبوت بود. امادرخودکتب آسمانی بیانات زیادی است که منتها رتبهء مزبوردردورهء بلوغ بشررا ،که ازطرف خدا به فرستاده اش اعطا می شود وبشریت استعداد دریافت آن را دارد "مظهریت ربوبی والوهی" بیان می دارد که خودبحثی مفصل است.
(دراحادیث است که دریوم ظهورموعوداسلام گروهی خواهندآمد که معانی آیات اول سورهء حدید وسورهءتوحید را که مربوط به الوهیت است خواهندفهمید.) (اصول کافی،ج1،ص123)
ونیزحدیث 27 حرف بودن علم، واین که دردورهء کودکی فقط دو حرف آن توسط انبیاء آشکارشد، وبا ظهورموعود، همهء 27 حرف آشکارخواهدشد، مُثبِت این حقیقت است.
( به آیهء قران مجید درخصوص امتحان انبیاء ومرسلین دریوم ظهورنمی پردازد که خودبحثی مفصل است.) آیات زیادی است که ازاین حقیقت به لقاءالله ویوم الله تعبیر می فرماید.
درحدیث هم هست که عبادی وجود دارند که مورد غبطهء رتبهء نبوت اند.(به کتاب "خاتمیت" آقای مطهری مراجعه شود. مرحوم اقبال وبه تبع آن امثال آقایان مطهری وسروش و... نیزدراین مسیرسخنانی دارند که اگرچه به پاره ای ازحقایق فوق الذکرنزدیک شده اند(مثل پایان دوران کودکی بشر و ورودبه دورهء بلوغ)، اما ازوجوه اساسی آن دورمانده اند.اما صرف نظر ازتوضیح مزبوربا استفاده ازفرهنگ اسلامی، بیان مزبورازکتاب بدیع با توجه به قبل وبعدآن،وبا توجه به این که توضیح بیانات حضرت باب می باشد، ازمنظربهائی حقایق دیگری را هم شامل است که دراینجا فرصت پرداختن به آن نیست. خود دوست عزیزی که سؤال کرده اند باید زحمت آن رابکشند.
نویسنده : دوست عزیز اعتدال به نقل از سایت نگاه

نقد پاسخ این بزرگوار:
مقدمه
اگر بخواهیم کلیت مطلب فوق را تقسیم بندی کنیم، جناب اعتدال در ابتدای مقاله خود راجع به اصل استناد به صفحه 293 اشراقات و دلایل اسلامی دال بر خاتمیت نکاتی را مطرح کرده اند. ما مجموعه این نکات را در بخش اول جواب خود پاسخ میگوییم.
ایشان در ادامه مبحث خود برای معنا کردن "خاتمیت" اشاره به مطلبی در کتاب ایقان میکنند که به صورت مبسوط آن را در بخش دوم سخن خود برمیرسیم.
سپس برای معنا کردن آیه صفحه 293 اشراقات و رد امکان برداشت مفهوم خاتمیت حضرت محمد (ص) از آن به کتاب لغت و برخی متون امری متمسک می¬شوند تا اثبات کنند کلمه " انتهت" به هیچ عنوان به معنای "پایان یافتن" نیست. مبحث مربوط به این فراز را در بخش سوم طرح خواهیم کرد.
این بزرگوار در ادامه با استفاده از مضمون کتاب" نگاهی تازه به دیانت بهائی" به طرح معنایی برای "خاتمیت" در "فرض" مترادف بودن آن با "پایان یافتن" میپردازند که در بخش چهارم راجع به آن سخن خواهیم گفت.
و در بخش آخر فرمایشات خود به صورت فشرده برخی نکات را طرح میکنند که به برخی از اهم آنها در بخش پنجم اشاره خواهیم کرد.




بخش اول- نکاتی پیرامون اصل استناد به کتاب اشراقات و دلایل خاتمیت در اسلام


1- در ابتدا فرمودند که از "متون اسلامی" دلیلی بر اثبات خاتمیت نداریم، درپاسخ بخشی از آن "متون اسلامی" (قرآن و احادیث) را ارائه می کنیم تا ببینیم که آیا در متون اسلامی دلیلی قاطع- به تعبیر نویسنده- برای اثبات خاتمیت وجود دارد یا خیر؟


• ما کانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِکُمْ وَ لکِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَ خاتَمَ النَّبِیِّینَ وَ کانَ اللَّهُ بِکُلِّ شَیْ‏ءٍ عَلیماً
محمد پدر هیچ یک از مردان شما نیست. ولی رسول خدا و خاتم پیامبران است. و البته خداوند به همه چیز بسی داناست. (سوره احزاب، آیه 40)


• امیر مؤمنان، در بخشی از یک خطبه که در آن از عظمت خداوند و جاودانگی قرآن و خاتمیت رسول اکرم و موعظه ی مردم، سخن گفته است، می فرماید:
أرْسَلَهُ عَلَى حِینِ فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ وَ تَنَازُعٍ مِنَ الْأَلْسُنِ. فَقَفَّى بِهِ الرُّسُلَ وَ خَتَمَ بِهِ الْوَحْیَ. (نهج البلاغه، خطبه 133)
خداوند رسول گرامی اسلام را در روزگاری به پیامبر برانگیخت که دوران درازی بود پیامبری نیامده بود و نزاع و مشاجره بر زبان ها جاری بود.(یعنی مردم با یک دیگر در عقاید و اندیشه ها اختلاف داشتند و این اختلاف ها در سخنان آنان جلوه کرده و آشکار شده بود.) خداوند محمد مصطفی را در پی و پسِ همه ی پیامبران فرستاد و وحی را به وسیله ی او به پایان برد.


• آن حضرت هنگام غسل دادن پیامبر و آماده کردن رسول اکرم برای سفر آخرت، به عنوان آخرین سخنان با عزیزترین کس خویش، چنین عرض می کند:
بِأَبِی أَنْتَ وَ أُمِّی لَقَدِ انْقَطَعَ بِمَوْتِکَ مَا لَمْ یَنْقَطِعْ بِمَوْتِ غَیْرِکَ مِنَ النُّبُوَّةِ وَ الْإِنْبَاءِ وَ أَخْبَارِ السَّمَاءِ
پدر و مادرم فدای تو باد! همانا با مرگ تو چیز قطع شد که با مرگ هیچ کس دیگر قطع نشده است و آن چیز همان پیامبری و خبر دادن و خبرهای آسمانی است.


• امام صادق صلوات الله علیه نیز در بیانی صریح فرموده اند:
إِنَّ اللَّهَ عَزَّ ذِکْرُهُ خَتَمَ بِنَبِیِّکُمُ النَّبِیِّینَ فَلَا نَبِیَّ بَعْدَهُ أَبَداً وَ خَتَمَ بِکِتَابِکُمُ الْکُتُبَ فَلَا کِتَابَ بَعْدَهُ أَبَدا (الکافی، جلد 1، صفحه 269)
همانا خداوند که یادش عزیز است، به وسیله ی پیامبر شما سلسله ی پیامبران را به پایان برد؛ پس به هیچ روی پس از او پیامبری نخواهد آمد، و به کتاب شما قرآن کتاب های آسمانی را پایان بخشید؛ پس به هیچ روی پس از آن کتاب دیگری نخواهد بود.
این بخشی از اقیانوس متون اسلامی بود که در این مورد ارائه شد.

2- در فرازی می فرمایند:


"چه که مستحضرید لفظ خاتم النبیین فقط دریک آیه آمده است وبس ودلایل دیگری نیزکه عنوان می شود سست ترازآن است"


باید عرض کنم که بر خلاف تصور نویسنده محترم، به عقیده ما حرف های خداوند متعال کیلیویی نیست. احکام و ماجراهای زیادی هستند که در یک آیه آمده اند و بس،با این حساب باید آنها را کنار گذاشت؟! یا اعتبار آنها از مابقی کمتر است؟ خدا لزوما آنگونه که ما می خواهیم سخن نمی گوید، اگر کلامی را تنها یک بار بیان کند برای ما حجت و دلیل است و نمی توانیم اعتراض کنیم که باید فلان سخن را پنجاه مرتبه بگویی تا ما بپذیریم! آمدن لفط خاتم النبیین "تنها در یک آیه" هم کافی است. وانگهی انصاف منصفان را میطلبیم تا در دلالت احادیث فوق به عنوان ادله اسلامی بر خاتمیت قضاوت کنند.


3- دیگر این که نوشته اند:


"آیات واحادیث اسلامی راکه معنی ومفهومی مخالف آخرین بودن حضرت رسول دارد، چه می کنند؟"

شما دقیقا مصداق فرمایش خودتان هستید که میگویید"به برخی بیانات توجه می کنید و و برخی دیگر را نادیده می گیرید" می پرسم: شما با اقیانوس "متون اسلامی" (که اندکی از آن ارائه شد) که اثبات خاتمیت را می کند چه می کنید؟ روایاتی که شما اشاره می کنید هر کدام پاسخی دارند که جای گفتگوی علمی دارد.



4- فرموده اند که فقط به صفحه 293 اشراقات استناد می کنیم! ( "الصلوة و السلام علی سید العالم و مربی الامم الذی به انتهت الرسالة و النبوة ..." )


هرچند بررسی مضمون این سخن حضرت بهاء الله به تنهایی، برای فهم حقیقت کافی است، ولی برای این که روشن شود که فقط در صفحه 293 اشراقات سخن از ختم نبوت و رسالت نیامده، لازم میدانیم چند نمونه دیگر نیز از کتب آیین بهائی ارائه کنیم: (پژوهشگران راستین مشابه این نمونه ها را به راحتی میتوانند در متون بهائی بیابند)


• الصلوة و السلام علی الذی به انتهت النبوة و الرسالة و انقطعت نفحات الوحی و علی آله و اصحابه بدوام الملک و الملکوت و العزة و الجبروت (مجموعه الواح مبارکه (عندلیب)، بهاء الله، موسسه ملی مطبوعات امری ایران، 132 بدیع، ص 36)


نه تنها رسالت و نبوت انتها یافت ، بلکه وحی نیز قطع شد.


• از ختمیت خاتم مقام این یوم ظاهر و مشهود. دوره نبوت ختم شد (نظم جهانی بهائی، موسسه معارف بهائی، کانادا ۱۹۹۵، ص 101)


• "مقام این ظهور عظیم و موعود کریم از مظاهر سابقه بالاتر است زیرا نبوت به ظهور محمد رسول الله ختم گردید و این دلیل است که ظهور موعود عظیم، ظهور الله است و دوره نبوت منطوی گردید زیرا که رسول الله خاتم النبیین بودند." (ص 78 - رحیق مختوم)


بنابراین، نه چنان است که نویسنده محترم گمان می کند، فقط در یک جا و به لفظی که در مورد آن سخن ها رانده اند نیامده است.البته همان یک بیان هم برای هر حق جوی بی تعصب کافی است!



5-ایشان اشکال کردند که
"آیا حضرت بهاءالله راقبول دارند که به آثارایشان استناد می کنند؟"


در پاسخ باید گفت ما قصد اخذ اعتقاد از کتاب های ایشان را نداریم و چنانکه در شماره قبل نشان داده شد ما اعتقاد خود را از دلایل قاطع اسلامی برمیگیریم و لذا قلبمان آرام و این نتیجه برایمان دائمی و اثربخش است، غرض از استناد به کتاب جناب بهاء الله نشان دادن "ناسازگاری درونی" و "تناقض" در حرفهای ایشان است که به تبع اثبات "غیر الهی" بودن ایشان و سخنانشان را می نماید (بر طبق عقل، قرآن و بیانات خود حضرت بهاء الله، تناقض نشان غیر الهی بودن است). این روشی معمول در ادبیات علمی جهانیان است و تذکر ایشان بی نهایت بی جاست.



6- دیگر بیان ایشان:


"مقصود بنده ازاین که به آن دوستان مخالف عرض کردم آیا حضرت بهاءالله را قبول دارند که از بیان ایشان برای خاتمیت رسول گرامی استناد می کنند، این بود که دراین صورت توضیح همان بیان را منطقاً باید ازخود حضرت بهاءالله بپذیرند! چه که اگرچنین نکنند، مصداق آیهء شریفهء قران می شوند که بعضی هستند که به آیاتی ایمان دارند وآن راقبول دارند ولی درهمان حال آیات دیگر را انکارمی کنند وبه آن کفرمی ورزند! اگراستناد به گفته های فرد یا گروهی برای اثبات یا ردّ چیزی منطقاً صحیح است، استناد به سایرگفته های ایشان نیزدرتوضیح آن منطقاً باید موردقبول قرارگیرد "


البته اگر بیانی "توضیح" داده شده باشد پذیرفتنی است، اما ایشان در جاهای دیگر، "نقض" کلام خود را فرموده اند نه "توضیح" ! اینکه در آیه ای گفته شود که "نماز بخوانید" و بعد در جایی دیگر مبین آیات "چگونگی نماز خواندن" را توضیح دهد درست است، اما اگر در جایی گفته شود که " در هر شرایطی فلان کار را بکنید" و همزمان در جایی دیگر بیاید که "در هیچ شرایطی آن را نکنید "، در این صورت کدام توضیح دیگری است؟ بالاخره آن کار را باید انجام داد یا نه؟ انجام دادن توضیح انجام ندادن است یا انجام ندادن توضیح انجام دادن؟! این "توضیح" نیست، "تناقض" است و نمیتوان پذیرفت که دو حرف متناقض همزمان درست باشند.
اگر رد صریح حرفی در آیینی باشد، بالاخره باید آن حرف را پذیرفت یا رد کرد؟!
با بهانه " توضیح " نمیتوان این مساله را حل کرد که ایشان جایی ادعای" نبوت" کرده اند و در جایی دیگر نیز نبوت را تمام شده دانسته اند!

* *******************
این حرف ها را که زدیم دوستان بهائب نیامدند که نیامدند..!


hami (ارسال شده: دوشنبه، ۰۶ آبان ۱۳۸۷ )

سلام به همه دوستان بهایی پژوه
امیدوارم که حال همگی خوب باشه
بنده از زمانی که ستاره عزیز وعده داده بود تا مطالبی را که با میلی و مازیار به بحث پرداخته در سایت بهایی پژوهی قرار دهد، بی صبرانه منتظر بودم تا ببینم چه چیزی میان او و دوستانش گذشته و از ستاره عزیز ضمن تشکر از بیان مطالب خواهش می کنم که اگردر طی مباحثاتش به مورد قابل توجه دیگری بر خورد کرده آنرا برای ما نیز قرار دهند تا ما هم در جریان بیشتری قرار بگیریم.
ضمنا ستاره جان ، نگفته ای سرانجام این جوابهای قشنگ و با کلاس چی بوده؟
آیا دوستان بهایی تو تحری حقیقت نمودند یا نه؟

shahab (ارسال شده: پنجشنبه، ۰۹ آبان ۱۳۸۷ )

با تشکر از جناب ستاره و جناب ادمین که تاپیک را گشودند...
این مقاله دارای نکاتی است که بایستی تک به تک مورد بحث قرار بگیرند.

نکته ای که به نظرم رسید طرح آن خالی از لطف نیست این است:

نویسنده مقاله از ابتدای مقاله تلاش کرده است که نشان دهد تنها دلیلی که برای خاتمیت حضرت محمد طرح میشود، آیه ای در اشراقات است و در آن جا هم کلمه "انتهت" به هیچ عنوان به "آخرین بودن " پیامبر اسلام دلالت نمیکند و اصولا این برداشت برداشت غلطی است:
اما چون بحث برسرآیهء ص293 " اشراقات" است، وتأکید برروی کلمهء "انتهت"، ملاحظه می کنیم که اصلاً دراینجا نیزآخرین بودن مطرح نیست!

ایشان در پی این گفته چندین دلیل اقامه میکنند که کسی حق ندارد" انتهت" را به معنای " پایان پذیرفتن " بداند،

بنابر حرف ایشان تا اینجا، هیچ دلیلی برای " آخرین دانستن " پیامبر اسلام وجود ندارد و این ادعا از اساس باطل است. اما جالب این است که خود ایشان در انتهای مقاله، به ارائه معنایی از "آخرین بودن " میپردازد - که به زعمشان درست است - و برای آن مرجعی را هم معرفی میکند!!

اما با این حال ازعجایب جامعیّت معانی لانهایهء آیات الهی آن که حتی اگرخاتمیت را به معنی آخرین بودن هم که بگیریم، منظورآن است که دورهء 6000 سالهء کودکی بشرگذشته وحضرت رسول آخرین مربّی این دوره بودند، واینک دورهء بلوغ وآغازسیرکمالی بشریت به سوی صلح و وحدت پس از6000 سال جنگ وجدال دوران کودکی، می باشد؛ که این نیزخودبحث مفصل دارد، طالبین رجوع فرمایند به کتاب "نگاهی تازه به دیانت بهائی"
واقعا که این دیانت عجایبی دارد!

Jazireh (ارسال شده: شنبه، ۱۱ آبان ۱۳۸۷ )

سلام به دوستان و بهائی پژوهان،
درودی ویژه به ستاره عزیز که محققانه و ادیبانه پیش می روند. اگر اجازه دهید، من نیز در لابلای نقد شما مطالبی را عرض کنم تا با همفکری دوستان دیگر هم تمام زیر و بم مقاله را بشکافیم.

بی صبرانه منتظر ادامه مقاله شما می مانم، و البته شعر های زیبا ! (-;



ستاره
ارسال شده: شنبه، ۱۱ آبان ۱۳۸۷
سلام رفقا،
جزیره خان، چشم، بقیش رو هم می ذارم، شهاب جون، راس می گی، تازه بقیش جالب تر می شه، بذار بذارم، اون وقت فقط باید بخندی که این رفیقمون اعتدال چی گفته! خودش هم خندش می گیره. اما یواش یواش، بوقول رفقای خطی: داداش مرگ من یواش !

بخش دوم – نقلی از ایقان

ایشان در بیانی شگفت فرمودند:

" حضرتشان درکتاب مستطاب ایقان که نزد همهء گروه های مخالف بهائی معروف ومشهوراست به طوری که ده ها ردیه فقط درموردآن نوشته اند، ازجمله توضیح فرموده اند که چون حقیقت انبیا ورسل یکی است، همه عبارت ازیکدیگرهستند وهمه هم اوّل اند وهم وسط اند وهم آخر. به این دلیل حضرت رسول نیزهم آخرند وهم وسط اند وهم اوّل."

آنچه که ایشان در نقلشان به آن اشاره کرده اند را می آوریم و سپس به نقد و بررسی میپردازیم تا بحثمان کمی علمی تر پیش برود،

کتاب ایقان ص 107تا 109:

"انشاءاللّه از ارض نفی احتراز جوئیم و به بحر اثبات در آئیم تا عوالم جمع و فرق و توحید و تفریق و تحدید و تجرید الهی را به بصری که مقدّس از عناصر و اضداد است مشاهده کنیم و به اعلی افق قرب و قدس حضرت معانی پرواز نمائیم. پس، از این بیانات معلوم شد که اگر در آخر لا آخر طلعتی بیاید و قیام نماید بر امری که قیام نمود بر آن طلعت اوّل لا اوّل، هر آینه صدق طلعت اوّل بر طلعت آخر می شود زیرا که طلعت آخر لا آخر قیام نمود به همان امر که طلعت اوّل لا اوّل بر آن قیام نمود. این است که نقطه بیان، روح ما سواه فداه، شموس احدیّه را به شمس مثال زده‏اند که اگر از اوّل لا اوّل الی آخر لا آخر طلوع نماید همان شمس است که طالع می شود. حال اگر گفته شود این شمس همان شمس اوّلیّه است صحیح است و اگر گفته شود که رجوع آن شمس است ایضاً صحیح است. و همچنین از این بیان صادق می آید ذکر ختمیّت بر طلعت بدء و بالعکس زیرا که آنچه طلعت ختم بر آن قیام می نماید بعینه همان است که جمال بدء بر آن قیام فرموده. و این مطلب با اینکه چقدر واضح است نزد شاربان صهبای علم و ایقان، مع ذلک چه مقدار از نفوس که به سبب عدم بلوغ به این مطلب به ذکر خاتم النّبیّین محتجب شده از جمیع فیوضات محجوب و ممنوع شده‏اند با اینکه خود آن حضرت فرمود: "اَمَّا النَّبیّونَ فَاَنَا." و همچنین فرمودند: منم آدم و نوح و موسی و عیسی چنانچه ذکر شد. مع ذلک تفکّر نمی نمایند بعد از آنکه بر آن جمال ازلی صادق می آید به اینکه فرمودند: منم آدم اوّل، همین قسم صادق می آید که بفرمایند: منم آدم آخر. و همچنانکه بدء انبیاء را که آدم باشد به خود نسبت دادند همین قسم ختم انبیاء هم به آن جمال الهی نسبت داده می شود. و این بسی واضح است که بعد از آنکه بدء النّبیّین بر آن حضرت صادق است همان قسم ختم النّبیّین صادق آید. و به این مطلب جمیع اهل ارض در این ظهور ممتحن شده‏اند چنانچه اکثری به همین قول تمسّک جسته از صاحب قول معرض شده‏اند. و نمی دانم این قوم از اوّلیّت و آخریّت حقّ جلّ ذکره چه ادراک نموده‏اند؟ اگر مقصود از اوّلیّت و آخریّت، اوّلیّت و آخریّت مُلکی باشد هنوز که اسباب مُلکی به آخر نرسیده، پس چگونه آخریّت بر آن ذات احدیّت صادق می آید؟ بلکه در این رتبه اوّلیّت نفسِ آخریّت و آخریّت نفس اوّلیّت باشد. باری، همان قسمی که در اوّل لا اوّل صدق آخریّت بر آن مربّی غیب و شهود می آید همان قسم هم بر مظاهر او صادق می آید. و در حینی که اسم اوّلیّت صادق است همان حین اسم آخریّت صادق. و در حینی که برسریر بدئیّت جالس اند همان حین بر عرش ختمیّت ساکن. و اگر بصر حدید یافت شود مشاهده می نماید که مظهر اوّلیّت و آخریّت و ظاهریّت و باطنیّت و بدئیّت و ختمیّت، این ذوات مقدّسه و ارواح مجرّده و انفس الهیّه هستند. و اگر در هوای قدس "کَانَ اللّهُ وَ لَم یَکُن مَعَهُ مِن شَیءٍ" طائر شوی جمیع این اسماء را در آن ساحت معدوم صِرف و مفقود بَحت بینی و دیگر هیچ به این حجبات و اشارات و کلمات محتجب نشوی."

همچنین در صفحه 116 تا 120 مینگارد:

"از قبل دو مقام از برای شموس مشرقه از مشارق الهیّه بیان نمودیم. یکی مقام توحید و رتبه تفرید، چنانچه از قبل ذکر شد : "لا نُفَرِّقُ بَینَ اَحَدٍ مِنهُم." و مقام دیگر مقام تفصیل و عالم خلق و رتبه حدودات بشریّه است. در این مقام هر کدام را هیکلی معیّن و امری مقرّر و ظهوری مقدّر و حدودی مخصوص است چنانچه هر کدام به اسمی موسوم و به وصفی موصوف و به امری بدیع و شرعی جدید مأمورند.چنانچه می فرماید: "تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُم عَلَی بَعضٍ مِنهُمْ مَنْ کَلَّمَ اللّهُ و رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجَاتٍ و آتَیْنَا عِیسَی ابْنَ مَرْیَمَ البیِّنَاتِ و اَیَّدْنَاهُ بِرُوحِ القُدُسِ." نظر به اختلاف این مراتب و مقامات است که بیانات و کلمات مختلفه از آن ینابیع علوم سبحانی ظاهر می شود و إلّا فی الحقیقه نزد عارفین معضلات مسائل الهیّه، جمیع در حکم یک کلمه مذکور است. چون اکثر ناس اطّلاع بر مقامات مذکوره نیافته‏اند این است که در کلمات مختلفه آن هیاکل متّحده مضطرب و متزلزل می شوند. باری، معلوم بوده و خواهد بود که جمیع این اختلافات کلمات از اختلافات مقامات است. این است که در مقام توحید و علوّ تجرید، اطلاق ربوبیّت و الوهیّت و احدیّت صرفه و هویّه بحته بر آن جواهر وجود شده و می شود زیرا که جمیع بر عرش ظهوراللّه ساکن اند و بر کرسیّ بطون اللّه واقف. یعنی ظهوراللّه به ظهورشان ظاهر و جمال اللّه ازجمالشان باهر. چنانچه نغمات ربوبیّه از این هیاکل احدیّه ظاهر شد. و در مقام ثانی که مقام تمیز و تفصیل و تحدید و اشارات و دلالات ملکیّه است عبودیّت صرفه و فقر بحت و فنای باتّ از ایشان ظاهر است. چنانچه می فرماید: "إنّی عَبدُ اللّه و ما اَنَا إلّا بَشَرٌ مِثلُکُم." و از این بیانات محقّقه مثبته ادراک فرما مسائل خود را که سؤال نموده بودی، تا در دین الهی راسخ شوی و از اختلافات بیانات انبیاء و اصفیاء متزلزل نشوی. و اگر شنیده شود از مظاهر جامعه: "إنّی اَنَا اللّه "، حقّ است و ریبی در آن نیست. چنانچه به کرّات مبرهن شد که به ظهور و صفات و اسمای ایشان ظهوراللّه و اسم اللّه وصفة اللّه در ارض ظاهر. این است که می فرماید: "وَ مَا رَمَیْتَ إذ رَمَیْتَ وَلکِنَّ اللّهَ رَمَی. " و همچنین " إنَّ الَّذینَ یُبَایِعُونَکَ إنّمَا یُبَایِعُونَ اللّهَ. " و اگر نغمه إنّی رسول اللّه برآرند، این نیز صحیح است و شکّی در آن نه. چنانچه می فرماید: "مَا کَانَ مُحمّدٌ اَبَا اَحَدٍ مِنْ رِجالِکُمْ وَلکِنْ رَسولَ اللّهِ. " و در این مقام همه مرسل اند از نزد آن سلطان حقیقی و کینونت ازلی. و اگر جمیع ندای اَنَا خاتَمُ النَّبیّین بر آرند آن هم حقّ است و شبهه را راهی نه و سبیلی نه زیرا که جمیع حکم یک ذات و یک نفس و یک روح و یک جسد و یک امر دارند و همه مظهر بدئیّت و ختمیّت و اوّلیّت و آخریّت و ظاهریّت و باطنیّت آن روح الارواح حقیقی و ساذج السّواذج ازلی اند. و همچنین اگر بفرمایند: "نَحْنُ عِبادُ اللّه"، این نیز ثابت و ظاهر است. چنانچه به ظاهر در منتهی رتبه عبودیّت ظاهر شده‏اند، احدی را یارای آن نه که به آن نحو از عبودیّت در امکان ظاهر شود. این است که از آن جواهر وجود در مقام استغراق در بحار قدس صمدی و ارتقاء به معارج معانی سلطان حقیقی، اذکار ربوبیّه و الوهیّه ظاهر شد. اگر درست ملاحظه شود در همین رتبه منتهای نیستی و فنا در خود مشاهده نموده‏اند در مقابل هستی مطلق و بقای صرف، که گویا خود را معدوم صرف دانسته‏اند و ذکر خود را در آن ساحت شرک شمرده‏اند.زیرا که مطلق ذکر در این مقام دلیل هستی و وجود است و این نزد واصلان بس خطا، چه جای آنکه ذکر غیر شود وقلب و لسان و دل و جان به غیر ذکر جانان مشغول گردد و یا چشم، غیر جمال او ملاحظه نماید و یا گوش، غیر نغمه او شنود و یا رجل در غیر سبیل او مشی نماید. در این زمان نسمة اللّه وزیده و روح اللّه احاطه نموده، قلم ازحرکت ممنوع و لسان از بیان مقطوع گشته. باری، نظر به این مقام، ذکر ربوبیّه و امثال ذلک از ایشان ظاهر شده و در مقام رسالت اظهار رسالت فرمودند و همچنین در هر مقام به اقتضای آن ذکری فرمودند و همه را نسبت به خود داده‏اند از عالم امر الی عالم خلق و از عوالم ربوبیّه الی عوالم ملکیّه. این است که آنچه بفرمایند و هرچه ذکر نمایند از الوهیّت و ربوبیّت و نبوّت و رسالت و ولایت و امامت و عبودیّت، همه حقّ است و شبهه ای در آن نیست. پس باید تفکّر در این بیانات که استدلال شده نمود تا دیگر از اختلافات اقوال مظاهر غیبیّه مطالع قدسیّه احدی را اضطراب و تزلزل دست ندهد. "

اگر بخواهیم آنچه که در ایقان به آن اشاره شده است را به صورت اختصار بیان کنم به ترتیب زیر خواهد بود:

مقدمه 1: خدا اول است آخر است،ظاهر است و باطن است بدئیت دارد و ختمیت؛
مقدمه 2: پیامبران الاهی همه مظهر اسماء خدا هستند؛
مقدمه 3:پیامبران الاهی حقیقت واحده اند؛
مقدمه 4: پیامبر اسلام خاتم النبیین اند؛
مقدمه 5: خاتم النبیین یعنی مظهر ختمیت خداوند.

نتیجه گیری:
همه پیامبران خدا خاتم النبیین اند
و حضرت محمد آخرین پیامبر خدا نخواهد بود.


در این استدلال ابتدا به مقدمه هایی اشاره میشود و سپس برپایه این مقدمه ها نتیجه گیری میشود که عملا امکان آمدن پیامبری دیگر وجود دارد.
مشکل اینجاست که در مجموعه مقدماتی که ذکر میشود نکات مبهم ریز و درشتی وجود دارد که ابهام در هر یک از مقدمات فوق در کارا بودن استدلال برای رسیدن به نتیجه مطلوب نویسنده خدشه جدی وارد می سازد و نتیجه را نادرست می کند.

ما در این جا به اهم مسائلی که موجود است میپردازیم.

لازم به یادآوری است که مفهوم"خاتمیت"، تنها با لفظ" خاتم الانبیاء " هم وارد نشده است تا آن را به معنای"مظهر ختمیت خدا" بدانیم و با تسری آن به دیگران مساله حل شود.
از قائلین این تئوری باید پرسید عباراتی چون:" لا نبی بعدی" و امثال آن که کرارا در مجامع حدیثی نقل شده است و همگی به همین صفت اختصاصی حضرت محمد (ص) اشاره میکنند را چگونه توجیه میکنند؟ آیا باز هم قائلند که این مفهوم هم در مورد همه انبیا پیشین صادق است؟ یا اینکه به عکس قائلند هر نبی به ظهور پس از خود بشارت می داده است؟

- ختمیت خدا به چه معناست؟ (در پاسخ مقدمه یک نقل ایقان)

یکی از پایه ای ترین ابهاماتی که در مورد ساختار استدلالی فوق مطرح است این است که ختمیت خدا به چه معناست؟ در قرآن آیه سوم سوره حدید، به صفات:" اول و آخر و ظاهر و باطن" برای خدا اشاره شده است اما نه در آن آیه و نه در هیچ جای دیگر قرآن به صفت "خاتم" برای خداوند متعال اشاره نشده است.جالبتر آن که حتی در یک روایت هم، البته تا جایی که من جستجو کردم، این اسم برای خدا ذکر نشده است. بد نیست بدانید حتی در دعایی مثل دعای جوشن کبیر که حاوی حدود هزار اسم خداوند است نیز این اسم برای خدا نیآمده است.(البته از این مطلب بگذریم که نویسنده مقاله مورد بحثمان اضافه بر حضرت بهاء الله صفت وسط را هم به این مورد افزوده است!)

ستاره (یکشنبه، ۱۹ آبان ۱۳۸۷ )

سلام به رفقا،
حامی جون، تو کجا بودی که ما ندیدیمت ! )-:
خیلی بلایی، آسته می ری، آسته میای، تا گربه شاخت نزنه؟

جزیره جون، دمت گرم، می خواستم همینو بگم، اما بذار یه چیز باحال تر بذارم تا توش هم اول النبیین باشه، هم خاتم النبیین! می گی نه؟ نیگا کن:

• "این کور اعظم افخم بشارتش در متون صحف و زبر و کتب و اسفار و الواح از آدم تا خاتم مدون و در تاریخ شرایع و ادیان از اول النبیین الی خاتم النبیین بی نظیر و عدیل و مثیل و سابقه است" (توقیعات مبارکه خطاب به احبای شرق، لانگنهاین - آلمان ۱۹۹۲، ص 285)

اگه "اول النبیین" و "خاتم النبیین" صفات اختصاصی حضرت آدم و حضرت محمد (ص) نباشن، چرا حضرت ولی امر الله از این صفات استفاده کردن و گفتن از ... تا ...؟ آخه واسه این که از الف تا ب (یا بوقول فرنگیا A تا B ) معنی بده، باید این دوتا دوتا باشن، نه یکی! چرا از لفظ "آدم" و "خاتم" استفاده کردن؟ اگر همه یکی ان و همه خاتم النبیین ان، " از اول النبیین الی خاتم النبیین" را باید چی معنی کنیم آخه؟ چی؟ آره دیگه، ینی این دو تا دوتان، نه یکی !
اصلا این که بین این دو فرق گذاشتن، خودش ینی با دو اسم و صفت مختلف از هم "متمایز" شدن.
ینی در عالم تفصیل دارن حرف می زنن، نه توحید!
تو این عالم هم ، دیدیم که این مقام خاص پیامبر اسلامه، هم قرآن می گه، هم اشراق خاوری می گه، هم کی؟ می پرسی کی می گه؟ خوب مدرک اون "..." رو ببین، جناب شوقی می گه.

بریم تا بعدی رو بذارم... دنیامو گم کردم،تو ندیدی؟ یا حق

ستاره (یکشنبه، ۱۹ آبان ۱۳۸۷ )
حالا میایم اینجا،
راستیتش ما یه گله بکنیم از این رفقامون که نیومدن، نه مازیار پیداش شد، نه عمو مایه دار! بیخیال، بجاش اینجا کلی رفیق باحال با سفات پیدا کردیم، خیلییم با کلاسن.
حالا دیگه بریم سراغ مقدمه پنجم...
- خاتم النبیین یعنی مظهر ختمیت خداوند (مقدمه پنجم)
اشکال اساسی دیگری که به این مقدمه مربوط میشود این است که به چه استنادی میتوان روشن کرد که خاتم النبیین یعنی مظهر ختمیت خداوند تا در ادامه آن را بتوان به بهانه حقیقت واحده بودن و مظهریت پیامبران، به دیگر انبیاء نیز تسری داد؟ این مدعا نیازمند دلیلی قابل پذیرش است که در این ساختار ارائه نشده است.
برای هر پژوهشگر بی¬تعصبی با اندکی تامل این مطلب واضح میشود که کلیت این استدلال یک "استدلال پَسینی" است که تلاش میکند صفتی را که مختص یک پیامبر است به دیگران نیز سرایت دهد. به این منظور ابتدا آن صفت را – بدون ارائه هیچ دلیلی- مظهری از یک صفت خدا گرفته است و سپس با طرح این مساله که همه انبیا حقیقتی واحده اند و بایستی مظاهر صفات خدا باشند دامنه آن صفت را به دیگر انبیا الاهی نیز رسانیده است.
اگر قرار باشد که چنین ساختار بدیعی مورد پذیرش قرار گیرد، به تبع آن بایستی قائل شد که هیچ یک از انبیاء الاهی پدر و مادر نداشته اند یا هیچ یک ازدواج نکرده اند یا اینکه هیچ کدام فرزندی نداشته اند؛ چه آنکه حضرت مسیح (علی نبینا و آله و علیه السلام) مظهر صفت "لم یتخذ صاحبه و لا ولدا " ی خداوند است و همه یک حقیقتند. صد البته که در این آیین بدیع چنین نتایجی غریب نمی نماید!


بنابراین "همه عبارت ازیکدیگرهستند وهمه هم اوّل اند وهم وسط اند وهم آخر. به این دلیل حضرت رسول نیزهم آخرند وهم وسط اند وهم اوّل."
بی معنا می شود.
اینم آخر بخش دوییم.
فرمایشاتونو بفرمایین تا بریم سراغ بخش سوم، معنای کلمه انتهت، ببینیم رفیقمون اونجا چی چی گفته، باید چی کار کنیم و چطوری چی رو از کجا با چی جوواب بدیم.
پدرم قامت توتکیه گهی بود مرا .یا حق Hami
شنبه، ۲۵ آبان ۱۳۸۷

سلام بر ستاره سهیل
واقعا ستاره سهیل شدیا
خیلی کم پیدات میشه تو سایت
عزیزم در حال حاضر که دارم تایپ میکنم فرهنگ معین همرامه ولی چون انتهت یک کلمه عربیه در این فرهنگ چیزی پیدا نکردم ولی در مورد کلمه انتها این معانی رو پیدا کردم:
این کلمه مصدر لازم است. به معنی به پایان آمدن، به نهایت رسیدن، باز ایستادن کاری،و بطور خلاصه: پایان، آخر
چون خاطرت خیلی عزیزه قول میدم در اسرع وقت پت و پوت این کلمه پر حاشیه رو بریزم رو آب
منتظر مطلب بعدیم باش عزیز
این هم تقدیم به تو که اسیر جاده ای:
در پشت چند ماشین این جمله رو دیده ام:
عاقبت فرار از مدرسه
البته جسارت نباشه، این حرف مربوط به شما که اهل علم و مدرسه و اهل فضیلت هستی نیستا

hami (شنبه، ۲۵ آبان ۱۳۸۷ )

سلام ستاره جون الوعده وفا داداش
من رفتم و به چند فرهنگ عربی سر زدم. نتایج مطالعاتم رو ببین ونظرت رو بده.
1. فرهنگ جامع عربی ، نوشته احمد سیاح که بیش از 70000 کلمه عربی را به فارسی ترجمه و معنی نموده، از فرهنگ های معتبری است که میتوان به آن اعتماد کرد و از آن استفاده نمود.
قبل از اینکه به معنی این کلمه بپردازم لازم است این نکته را یادآور شوم که انتهت صیغه چهارم باب افتعال است و ریشه آن نهی می باشد.
در مورد خود کلمه انتهت هیچ معنی ای وجود ندارد و لی ترجمه صیغه اول آن که انتهی باشد وجود دارد.
در این فرهنگ گفته شده : انتهی به معنی به پایان رسید، باز ایستاد می باشد.
2. در فرهنگ منجدالطلّاب که از فرهنگ های جامع و معتبری است و ترجمه محمد بندرریگی می باشد، نیز صیغه اول نهی از باب افتعال اینگونه معنی شده است:
چیزی پایان یافت ، به نهایت خود رسید (به این معنی آخری دقت کن ستاره جان)
3. اما اجازه بدهید فرهنگ لسان العرب را که معروف ترین کتاب لغت در عرب است و حکم آکسفورد در زبان عربی دارد(یعنی کلمات عربی را به عربی توضیح داده است) نیز بررسی کنیم
در این فرهنگ هم در معنی لغت انتهی نوشته: بلغ النهایه یعنی به پایان و نهایت رسید.
ستاره جان این نتیجه تحقیق من بود که طبق خواسته شما انجام گرفت.
خواهش می کنم نتایجی را که از این معانی می گیری بیان کن تا هم من و هم سایر دوستان از آن استفاده کنیم.

ستاره (یکشنبه، ۲۶ آبان ۱۳۸۷ )
سلام hami جون (اینجوری خوبه؟) دمت گرم داداش، خوب رفتی.
اما می دونی چیه، این رفیقمون اعتدال که کلی دعاش می شه گفته نه، "به انتهت" اون معنایی رو می ده که ایشون می گه! انتهت همونه که شما می گی، اما "به انتهت" یه چیز دیگه است! عجب، شه ژالب! wow ! عزیز جون،
البت درسته که ما مث شوما با سفات نیستیم و با مدرسه پدرسه همچین ، چی؟ رابطه مابطمون ردیف مدیف نیست، اما خوب، آب حوضی هم نیستیم دیگه، البت الان هستیما! به قول رفقا: این خزانم را نبین ... ماهم بهاری داشتیم ...(دنباله در "گفتگوی خاتمیت2")
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1391ساعت 11:0  توسط untibaha  | 



نقدها از ظهور آیین بهایی به عنوان دینی که ادعای الاهی بودن می نماید بیش ازدو سده نمی گذرد.این آیین که توسط میرزا حسینعلی نوری ملقب به بهاء الله در سال1280 هـ. ق و پس از اعلام نسخ آیین بابیت پایه گذاری گردید، مدعی است که در ادامه سلسله انبیاء الاهی قرار گرفته است و خداوندگار عالم در روزگاران جدید این شریعت بدیع را برای مردمان جهان به ارمغان فرستاده است.
در این مقاله دیدگاه بهائیت در مورد شیطان با نگاهی تطبیقی مورد بحث قرار گرفته است: یکی از پیشوایان آیین بهایی ، عبدالبهاء">عباس افندی ملقب به عبدالبهاء فرزند بهاء الله می باشد. وی پس از پدر به پیشوایی جامعه بهاییان رسید...
از وی در تبیین و نشر آثار بهایی مکتوبات زیادی در دسترس است و یک پژ‍وهشگر مسلمان بدون بررسی محتوایی آثار او نمی تواند به کنه آموزه های این آیین جدید پی ببرد.

آنچه که در مقاله زیر مورد بررسی قرار میگیرد تنها بخشی از یکی از تعالیم وی است که در کتاب مکتوبات توسط جامعه امر به چاپ رسیده است.
کلید واژه ها: عبدالبهاء -تعالیم دوازده گانه – شیطان- بهشت- آدم(ع)

پیش از آن که به بررسی بخش مورد نظر بپردازیم لازم است چند مقدمه را از نظر بگذرانیم:
1-شارع ادیان الاهی یکتاست. همگی معتقدان ادیان الاهی بر این باورند که خداوندی حکیم شرایع را فروفرستاده است. هیچ یک از ادیان الاهی به تعدد یا عدم حکمت مصدر شرایع معتقد نیستند.
قرآن کریم می فرماید:
شَرَعَ لَکُمْ مِنَ الدِّینِ ما وَصَّى بِهِ نُوحاً وَ الَّذی أَوْحَیْنا إِلَیْکَ وَ ما وَصَّیْنا بِهِ إِبْراهیمَ وَ مُوسى‏ وَ عیسى‏ أَنْ أَقیمُوا الدِّینَ وَ لا تَتَفَرَّقُوا فیهِ کَبُرَ عَلَى الْمُشْرِکینَ ما تَدْعُوهُمْ إِلَیْهِ اللَّهُ یَجْتَبی‏ إِلَیْهِ مَنْ یَشاءُ وَ یَهْدی إِلَیْهِ مَنْ یُنیبُ [1]
براى شما آیینى مقرر کرد، از همان گونه که به نوح توصیه کرده بود و از آنچه بر تو وحى کرده‏ایم و به ابراهیم و موسى و عیسى توصیه کرده‏ایم که دین را بر پاى نگه دارید و در آن فرقه فرقه مشوید. تحمل آنچه بدان دعوت مى‏کنید بر مشرکان دشوار است. خدا هر که را خواهد براى رسالت خود بر مى‏گزیند و هر که را بدو باز گردد به خود راه مى‏نماید.

2- ادیان الاهی مصدق یکدیگرند. با توجه به مقدمه اول و با توجه به تاریخ انبیاء روشن میگردد که ادیان الاهی در طول اعصار همآره با تصدیق دیانت پیشین آمده اند. به کلام دیگر پیامبر جدید همواره دیانت الاهی پیش از خود را در دوره زمانی آن صحیح ، کامل و خالی از هرگونه کژی و ناراستی دانسته است.در این زمینه قرآن میفرماید:
وَ قَفَّیْنا عَلى‏ آثارِهِمْ بِعیسَى ابْنِ مَرْیَمَ مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ مِنَ التَّوْراةِ وَ آتَیْناهُ الْإِنْجیلَ فیهِ هُدىً وَ نُورٌ وَ مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ مِنَ التَّوْراةِ وَ هُدىً وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقینَ [2]
و از پى آنها عیسى پسر مریم را فرستادیم که تصدیق‏کننده توراتى بود که پیش از او فرستاده بودیم و انجیل را که تصدیق‏کننده تورات پیش از او بود به او دادیم که در آن هدایت و روشنایى بود و براى پرهیزگاران هدایت و موعظه‏اى.
وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ مِنَ الْکِتابِ وَ مُهَیْمِناً عَلَیْه‏... [3]
و این کتاب را به راستى بر تو نازل کردیم تصدیق‏کننده و حاکم بر کتابهایى است که پیش از آن بوده‏اند...

3- ادیان الاهی نمیتوانند در اصول با یکدیگر تناقض داشته باشند نمیتوان تصور کرد که پیامبری از جانب خداوند بیاید و "آموزه های اساسی" پیامبری دیگر که او نیز مبعوث خداوند حکیم است را تکذیب نماید و متناقض آن سخن بگوید. [4]
لفظ "مصدق" یا همان " تصدیق کننده" که در مقدمه دوم آورده شد، به خوبی ثابت کننده این معناست.

با توجه به این سه مقدمه [5] به بررسی گوشه ای از تعالیم جناب عبدالبهاء می پردازیم.
از جناب ایشان در مجموعه مکاتیب چنین نقل شده است که گفته اند:

هُواللّه
خداوند عالمیان عالم انسانی را جنّت عدن خلق فرموده اگر صلح و سلام و محبّت و وفا چنانکه باید و شاید یابد جنّت اندر جنّت گردد و جمیع نعمای الهی فراوان و سرور و طرب بی پایان شود و فضائل عالم انسانی آشکار و عیان و پرتو شمس حقیقت از هر سو نمایان گردد ملاحظه کنید که حضرت آدم و سائرین در جنّت بودند بمجرّد آنکه در جنّت عدن در میان حضرت آدم و شیطان نزاعی حاصل گشت جمیع از جنّت خارج شدند تا آنکه نوع انسان عبرت گیرد و آگاه شود که نزاع و جدال سبب حرمان است حتّی با شیطان لهذا در این عصر نورانی بموجب تعالیم الهی حتّی با شیطان نزاع و جدال جائز نه [6]
ایشان در این آموزه، اولا در بیان لزوم وجود صلح ، سلام و محبت را در میان عالم انسانی به ماجرای هبوط حضرت آدم(ع) اشاره میکنند و آن را مایه عبرت خوانده، درس آن ماجرا را این میدانند که نزاع و جدال سبب حرمان است، حتی با شیطان .
سپس در بخش دوم فرمایش خویش این نکته را مطرح میسازند که در این عصر نورانی حتی با شیطان نبایستی نزاع و جدل نمود. [7]
در این مقاله تلاش میکنیم میزان سازگاری این دو بخش را به تفکیک، با آموزه های اسلام از رهگذر آنچه در مقدمه آمد، بسنجیم.


بخش نخست- ماجرای آدم (علیه السلام)
در سه جای قرآن کریم به ماجرای حضرت آدم(ع) در بهشت اشاره گردیده است:
1- سوره بقره آیات 35 و 36:
و گفتیم: اى آدم، خود و زنت در بهشت جاى گیرید. و هر چه خواهید، و هر جا که خواهید، از ثمرات آن به خوشى بخورید. و به این درخت نزدیک مشوید، که به زمره ستمکاران درآیید. (35)پس شیطان آن دو را به خطا واداشت، و از بهشتى که در آن بودند بیرون راند. گفتیم: پایین روید، برخى دشمن برخى دیگر، و قرارگاه و جاى برخوردارى شما تا روز قیامت در زمین باشد. (36)

2- سوره اعراف آیات 19 تا 27
اى آدم، تو و همسرت در بهشت مکان گیرید. از هر جا که خواهید بخورید ولى به این درخت نزدیک مشوید که در شمار بر خویش ستم‏کنندگان خواهید شد. * پس شیطان آن دو را وسوسه کرد، ... و آن دو را بفریفت و به پستى افکند. چون از آن درخت خوردند ... پروردگارشان ندا داد: آیا شما را از آن درخت منع نکرده بودم و نگفته بودم که شیطان به آشکارا دشمن شماست؟ * .... اى فرزندان آدم، شیطان شما را نفریبد، هم چنان که پدر و مادرتان را از بهشت بیرون راند، .... ما شیطانها را دوستان کسانى قرار دادیم که ایمان نمى‏آورند.

3- سوره طه آیات 117 تا 123
گفتیم: اى آدم، این دشمن تو و همسر توست، شما را از بهشت بیرون نکند، که نگونبخت شوى*که تو در بهشت نه گرسنه مى‏شوى و نه برهنه مى‏مانى. * و نه تشنه مى‏شوى و نه دچار تابش آفتاب. * شیطان وسوسه‏اش کرد و گفت: اى آدم، آیا تو را به درخت جاویدانى و مُلکى زوال ناپذیر راه بنمایم؟ * از آن درخت خوردند و ...


بنا بر آنچه آمد، اگر بخواهیم این ماجرا را از زبان قرآن بشنویم و از آن عبرت بگیریم، نقل قرآن این چنین است:
خداوند متعال اولا به حضرت آدم(ع) تذکر میدهد شیطان دشمن وی است. فَقُلْنا یا آدَمُ إِنَّ هذا عَدُوٌّ لَکَ وَ لِزَوْجِکَ اما شیطان با حیله گری و دروغ جناب آدم و حوا را فریب میدهد فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّیْطانُ. سپس خداوند چنین خطاب میکند: ناداهُما رَبُّهُما أَ لَمْ أَنْهَکُما عَنْ تِلْکُمَا الشَّجَرَةِ وَ أَقُلْ لَکُما إِنَّ الشَّیْطانَ لَکُما عَدُوٌّ مُبینٌ و درپی آن، ذکر هبوط آدم به زمین میشود. سپس خود خداوند خطاب به فرزندان آدم میکند و آنان را از شیطان تحذیر میکند یا بَنی‏ آدَمَ لا یَفْتِنَنَّکُمُ الشَّیْطانُ
این درسنامه ای است که قرآن در آن ماجرا برای فرزندان آدم تدریس مینماید.

واقعیت این است که در کلام قرآن، سبب این حرمان، نزاع و جدال جناب آدم با شیطان نیست بلکه به عکس، پذیرش سخن اوست که مایه آن شده است. لذا خداوند بعد از این اتفاق، یادآوری میکند که"مگر من نگفته بودم که او دشمن آشکار شماست؟"
روشن است که گزارش و درسنامه جناب عبدالبهاء به هیچ روی قابل جمع با گفتار قرآن نیست.


بخش دوم- دشمنی با شیطان
اما در مورد بخش دوم سخن ایشان که در این عصر جدید دشمنی را حتی با شیطان جایز ندانسته اند، مناسب است ابتدا نگاهی به فحوای آموزه های اسلام در این مورد بیاندازیم.
در قرآن مکررا خطابهای گوناگونی را می یابیم که گروه های مختلف جامعه بشری را در مورد دشمنی شیطان و لزوم پرهیز از او خبر میدهد:

اى مردم، از آنچه در زمین است حلال و پاکیزه را بخورید، و از گامهاى شیطان پیروى مکنید که او دشمن آشکار شماست. [8]

اى کسانى که ایمان آورده‏اید، همگى به اطاعت [خدا] درآیید، و گامهاى شیطان را دنبال مکنید که او براى شما دشمنى آشکار است. [9]

و [نیز] از دامها، حیوانات بارکش و حیوانات کرک و پشم دهنده را [پدید آورد]. از آنچه خدا روزیتان کرده است بخورید، و از پى گامهاى شیطان مروید که او براى شما دشمنى آشکار است. [10]

[یعقوب‏] گفت: «اى پسرک من، خوابت را براى برادرانت حکایت مکن که براى تو نیرنگى مى‏اندیشند، زیرا شیطان براى آدمى دشمنى آشکار است. [11]

و داخل شهر شد بى‏آنکه مردمش متوجّه باشند. پس دو مرد را با هم در زدوخورد یافت: یکى، از پیروان او و دیگرى از دشمنانش [بود]. آن کس که از پیروانش بود، بر ضدّ کسى که دشمن وى بود، از او یارى خواست. پس موسى مشتى بدو زد و او را کشت. گفت: «این کار شیطان است، چرا که او دشمنى گمراه‏کننده [و] آشکار است.» [12]

و اگر تو را تکذیب کنند، قطعاً پیش از تو [هم‏] فرستادگانى تکذیب شدند. و [همه‏] کارها به سوى خدا بازگردانیده مى‏شود. *اى مردم، همانا وعده خدا حقّ است. زنهار تا این زندگى دنیا شما را فریب ندهد، و زنهار تا [شیطانِ‏] فریبنده شما را در باره خدا نفریبد. * در حقیقت، شیطان دشمن شماست، شما [نیز] او را دشمن گیرید. [او] فقط دار و دسته خود را مى‏خوانَد تا آنها از یاران آتش باشند. * کسانى که کفر ورزیده‏اند، عذابى سخت خواهند داشت. و کسانى که ایمان آورده و کارهاى شایسته کرده‏اند، براى آنان آمرزش و پاداشى بزرگ است. * [13]


و در صور دمیده خواهد شد، پس بناگاه از گورهاى خود شتابان به سوىِ پروردگار خویش مى‏آیند* مى‏گویند: «اى واى بر ما، چه کسى ما را از آرامگاهمان برانگیخت؟ این است همان وعده خداى رحمان، و پیامبران راست مى‏گفتند.» * [باز هم‏] یک فریاد است و بس و بناگاه همه در پیشگاه ما حاضر آیند. * امروز بر کسى هیچ ستم نمى‏رود، جز در برابر آنچه کرده‏اید پاداشى نخواهید یافت. *در این روز، اهل بهشت کار و بارى خوش در پیش دارند. * آنها با همسرانشان در زیر سایه‏ها بر تختها تکیه مى‏زنند. * در آنجا براى آنها [هر گونه‏] میوه است و هر چه دلشان بخواهد. * از جانب پروردگار [ى‏] مهربان [به آنان‏] سلام گفته مى‏شود. * و اى گناهکاران، امروز [از بى‏گناهان‏] جدا شوید. * اى فرزندان آدم، مگر با شما عهد نکرده بودم که شیطان را مپرستید، زیرا وى دشمن آشکار شماست؟ *و اینکه مرا بپرستید این است راه راست! [14]

و هنگامى که [در مورد] پسر مریم مثالى آورده شد، بناگاه قوم تو از آن [سخن‏] هلهله درانداختند [و اعراض کردند]، * و گفتند: «آیا معبودان ما بهترند یا او؟» آن [مثال‏] را جز از راه جدل براى تو نزدند، بلکه آنان مردمى جدل‏پیشه‏اند. * [عیسى‏] جز بنده‏اى که بر وى منّت نهاده و او را براى فرزندان اسرائیل سرمشق [و آیتى‏] گردانیده‏ایم نیست. * و اگر بخواهیم قطعاً به جاى شما فرشتگانى که در [روى‏] زمین جانشین [شما] گردند قرار دهیم. * و همانا آن، نشانه‏اى براى [فهم‏] رستاخیز است، پس زنهار در آن تردید مکن، و از من پیروى کنید این است راه راست! * و مبادا شیطان شما را از راه به در بَرد، زیرا او براى شما دشمنى آشکار است. *‌‌ و چون عیسى دلایل آشکار آورد، گفت: «به راستى براى شما حکمت آوردم، و تا در باره بعضى از آنچه در آن اختلاف مى‏کردید برایتان توضیح دهم. پس، از خدا بترسید و فرمانم ببرید.» * در حقیقت، خداست که خود پروردگار من و پروردگار شماست. پس او را بپرستید این است راه راست. [15]

و [یاد کن‏] هنگامى را که به فرشتگان گفتیم: «آدم را سجده کنید،» پس [همه‏]- جز ابلیس- سجده کردند، که از [گروه‏] جن بود و از فرمان پروردگارش سرپیچید. آیا [با این حال،] او و نسلش را به جاى من دوستان خود مى‏گیرید، و حال آنکه آنها دشمن شمایند؟ و چه بد جانشینانى براى ستمگرانند. [16]

امیر المومنین (علیه السلام) در تبیین این دشمنی شیطان میفرمایند:

پس، از دشمن خدا (شیطان) بترسید، که، مبادا شما را به درد خود گرفتار سازد و با ندایش شما را نگران کند و با لشکریان سواره و پیاده خویش اطرافتان را فرا گیرد، به جان خودم سوگند که تیر شرّش را براى جان شما به چلّه کمان نهاده و آن را به جانب شما سخت کشیده و از نزدیک شما را هدف قرار داده و گفته است: «قالَ رَبِّ بِما أَغْوَیْتَنِی لَأُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ» او، بى‏اندیشه از آینده دور غیبگویى کرده، و با پندارى غیر واقع سنگ انداخته است و فرزندان نخوت و برادران عصبیت، و سواران گردنکش و جاهلیت او را تصدیق کردند، تا این که سرکشهاى شما از او پیروى کردند، و حرص و طمع او، در شما پا بر جا شد، پس راز نهان آشکار شد و تسلط او بر شما قوت یافت و سپاه خود را به سوى شما نزدیک آورد و لشکریان وى شما را در غارهاى ذلت و خوارى جا دادند و در گودالهاى مرگ انداختند، و با زخمهاى سنگین که از نیزه زدن در چشمها و بریدن گلوها و کوبیدن بینیها و انداختنتان در قتلگاهها، در شما ایجاد کردند پایمالتان ساختند، چرا که اراده داشتند شما را با حلقه‏هاى مهار قهر و خشم که در بینى مى‏نهند به سوى آتشى که برایتان آماده شده است بکشانند.
بنا بر این شیطان براى زخم زدن در دین شما بزرگتر و به علت آتش افروختن در دنیاى شما افروزنده‏تر از کسانى است که شما آشکارا با آنها دشمنید و بر آنان حمله مى‏کنید، پس شدت خود را علیه او، و سعى و کوششتان را به منظور دفع او به کار برید، به خدا سوگند که او بر اصل و ریشه شما فخر و مباهات کرد و در قدر و منزلت شما نکوهش وارد ساخت، و بر نسب شما ایراد گرفت و سواران خود را براى حمله بر شما گسیل کرد و با پیادگان خود، راه شما را بست. آنان در هر جا شما را شکار کرده و به دام مى‏اندازند و سر انگشتانتان را مى‏زنند، و با هیچ چاره‏جویى نمى‏توانید سر، باز زنید و با هیچ اراده‏اى نمى‏توانید شرّشان را از خود دفع کنید، در حالى که شما در انبوه بیچارگى و خوارى و تنگاتنگ مرگ و جولانگاه بلا و سختى گرفتارید... [17]

بنا بر نمونه هایی که ذکر شد، میتوان به یقین گفت که از آغاز خلقت، خداوند متعال دشمنی شیطان را گوشزد کرده است و از او پرهیز داده است فَقُلْنا یا آدَمُ إِنَّ هذا عَدُوٌّ لَکَ وَ لِزَوْجِکَ
پس از آدم(ع) به فرزندان او نیز این تذکر را داده است، یا بَنی‏ آدَمَ لا یَفْتِنَنَّکُمُ الشَّیْطانُ
این واقعیت در اعصار بعدی نیز یادآوری میشود:
در عهد حضرت موسی(ع) قالَ هذا مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبینٌ
در عهد حضرت یوسف(ع) إِنَّ الشَّیْطانَ لِلْإِنْسانِ عَدُوٌّ مُبینٌ
در عهد حضرت مسیح(ع) وَ لا یَصُدَّنَّکُمُ الشَّیْطانُ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبینٌ
در دیانت حضرت محمد مصطفی(صلی الله علیه و آله) یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِی السِّلْمِ کَافَّةً وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیْطانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبینٌ

لذا در همه ادیان الاهی این تعلیم قطعی است که شیطان دشمن بنی آدم است و خدا از او پرهیز داده است.
این پرهیز به گونه ای است که در روز قیامت، خداوند متعال به مجرمین عتاب میکند که" مگر من با شما عهد نکرده بودم که شیطان دشمن شماست؟ " و به این گفتار، تاثیر مستقیم بی توجهی به دشمنی شیطان در هلاک و شقاوت مجرمین را نشان میدهد.
بنابر این یک مسلمان قائل به تمام شدن این دشمنی نمیتواند باشد و البته که استمرار این دشمنی طبق اعتقادات بهاییان هم نمیتواند متوقف شده باشد و مورد قبول است.


در کلمات جناب باب نقل شده است که:
یا عباد الرّحمن ادخلوا فی هذا الباب کافّةً ولا تتّبعوا خطوات الشّیطان فانّه یأمرکم بالشّرک والفحشاء وانّه قد کان لکم عدوّا مبینا [18]

و نیز از جناب بهاء الله نقل شده است:
طوبى لمن سمع ندآء الرّحمن و اتّخذه لنفسه معیناخ ویل لمن اعرض و کان عن شطر القرب بعیداً. یا قوم اتّقوا اللّه و لا تتّبعوا الّذى کفر بالرّحمن انّه کان لکم عدوّا مبیناً [19]

حال با توجه به این تداوم دشمنی، مساله ای که به ذهن متبادر میشود این است که در مقابل این دشمن آشکار بایستی چه کرد؟ دشمنی با او که خداوند از ما خواسته است(فاتخذوه عدوا) چگونه محقق میگردد؟
جواب این پرسش در فهم بهتر آموزه جناب عبدالبها بسیار تاثیر گذار است.

آنچه در جواب به نظر میآید این است که دشمنی کردن با شیطان همان اطاعت از خداوند متعال است و اطاعت از فرامین خداوند همان دشمنی با شیطان و به جز با تبعیت تام از دستورات خداوند و در مقابل عدم تبعیت از شیطان راه دیگری برای دشمنی کردن با او وجود ندارد. مساله ای که حتی در متون بهایی نیز قابل مشاهده است:

قل یا قوم اذکّرکم لوجه اللّه و ما ارید منکم جزآء انّ اجرى الّا علی اللّه الّذى فطرنى و بعثنى بالحقّ و جعلنى ذکرا للخلائق اجمعین. ان اسرعوا الی منظر اللّه و مقرّه و لا تتّبعوا الشّیطان فى انفسکم انّه یأمرکم بالبغى و الفحشآء و یمنعکم عن الصّراط الّذى نصب فى العالم بهذا الامر المبرم الحکیم [20]

انّ الّذین ضیّعوا الامر و توجّهوا الی الشّیطان اولئک لعنهم کلّ الاشیاء و اولئک اصحاب السّعیر [21]

کن مستقیماً علی حبّ اللّه علی شأن لا‌یمنعک نعاق کلّ شیطان رجیم. انّه یلهم اولیآئه کما الهم فى القرون الاولی تجنّب عنه و ‌توکّل علی الغفور الکریم [22]

در انتها سوالی که بایستی پرسید این است که بر اساس این آموزه نوین چگونه با این دشمن آشکار میتوان نزاع [23] و دشمنی نکرد و در عین حال از دستورات خدا پیروی کرد؟
قضاوت با خوانندگان...


خلاصه کلام اینکه:
از ماجرای هبوط حضرت آدم ، اگر نتیجه نگیریم که ترک جدال با شیطان سبب حرمان شد،‌ دست کم میتوان نتیجه گرفت که جدال با شیطان سبب حرمان نبوده است.
در مورد تعلیم جدید دیانت بدیع نیز بایستی اذعان داشت، آموزه ترک نزاع و جدال با شیطانی که همه انبیاء از خطر او پرهیز داده اند،نه با آموزه ادیان الاهی به راحتی قابل جمع است و نه با متون بهایی.


پاورقی ها:
1 – قرآن کریم ، شوری13
2- قرآن کریم ، مائده46
3- قرآن کریم ،مائده48
4- تذکر به این نکته لازم است که این سخن را نبایستی با نسخ شریعت متاخر و آیین عبادت پیشین خلط کرد. در هنگام وضع شیوه عبادت در آیین جدید، اصول اعتقادی دیانت پیشین ، وقایع تاریخی، آموزه های فطری و مسائل ثابتی از این دست، تغییری نمی یابند و تنها شیوه عبادت خدا تغیییر می یابد..
5- این سه مقدمه، مورد تصدیق بهاییان نیز میباشد، شوقی افندی در صفحه 32 کتاب دور بهایی مینویسد:" تعالیم این ظهور به قدر رأس شعره‌ای از حقایق مودوعه درشرایع قبل انحراف نداشته و عظمت این ظهور به قدر خردلی از نفوذ و روح ایمانی که آن ادیان بوجود آورده‌اند نمیکاهد . آئین بهائی... منظور حقیقی و مقصد اصلیش آن است که اساس این ادیان را اتّساع بخشیده مبادی آنان را احیا کرده مقاصد و اهداف آنان را بیکدیگر مرتبط ساخته حیات آنانرا نشئه‌ای بدیع بخشیده وحدت آنانرا ثابت و محقّق داشته پاکی و صفای اوّلیّهء آنانرا تجدید کرده وظائف آنانرا به یکدیگر مرتبط ساخته و آنان را در تحقّق اعظم نوایای خود کمک و مساعدت نماید." همچنین دکتر اسلمنت در کتاب بهاء الله و عصر جدید ص 91 از عبدالبهاء نقل می کند:
"اگر ما دربارهء ادیان تحقیق کنیم تا مبادی مکنونه در اصول اساسی آنها را کشف نمائیم ملتفت خواهیم شد که همه توافق دارند زیرا حقایق اصلیّهء آنها یکی است و متعدّد نیست." یا در صفحه 139 مینویسد: "حضرت بهاء الله...از پیروان هر یک از ادیان دعوت میفرمایند نه تنها الهام الهی را نسبت به پیغمبر خود انکار نکنند بلکه آنرا در مورد همهء پیغمبران تصدیق نمایند و اذعان کنند که تعالیم همهء آنها از جهت اصول با هم موافق بوده ..."
6- افندی، عباس: مکاتیب عبدالبهاء جلد 4 ، ص 150
7- کلیت این آموزه در دیانت بهایی، یکی از دوازده تعلیم اساسی به شمار میرود که از آن تحت نام "‌وحدت عالم انسانی" یاد میشود پژوهش بیشتر درمورد ابعاد این تعلیم مجالی دیگر میطلبد.
8- بقره (168)
9- بقره (208)
10- انعام (142)
11- یوسف (5)
12- قصص (15)
13- فاطر 4-7
14- یس 51-61
15- زخرف 57- 64
16- کهف(50)
17- سید رضی، نهج البلاغه، خطبه 192(معروف به خطبه قاصعه)
18 - شیرازی، علی محمد؛ منتخب آیات ص 38
19- نوری،میرزا حسینعلی ؛ آثار قلم اعلی ج 1 ص278
20 - نوری،میرزا حسینعلی ؛ آثار قلم اعلی ج 1 ص23
21 - نوری،میرزا حسینعلی ؛ آثار قلم اعلی ج 1 ص80
22 - نوری،میرزا حسینعلی ؛ آثار قلم اعلی ج 2 ش 46
23 - کلمه "نزاع"در لغت دقیقا به معنای دشمنی و خصومت آمده است(فرهنگ لغت المنجد)
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1391ساعت 8:58  توسط untibaha  | 

 

رهبران یکی از سنت های الهی در ارسال رسل و فرستادن انبیا همواره این بوده، که فرستاده ی خداوند از علم لدنی الهی بهرمند بوده است ولذا نیازی به اکتساب علوم بشری نداشته است و این امر خود نشانه ای از الهی بودن این فرستاده می باشد، لذا ست که در مورد پیامبر اسلام از تعبیر امی به معنای درس ناخوانده استفاده می شود.
جناب علی محمد شیرازی هم چون ادعای پیغمبری داشته اند در صفحه 9 صحیفه عدلیه این ادعا را مطرح کرده اند ایشان در توصیف خود می نگارد:
«در اعجمیین نشو و نما نموده و دراین آثار حقّه نزد احدی تعلیم نگرفته بل اُمّی صرف بوده در مثل این آثار»

جناب عبدالبهاء نیز میگویند : نورانیّت مظاهر مقدسه بذاتهم است، نمی شود از دیگری اقتباس نمایند. دیگران باید از آنها اکتساب علوم و اقتباس انوار نمایند نه آنها از دیگران . جمیع مظاهر الهیه نیز چنین بودند: حضرت موسی ، حضرت عیسی،....، حضرت باب و حضرت بهاءالله در هیچ مدرسه ای داخل نشدند.
یکی از سنت های الهی در ارسال رسل و فرستادن انبیا همواره این بوده، که فرستاده ی خداوند از علم لدنی الهی بهرمند بوده است ولذا نیازی به اکتساب علوم بشری نداشته است و این امر خود نشانه ای از الهی بودن این فرستاده می باشد، لذا ست که در مورد پیامبر اسلام از تعبیر امی به معنای درس ناخوانده استفاده می شود.
جناب علی محمد شیرازی هم چون ادعای پیغمبری داشته اند در صفحه 9 صحیفه عدلیه این ادعا را مطرح کرده اند ایشان در توصیف خود می نگارد:
«در اعجمیین نشو و نما نموده و دراین آثار حقّه نزد احدی تعلیم نگرفته بل اُمّی صرف بوده در مثل این آثار»

جناب عبدالبهاء نیز میگویند : نورانیّت مظاهر مقدسه بذاتهم است، نمی شود از دیگری اقتباس نمایند. دیگران باید از آنها اکتساب علوم و اقتباس انوار نمایند نه آنها از دیگران . جمیع مظاهر الهیه نیز چنین بودند: حضرت موسی ، حضرت عیسی،....، حضرت باب و حضرت بهاءالله در هیچ مدرسه ای داخل نشدند.

در این نوشتار بر آنیم تا این ادعای ایشان را بررسی کنیم و ببین تا چه میزان به واقعیت نزدیک است برای این کار به کتب بزرگان بهایی مراجعه می کنیم :

در کتاب تلخیص تاریخ نبیل، که مهمترین تاریخ بهائیان است، در صفحات 63 و64 چنین آمده است:
«خال حضرت ایشان را برای درس خواندن نزد شیخ عابد بردند،... شیخ عابد مرد پرهیزگار محترمی بود و از شاگردان شیخ احمد و سید کاظم رشتی به شمار میرفت...»

مطالع الانوار عربی ، صفحه 159 :

وَ کَتَبَ میرزا أبُوالفَضل فی کِتابٍ خَطّیٍّ بِأنَّ البابَ کانَ یَبلُغُ مِنَ العُمُرِ سِتَّةَ أو سَبعَ سَنَواتٍ عِند ما دَخَلَ مَدرَسَةَ

الشَّیخِ عابد وَ کانَتِ المَدرَسَةُ تُعرَفُ بِاسمِ قَهوَةُ أولیاء وَ مَکَثَ البابُ فیها خَمسَ سِنینَ تَعَلَّمَ فیها مَبادی اللُّغَةِ

الفارسِیَّةِ و فی أوَّلِ رَبیعِ الأوَّلِ سَنَة 1257 هِجرِیَّةِ عادَ إلی بَلَدِهِ فی فارس بَعدَ أن مَکَثَ فی النَّجِفِ وَ کَربَلاء سَبعَةُ

أشهُرٍ »

میرزا ابوالفضل گلپایگانی ( بزرگترین مبلغ بهائی ) در کتابی به خط خودش نوشته است که باب شش یا هفت ساله بود که در مدرسه شیخ عابد داخل شد و مدرسه به قهوه اولیاء معروف بود و باب پنج سال در آنجا مبادی و پایه های زبان فارسی آموخت و در آغاز ربیع الأول سال 1257 - پس از این که هفت ماه در کربلا و نجف اقامت داشت- به شیراز برگشت.


خود جناب باب در بیان خاطرات ایام کودکی در کتاب بیان عربی در ص25 می گوید:
قُل أن یا مُحَمّدُ مُعَلِّمی فَلا تَضرِبنی... وإذا أرَدتَ ضَرباً فَلا تَتَجاوزَ عَن الخَمس ولا تَضرِب عَلی اللَّحم...« بگو ای محمد آموزگار من، مرا کتک مزن،... و چون خواستی بزنی بیشتر از پنج ضربه و نیز بر گوشت بدنم مزن ...»
و این نشان می دهد که سید باب در کلاس درس حضور می یافته و پیداست که وی خاطره بدی از تنبیهات معلمش داشته است.

فاضل مازندرانی مبلغ شهیر بهائی در بخش سوم تاریخ ظهور الحق این موارد را برمی شمرد:
• در ص 97 به حضور باب در حوزه ی درس سید کاظم در کربلا اشارتی دارد.
• هم چنین در ذیل صفحات 200 و 437 دو سند تاریخی را شاهد میگیرد بر اینکه میرزا علی محمد پیش از وفات سید رشتی چندین ماه در کربلا به درس او می آمده و تا سیوطی و حاشیه ی ملا عبدالله خوانده بوده است.
– همین نویسنده، در کتاب اسرارالآثار مواردی از مکتوبات سید باب را درج کرده که در آنها ازسیدکاظم رشتی به عنوان معلم تعبیر شده:
• در ص 35 جلد اول می نویسد:
« و در توقیعی است: و أمّا ما رأیتَ مِن آیاتِ مُعَلِّمی... که مراد از معلم حاجی سید کاظم رشتی می باشد »
• در ص 61 و 62 جلد دوم از آغاز تفسیر بقره این عبارت را آورده:
« ثُمَّ جاءَ خَبَرُ فَوتِ الجَلیلِ وَ العالَمِ الخَلیل مُعَلِّمی رَحمَةُ اللهِ عَلَیهِ مِن هُنالِک »
که در این سخن به فوت معلمش حاجی سید کاظم رشتی در کربلا اشاره میکند.

دوستان بهایی برای توجیه این مساله به تاویلاتی روی می آورند تا این تناقض را حل کنند و آنها می گویند منظور از امیت جناب باب این است که ایشان به شیوه متداول روز درس نخوانده اند و به شیوه ای یگر درس خوانده اند در پاسخ این عزیزان باید گفت :
اولا: طبق اسناد و شواهد تاریخی که در بالا آمده اتفاقا جناب باب به شیوه و رسوم آن روزگار درس خوانده اند ایشان ابتدا مبادی و پایه های زبان فارسی را خوانده اند و بعد به کربلا رفته اند و در درس سید کاظم رشتی حاضر شده و تا سیوطی و حاشیه ملا عبدالله درس گرفته اند.
ثانیا: بیان شد آنچه که در ادعای امیت پیامبران مهم و مورد استناد است درس ناخواندگی فرستادگان الهی است و اینکه علوم ایشان باید لدنی و وهبی باشد و نباید علوم اکتسابی داشته باشند بنابراین در این مساله شیوه وروش کسب علم مهم نیست بلکه اصل مساله درس خواندن مورد بحث است.


بنابراین مشخص شد بنابر اسناد و شواهد تاریخی خود بهائیان ادعای امی بودن جناب باب ادعای باطل و دروغین می باشد و لذا ایشان چون دارای علم الهی نبوده اند و علم اکتسابی بشری داشته اند لذا نمی توانند فرستاده ی الهی باشند و بنابراین خود بخود ادعای پبغمبری ایشان هم باطل می باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1391ساعت 18:57  توسط untibaha  | 



نقدها habibollah:
یکی از دوستان بهائی به نام فاران دوستی چند روز پیش مطالبی را با عنوان "در پس حفظ آرمانهای ادیان بزرگ" در یکی از سایت های بهائی مطرح فرمودند. مطالب مذکور در نقد گزارشی تنظیم شده بود که "در 29 دیماه 1387 در سایت شیعه نیوز" پیرامون سخنان "دکتر احمدی تحت عنوان بهائیان در صدد ثبت آرمانهای ادیان بزرگ به نام خود است" انتشار یافته بود.بنده نقدی بر مطالب ایشان نوشتم و چون همه سایت های بهائی ماهیت یکطرفه دارند لذا پاسخ خود را اینجا می فرستم تاایشان و دوستان پژوهشگر مطالعه فرمایند...
جناب فاران دوستی مطالب ناقدانه ی خود را با بیانی درباره ی اعتبار سخنان سخنران، بدین ترتیب آغاز می کنند:
"ایشان آنطور که توسط سایت مذکور معرفی شده استاد دانشگاه و محقق حوزه ادیان می باشد وقتی انسان با شخصی با چنین عناوینی برخورد می کند انتظار شنیدن مطالبی مستدل و مدلل دارد اما متاسفانه مطالبی که این محقق گرامی بیان کرده اند هیچ کدام پایه و اساس محکمی ندارد و اینطور بنظر می رسد که این پژوهشگر گرامی حتی یک نسخه از کتب دیانت بهایی را مطالعه نکرده و بیشتر به بیان فرضیات خود پرداخته است تا واقعیات موجود.
خوشبختانه سایت کتابخانه بهائی در فضای مجازی اینترنت موجود است. چه خوب می باشد محققینی نظیر دکتر احمدی که در حوزه ادیان کار می کنند وقتی می خواهند سخنی درباره دیانت بهایی بگویند حداقل سری هم به سایت مذکور می زدند و کمی مطالبشان را دارای بار علمی می کردند تا بتوان تفاوتی بین این محققین و مردم عادی قائل شد.اما نکاتی پیرامون مطلب ایشان حائز توجه است که بی مناسب ندیدم آنها را با ایشان در میان بگذارم شاید که این گفتگو موجب شود تا اشتباهات این جانب یا سوء تفاهمات ایشان رفع گردد (قبلاً از همکاری سایت شیعه نیوز برای رساندن این نامه به دکتر احمدی کمال تشکر را دارم)."

و بدین سان به طرح نکاتی می پردازند که به نظر ایشان حائز توجه بوده است. برای بررسی نظرات آقای دوستی، و این که حرف های ایشان تا چه حد از واقعیات آیین بهائی حکایت دارد و چقدر از فرضیات خود ساخته یا دیگر ساخته ایشان سرچشمه گرفته است ، به ارزیابی نکات مورد توجه ایشان می پردازم و از ایشان دعوت می کنم تا برای روشن شدن مطالب مطرح شده توسط ایشان به سایت بهایی پژوهی آمده و نظرات خود رابیان فرمایند.



دوست گرامی ، جناب فاران دوستی، حال به بررسی سؤالات و اشکالاتی که وارد کرده اید می پردازم:


جناب دوستی ، از کلامتان پیداست که نسبت به آرمان های ادیان دیگر اطلاعی ندارید، با این حال ابراز می دارید لااقل از آرمان های دیانت بهائی مطلعید، آرمان هایی از قبیل "ا- وحدت عالم انسانی .2- صلح عمومی . 3- تحری حقیقت و ترک تقالید .4- دین باید سبب الفت گردد ...".

جناب دوستی، در عین این که باور دارید "این آرمانها مختص دیانت بهایی هستند" و تاکید می کنید حتی "یک آیه از کتب مقدسه قبل" را نیافته اید که به حرف های فوق تصریح کرده باشد (علی رغم تمام جست وجوهایی که انجام داده اند)، به این نیز معتقدید که "اساس تعالیم ادیان الهی یکی است و همه ادیان برای ایجاد صلح ، دوستی و محبت بین ابناء بشر آمده اند فقط آنچه موجب تفاوت بین آنها شده موقعیت زمانی و مکانی ظهور آنهاست که تفاوت در شکل بیان تعالیمشان ، نشأت گرفته." و البته این ابراز نظر قاطعانه درباره ی هدف همه ادیان الهی، در حالی صورت می گیرد که چند خط بالاتر ابراز کرده بودید "آرمانها ادیان بزرگ کدامها می باشند ؟ بنده متوجه منظورتان نمی شوم".

با این حال شاید نتوان که مسئولیت ابراز نظرهایی از این دست را تماما بر عهده ی شما دانست، چرا که پیش از شما حضرت عبدالبهاء نیز در باب نویی و تازگی دستاوردهای حضرت بهاءالله سخنان متفاوتی را ابراز داشته اند. ایشان یک جا می فرمایند:

"از جمله این تعالیم وحدت عالم انسانی است، این در کدام کتاب است نشان بدهید و صلح عمومی است، این در کدام کتاب است و دین باید سبب محبّت و الفت باشد اگر نباشد عدم دین بهتر است، در کدام کتاب است و دین باید مطابق با عقل سلیم و علم صحیح باشد، این در کدام کتاب است و مساوات بین رجال و نساء، در کدام کتاب است و ترک تعصّب مذهبی و دینی و تعصّب وطنی و تعصّب سیاسی و تعصّب جنسی است، و این در کدام کتاب است" (خطابات عبدالبهاء، جلد سوم، صفحه 78)

و در جای دیگر اظهار می کنند:

"زیرا اساس تعالیم الهی وحدت عالم انسانیست * حضرت موسی خدمت بوحدت انسانی نمود حضرت مسیح وحدت عالم انسانی تأسیس کرد حضرت محمد اعلان وحدت انسانی نمود انجیل و تورات و قرآن اساس وحدت انسانی تأسیس نمودند * شریعت اللّه یکی است و دین اللّه یکی و آن الفت و محبت است * حضرت بهاء اللّه تجدید تعالیم انبیا فرمود" (خطابات، جلد یک، صفحه 78)

و نیز این که:

" اساسی که جمیع پیغمبران گذاشتند آن اساس بهاء اللّه است. و آن اساس وحدت عالم انسانی است آن اساس محبّت عمومی است آن اساس صلح بین دول است آن اساس صلح عمومی بین ملل است آن اساس صلح عمومی بین اجناس است آن اساس صلح عمومی بین اوطان است آن اساس صلح عمومی بین ادیان است آن اساس صلح عمومی بین مراتب حیات است." (خطابات، جلد دو، صفحه 286)

تعالیمی که شما فرموده اید، از جلوه ی بسیار خوبی بهره مند هستند، ولی سه سؤال اساسی در مورد آن ها مطرح است.
1- حقیقت این تعالیم در سخنان رهبران بهایی چگونه است و در مورد آن ها چه فرموده اند. برای مثال می بینیم که در یک جا جناب عبدالبهاء فرموده اند: "یا امة الله انّ النساء عند البهاء حکمهن حکم الرجال" (منتخباتی از مکاتیب حضرت عبدالبهاء جلد 1 صفحه77) ای کنیزان خداوند زنان نزد بهاءالله حکمشان همان حکم مردان است.
اما با بررسی بیشتر می بینیم که زنان در این آیین تفاوت های حقوقی دارند، برای مثال زنان حق عضویت در بیت العدل را ندارند و یا مثلا در ارث نیز میان زنان و مردان تفاوت است.
2- خود رهبران و بزرگان بهایی در مورد آن چگونه رفتار کرده اند. برای مثال می بینیم با این که وحدت عالم انسانی ارائه شده است و گفته می شود که "همه بار یک دارید و برگ یک شاخسار" میان خود حضرت بهاءالله و برادرش صبح ازل بر سر مقام تفرقه افتاد و ایشان به او القابی زشت دادند.
3- سوم هم این که راه کار عمل به آن و دست یابی به آن ها چگونه است؟ جناب عبدالبها می فرمایند: "جمیع ملل از حیث اقوال کامل اند، جمیع ذکر می کنند که محبّ خیرند، جمیع می گویند صدق مقبول است و کذب مذموم... ولی جمیع این ها در عالم قول می ماند عملی در میان نیست." خطابات 1 صفحه 127و 128
حال باید بدانیم تز و برنامه ی بهائیان برای رسیدن به این آرمان هایی که ذکر نموده اید چیست؟ صرف دانستن و گفتن این که معیشت عموم باید تعدیل گردد که کافی نیست و دردی را دوا نمی کند. مراجعه به رفتار و گفتار رهبران بهایی چیزی خلاف آن چه اظهار شده است را نتیجه می دهد.

تعدادی از تعالیمی که شما فرموده اید، در سایت بهایی پژوهی بررسی شده است، مثل وحدت عالم انسانی و تحری حقیقت و تساوی حقوق رجال و نساء و تطابق دین با علم و عقل. اگر به آن ها مراجعه نمایید، ملاحظه می فرمایید که متأسفانه این سه سؤالی که مطرح کردم در مورد تعالیم بیان شده پاسخ درستی پیدا نکرده اند.

نوشته اید:

نقل:
"حضرت عبدالبهاء میفرمایند :دین اگر سبب عداوت گردد الفت نبخشد بلکه مورث کلفت گردد و عدم دین به از وجود آنست و تجرد از دین مرجح بر آن"


همان طور که احتمالا می دانید، آیین بابی قبل از آیین بهایی آمده است و بهاییان آن را به عنوان دینی قبل از آیین بهایی می دانند. هم چنین مطلعید که تعدادی جنگ پس از به وجود آمدن آن اتفاق افتاد. با توجه به این فرمایش و آن جنگ ها، نتیجه می گیریم که عدم این دین بهتر از نبودن آن می باشد. (برای توضیح بیشتر می توانید به تاپیک محبت یا عداوت مراجعه فرمایید.)
هم چنین توجه بفرمایید به حکم هایی که در آیین بابی می باشد مثل ضرب عنق. آیا این حکم که در آن آیین می باشد، نتیجه نمی دهد که عدم دین بهتر است از وجود آن؟

نوشته اید:

نقل:
"- 2اشاره کرده اید که پیروان آئین بهایی پنج میلیون نفر نیستند و یک پنجم آن صحیح است. دوست و محقق گرامی این آمارها معمولاً از سایت سازمان ملل متحد اخذ می شود و اگر شما تحقیقی در این مورد فرموده اید که خلاف آن را ثابت می کند و تعداد بهائیان عالم را یک پنجم آن تعداد شناسایی کرده اید لطف بفرمائید تحقیقات خود را با مدرک ارائه فرمائید تا بنده نیز به گوش دل و جان بپذیرم."


باید از شما این سؤال را بپرسم که سازمان ملل متحد آمار خود را از کجا دریافت کرده است؟ همان طور که می دانیم سازمان ملل متحد که نماینده نفرستاده است تا در دنیا آمار گیری نماید و در کشورهای و مناطق مختلف جهان برود و همه جا مثل چاد و کشورهای آفریقایی را هم آمار گیری نماید، بلکه از نماینده ی خود بهاییان در سازمان ملل این آمارها را اخذ می نمایند.
اما حالا اگر همان پنج ملیون نفری که اعلام می نمایید را بپذیریم، باید توجه کنیم که این تعداد در مقابل تعداد مسلمانان که کمترین مقدارش یک ملیارد نفر است تنها نیم درصد (0.5%) می باشد(ضمن آنکه آمار مسلمانان نزدیک دو ملیارد نفر است). به هر حال، به قول خودتان 160 سال از عمر بهائیت می گذرد. در این 160 سال به قول خودتان توانسته اید حداکثر 5 میلیون نفر را بهایی کنید. بسیار خوب، یعنی به طور متوسط سالی 31250 نفر بهایی شده اند ( زاد و ولد را هم حساب کنید کمتر از این می شود) که با احتساب رشد جمعیت و پیشرفت و تنوع وسایل ارتباطی اعم از رادیو و تلویزیون و ماهواره و ... عملا در سطح بسیار پایینی جای دارید. هم اینک بدون این همه تبلیغات، هندوهای گاو پرست، صدها میلیون نفرند. آن چنان که در روایات اسلامی آمده بود قرار بود با ظهور امام زمان دنیا گلستان شود اما دو جنگ جهانی اول و دوم در دوران بهائیت رخ داد و وضع جهان هم روز به روز بدتر شد. ولی آن صلح جهانی که ادیان الهی بشارت آن را با آمدن منجی داده بودند چه شد؟ کجاست آن منجی بشریت که همه ادیان در انتظار اویند؟ این است آرمان پیامبران که به آن بشارت داده اند؟

سپس نوشته اید:

نقل:
"اگر تعداد پیروان این آئین آنقدر کم است چرا این دین در کنار ادیانی مانند اسلام و مسیحیت ، به عنوان یکی از ادیان رسمی سازمان ملل متحد شناخته شده است بطوریکه هر کشوری متعهد به منشور این سازمان باشد باید این دیانت را نیز مانند سایر ادیان به رسمیت بشناسد؟ اگر این تعداد به زعم شما اینقدر کم است چگونه است که اتحادیه اروپا از ایران خواستار آزادی پیروان این آئین شده یا در قطعنامه جدید سازمان ملل از ایران خواسته شده دست از آزار و اذیت پیروان دیانت بهایی بردارد؟"


منظور شما از مقایسه ی بین آیین بهایی با اسلام و مسیحیت این است که می خواهید نشان دهید تعداد بهاییان زیاد هستند؟ با توجه به آماری که خودتان دادید که 0.5% و یا کمتر از آن که نشان دهنده ی قابل توجه بودن تعداد بهاییان نمی شود. شناختن آیین بهایی به عنوان یکی از ادیان رسمی نیز نشان دهنده ی این موضوع نمی باشد. زیرا که بیشتر به نظر می رسد علل دیگری مطرح است که این آیین به عنوان دین شناخته شده است و بر علیه ایران قطعنامه صادر می کنند. ببینید، به خاطر اذیت و آزار بهاییان ایران که تعداد زیادی هم نیستند و نسل کشی هم اتفاق نیافتاده است، کانادا پیشنهاد قطعنامه صادر می کند ولی برای مردم غزه که در آنجا قصابی می کردند، وقتی که قطعنامه می خواستند صادر کنند، کانادا و اتحادیه اروپا احتیاط کرده و آن را نقض حقوق بشر ندانستند!


نوشته اید که:

نقل:
"البته می توان سخن شما را پذیرفت و گفت که فقط یک نفر بهایی در دنیا وجود دارد اما همین یک نفر بهایی آنقدر سخنانش متین ، استوار و جالب توجه است که از هراس آنکه مبادا دیگران با شنیدن این سخنان به دینش بپیوندند این شخص را به زندان می اندازند از تحصیلات عالیه و مشاغل دولتی محرومش می کنند و اجازه سخن گفتن از عقایدش را به وی نمی دهند. صدها مقاله و کتاب علیه وی و دینش چاپ می کنند ولی یک خط از وی که پاسخی به این مقالات باشد را اجازه چاپ نمی دهند ، سایتها و وبلاگهای بهایی را فیلتر میکنند و سپس به نام بهایی پژوهی سایت درست می کنند و مطالب نادرستی را از طرف آئین بهایی در آن چاپ می کنند."


"چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است؟" اگر در میان بهاییان چنین فردی پیدا می شود که "سخنانش متین ، استوار و جالب توجه است" پس چرا در این سایت بهائی پژوهی که شما هم از آن نام برده اید حاضر نمی شوند تا سخنان متین و استوار خود را برای ما بیان نمایند؟ شما ایراد گرفته اید که غیر بهاییان به بهاییان اجازه نمی دهند که سخنان خود را مطرح نمایند، در صورتی که این ایراد بر خود شما وارد است و همان طور که مشاهده می کنیم حتی یک سایت بهایی که امکان گفتگو با غیر بهاییان اعم از مسلمانان و دیگران را فراهم کرده وبه انعکاس نظرات آنان البته بدون حذف و سانسور اقدام نموده باشد وجود ندارد . البته ممکن است اعتراض کنید که در روزهای اخیر تعدادی از سایتها و وبلاگهای بهایی فیلتر شده اند ، اما فراموش نفرمایید که پیش از این فیلتر شدن نیز چنین امکانی وجود نداشت. وبلاگ های بهایی نیز به همین منوال هرگاه با آنان در مورد سخنان رهبران بهایی که متناقض با حرف های بهاییان است درخواست گفتگو شود یا اجازه ی یادداشت نظر را نمی دهند و یا این که آن را حذف می کنند. به هر حال اگر سایت و یا وبلاگی با این خصوصیت وجود دارد لطفا بیان بفرمایید تا ما حرف های خود را در آن درج کنیم و پاسخ های استوار شما یا دیگر بهاییان فرهیخته را نیز مشاهده نماییم. ناگفته نماند که در سایت بهایی پژوهی هر کسی با هر دین و آیینی، چه بهایی و چه مسلمان و یا حتی بی دین، می تواند وارد شده و به بیان نظرات خود در مورد آیین بهایی بپردازد.
در ضمن اگر به سایت بهایی پژوهی مراجعه نموده بودید می دانستید تمام مطالبی که از طرف آیین بهایی در آن به قول شما چاپ می شود از کتب و مراجع اصلی بهایی می باشد و مطالبی است که از تالارهای گفت و گو و فروم ها بیرون آمده است و در ابتدا مطالب به بوته ی نقد گذاشته شده اند تا اگر بهاییان آن را اشتباه می دانند به تصحیح آن بپردازند.
بنا بر این بسیار به جا می باشد تا در این سایت آمده و در محیطی باز به درج نظرات و سخنان متین خویش پرداخته و بدون پیش داوری به تحری حقیقت بپردازید.



نوشته اید:

نقل:
"3- بهائیت را فرقه نامیده اید نه یک دین ، بنده با اطلاعات اندکم که از دوران تحصیل عایدم گردیده دین را یکسری دستورات الهی شناختم که توسط شخصی به نام پیامبر برای رستگاری انسانها آورده شده معمولاً هر پیامبری ، کتابی آسمانی و احکام و تعالیمی مجزا از ادیان دیگر به همراه دارد اما فرقه توسط گروهی از پیروان یک دیانت بوجود می آید که به جانشین خاصی بعد از بنیان گذار آن دین اعتقاد دارند و تعالیم و احکام آن دین را نیز بر اساس دستورات بنیان گذار آن فرقه عمل می کنند. دیانت بهایی از هیچ دینی پدید نیامده و نسبتش با آئین اسلام ، مانند نسبت اسلام به آئین مسیحیت است. پیامبر دیانت بهایی حضرت بهاءالله و کتاب مقدسش ، اقدس و دارای تعالیم و احکامی مخصوص به خود و مجزا از سایر ادیان می باشد ( البته اگر شما ایشان را به عنوان برگزیده الهی قبول ندارید ایرادی بر آن وارد نیست و مختارید درست مانند اکثریت مردم جهان که پیرو آئین مسیحیت ، هندویی و بودایی هستند و اسلام را قبول ندارند.)"


خدمت شما باید عرض کنم که بر خلاف فرمایش جناب عالی که جناب بهاءالله را پیامبر می دانید خود ایشان اصلا به این موضوع معتقد نیستند و خود را پیامبر نمی دانند. اگر چه در سایت بهایی پژوهی این مسأله بارها مطرح شده است، ولی از آنجا که به نظر می رسد شما از آن بی اطلاعید دوباره آن را بیان می نمایم. حضرت بهاءالله در صفحه ی 293 اشراقات چنین فرموده اند:" الصلوة و السّلام علی سیّد العالم و مربّی الأمم، الذی به انتهت ‏الرسالة و النبوة و علی آله و اصحابه دائماً أبداً سرمداً." یعنی صلوات و سلام بر آقای عالم و مربی امت ها، کسی که رسالت و نبوت به او پایان یافت و بر آل او و اصحاب او به صورت دائمی و ابدی و بدون انتها
وقتی که خود ایشان رسالت و نبوت را به پیامبر اسلام پایان یافته می دانند چگونه ممکن است که خود ایشان پیامبر باشند؟
ایشان در جای دیگر دارند که " الصلوة و السلام علی الذی به انتهت النبوة و الرسالة و انقطعت نفحات الوحی و علی آله و اصحابه بدوام الملک و الملکوت و العزة و الجبروت (مجموعه الواح مبارکه (عندلیب)، بهاء الله، موسسه ملی مطبوعات امری ایران، 132 بدیع، ص 36)
بنابر این با توجه به این که جناب بهاءالله وحی را منقطع می دانند دیگر کتاب آسمانی ای هم نمی تواند که نازل شود، چون دیگر وحی نمی تواند نازل شود که کتاب هم بخواهد نازل شود.
با توجه به این مطالب نمی توان که آیین بهایی را دینی جدا دانست و نسبت آن با اسلام را همانند نسبت اسلام با مسیحیت دانست. اگر تعریف دین به قول شما این است " یکسری دستورات الهی که توسط شخصی به نام پیامبر برای رستگاری انسانها آورده شده و معمولاً هر پیامبری ، کتابی آسمانی و احکام و تعالیمی مجزا از ادیان دیگر به همراه دارد" این تعریف با توجه به فرمایشات خود جناب بهاءالله نشان دهنده ی این است که آیین بهایی دین نیست زیرا که کسی که شما به عنوان پیامبر می شناسید خود را پیامبر نمی داند و وحی را قطع شده می داند. بنابراین کتاب او هم کتاب آسمانی نیست.
در مورد تعریف فرقه نوشته اید که :"فرقه توسط گروهی از پیروان یک دیانت بوجود می آید که به جانشین خاصی بعد از بنیان گذار آن دین اعتقاد دارند و تعالیم و احکام آن دین را نیز بر اساس دستورات بنیان گذار آن فرقه عمل می کنند."
نمی دانم اطلاعات شما در مورد جناب باب چه مقدار است. همان طور که در کتاب ها و آثار آن جناب آمده است و رهبران بهایی هم آن را در کتب خود آورده اند، ایشان خود را باب امام زمان علیه السلام می دانند. میرزا علی محمد در اثبات ادعایش تفسیری را که بر سوره ی یوسف نگاشته بود ، به ملا حسین عرضه کرد. در این کتاب میرزا علی محمد آشکارا اظهار کرد که این کتاب را از جانب « محمد بن الحسن العسکری علیه السلام » خارج کرده است و به این ترتیب ادعای « بابیت امام زمان علیه السلام » را علنی ساخت. (رحیق مختوم جلد یکم ص 22 یا 34. این کتاب یکی از نوشته های مبلغ و نویسنده ی معروف بهایی به نام عبدالحمید اشراق خاوری است که با تأیید و دستور مؤسسه ی مطبوعات امری چاپ و نشر شده است. و نیز: اسرارالآثار جلد دوم ذیل کلمه باب.)
بنابراین بابیه یک فرقه از اسلام می باشد که از آن جدا شده است. بهائیت نیز از آنجا که از بابیه جدا شده است، در نتیجه یک فرقه می باشد نه یک دین آسمانی.

نوشته اید:

نقل:
"-4 کتابهای دیانت بهایی را دارای تغییرات زیادی از ابتدا دانسته اید که هر بار با تجدید چاپ عباراتی از آنها حذف شده است. دکتر احمدی گرامی با آنکه دوست ندارم از این لفظ استفاده کنم ولی مجبورم بگویم که این سخن شما " کذب محض " است چرا که هیچ کدام از کتب مقدسه دیانت بهایی که شامل آثار حضرت بهاءالله و حضرت عبدالبهاء می باشد در چاپهای رسمی هیچ تغییری یا کم وزیاد نشده است. بهائیان حتی خاطرات و روایات شفاهی همراهان و اعضای خانواده حضرت بهاءالله یا حضرت عبدالبهاء را به عنوان سخنان این دو بزرگوار نمی پذیرند و فقط آثاری را که بطور رسمی از قلم ایشان نوشته شده را می پذیرند و چاپ می کنند پس چطور می توان گفت که کتابهای مقدسشان را تغییر داده اند خواهشمندم یک نمونه از این حذف یا تغییرات را برای مثال ذکر فرمائید تا بنده از شما عذرخواهی کنم و حرفم را پس بگیرم "


واقعا با خواندن این قسمت از نامه ی شما احساس تأسف کردم، چون با این که از این نمونه ها در آثار بهایی زیاد مشاهده می شود چرا حداقل یک مورد از آن را شما ندیده اید و یا از شما مخفی داشته اند؟ چیزی که آقای دکتر احمدی گفته اند کتاب های دیانت بهایی است، نه فقط کتب مقدسه. بنا بر این کتاب هایی مثل کتاب "نظر اجمالی به دیانت بهایی" که در چاپ های مختلف تفاوت های زیادی کرده است، شامل گفته ی ایشان می شود.
اما اگر از این موضوع هم صرفنظر کنیم و تنها در مورد کتب مقدسه بیاندیشیم، باز هم خلاف گفته ی شما را می بینیم. کتاب ایقان که به گفته‌ی شوقی افندی، بزرگ‌ترین و قدیمی‌ترین کتاب بهائیّت محسوب می‌شود. ما به صفحه ی اول کتاب در دو چاپ مختلف توجه می کنیم.
عبارت" فلتقدسن "در صفحه 2 سطر 2 در ایقان 157 صفحه ای غلط است زیرا لام امر بر سر جمع مخاطب امرداخل نمی شود چنان که بعضی بهائیان متوجه این غلط شده اند و عبارت ایقان را در چاپ های بعدی تصحیح کرده و به جای آن کلمه "قدّسوا " را نشانده اند!
اگر اندکی به صفحات دیگر چاپ های مختلف این بزرگترین کتاب بهائیت بنگرید اشکالات بیشتری را می توانید پیدا کنید.
جناب دوستی ، اگر قبل از نوشتن نامه تان کمی هم در اینترنت به جستجو پرداخته بودید و به وبلاگ های امری مراجعه می نمودید ، قطعا به گفتگو هایی که پیرامون تغییر و حذف در کتب امری و نیز کتب مقدسه مانند ایقان در حال انجام است ، برخورد می کردید و متوجه می شدید که حتی نویسندگان بهایی آنها با پذیرش تصحیح اغلاط در چاپهای مختلف کتب امری (حتی کتاب ایقان) ، آنرا مربوط به روزآمد کردن کلام الهی گرفته اند !!! (البته الان نیز می توانید این تحقیق را انجام دهید چون برخی از آنها هنوز فیلتر نشده اند)


نوشته اید:

نقل:
"اما این نکته را باید مد نظر داشت که چون دیانت بهایی بر اساس اصل وحدت در کثرت بنا شده و هر بهایی آزاد است برداشت خود را از آیات الهی این امر مقدس بیان کند پس نویسندگان بهایی نیز با توجه به موضوعات روز مطالبی را با استناد و برداشتشان از آیات مقدسه مندرجه در کتب بهایی ، بیان یا چاپ می کنند که این عمل ربطی به تغییر دادن کتب مقدسه یا حذف عباراتی در آنها ندارد ( اگر این تطبیق دادن امری ناشایست است پس در مورد اصل اجتهاد و تطبیق احکام و تعالیم اسلام با دنیای امروزه چه می توانید بگوئید.) در ضمن اصلاً دوست ندارم بحث هایی مثل قضیه غرانیق و سوره نجم یا عدم اجازه استفاده شیعیان از قرآن چاپ ایران در حج توسط دولت عربستان را در اینجا پیش بکشم چرا که بر این باورم خداوند توانا خود نگاهدارنده کلامش می باشد و دست انسان ناتوان تر از آن است که بخواهد در آنها تحریف یا تغییری دهد."


بر خلاف آن چه که شما نوشته اید " هر بهایی آزاد است برداشت خود را از آیات الهی این امر مقدس بیان کند"، جناب عباس افندی در این مورد می گوید:
"حضرات احبّا باید آن چه نصوص کتاب است بیان نمایند و ادنی کلمه‌ای تجاوز نشود"
(امر و خلق چاپ اول ص 9)
لذا نویسندگان بهایی به اندازه ی کوچکترین کلمه ای هم حق ندارند که برداشت خود را از آیات مقدسه بیان کنند و چیزی که برداشت کرده اند را بنویسند. در اسلام چنین امری وارد نشده است که هیچ کس حق تأویل و توضیح کلمات را نداشته باشد ولی در آیین بهایی چنین چیزی آمده است و نویسندگان نباید که تجاوز نموده و آیات را از معنی لغوی مصطلح قوم خارج نمایند.
در مورد قضیه ی غرانیق و سوره ی نجم که در حقیقت یک افسانه می باشد باید عرض کنم که یک دروغ آشکار تاریخی است و تنها برخی از مفسرین اهل تسنن آن را نقل کرده اند و از آن جا که شما هم دوست ندارید، به بررسی غلط بودن آن نمی پردازم.

نوشته اید:

نقل:
"5- بحث معصومیت بیت العدل را پیش کشیده اید اولاً اعضای بیت العدل به نظر دیانت بهایی بطور انفرادی هیچ کدام معصوم نیستند بلکه این نفس مقام بیت العدل اعظم است که دستوراتش خالی از گناه و اشتباه است و البته قابل تغییر هم می باشد چرا که بی اشتباه بودن یک مطلب دلیل بر آن نیست که آن مطلب در همه زمانها از همان عدم اشتباه برخوردار باشد و این چیزی از معصومیت آن منبع صادره کننده دستور کم نمی کند"


فارغ از ایرادات عقلی که به نوشته شما وارد است ، به بیان نمونه ای از اشکالات نقلی در مورد نوشته شما می پردازم. اگر مطالب نوشته شده در تاپیک "بیت العدل در چالش" را از سایت بهایی پژوهی بخوانید متوجه می شوید که متأسفانه بیت العدل کنونی دارای مشروعیت نمی باشد، زیرا که این بیت العدل بدون ولی امر می باشد و اگر ولی امر در بیت العدل نباشد، تشکیل آن اشتباه است.
مرکز میثاق، جناب شوقی افندی، کتابی دارند به نام "دور بهایی" . ایشان در این کتاب به معرفی دور بهایی پرداخته اند و در مورد مسأله ی بیت العدل و ولی امر و وظایف هر کدام نیز توضیحاتی را داده اند. این کتاب یک بار در آلمان در سال 1998 توسط انتشارات لانگنهاین به چاپ رسیده است. در این کتاب صفحه ی 77 می خوانیم:
بدون این موسسه یعنی ولایت امرالله ـ وحدت امرالله در خطر افتد وبنیانش متزلزل گردد واز منزلتش بکاهد و از واسطه فیضی که برعواقب امور در طی دهور احاطه دارد بالمره بی نصیب ماند و هدایتی که جهت تعیین حدود و وظایف تقنینیه ـ یعنی اعضای بیت عدل ـ ضروری است سلب شود.
با توجه به این که هم اکنون بیت العدل فاقد این مؤسسه ی ولایت امرالله می باشد، هدایتی که جهت تعیین حدود و وظایف تقنینیه اعضای بیت العدل ضروری است سلب شده است و دیگر آن چه که در مورد بیت العدل همراه عضو لا ینعزل آن یعنی "ولی امر" گفته شده است، صادق نمی باشد.

نوشته اید:

نقل:
"ثانیاً اینکه فرموده اید انتخابی بودن بیت العدل اعظم منافی امر عصمت است براستی چنین سخنی از یک محقق بعید است. لطفاً برای روشن شدن مطلبتان آیه ای از قرآن کریم ذکر فرمائید که درآن آمده باشد حتماً باید معصوم ، یک فرد باشد؟ محقق گرامی اگر کمی عمیق تر به موضوع عصمت توجه بفرمائید متوجه خواهید شد این فرد نیست که خود به خود معصوم شده است بلکه چون در سایه پیامبر الهی قرار گرفته و جانشین ایشان شده عصمت پیامبر خدا به جانشینش که آن فرد بوده نیز منتقل می شود تا پیروان آئینش را بدرستی هدایت کند همانگونه که در مذهب تشیع ائمه اطهار (ع) در ظل عصمت پیامبر عظیم الشان اسلام به موهبت معصومیت نائل شده اند در دیانت بهایی نیز حضرت عبدالبهاء سپس حضرت شوقی ربانی و پس از ایشان بیت العدل اعظم از عصت موهوبی حضرت بهاءالله برخوردار میباشند."


با توجه به فرموده ی خودتان،"در مذهب تشیع ائمه اطهار (ع) در ظل عصمت پیامبر عظیم الشان اسلام به موهبت معصومیت نائل شده اند"، بیت العدل هم اگر بخواهد که عصمت داشته باشد باید که در ظل ولی امر باشد تا بتواند که از خطا مصون بماند وگرنه عصمت برای آن ثابت نمی شود. (به جهت اختصار از بیان معنای بیوت عدل در آثار جمال مبارک و تغییر معنای آن در آثاری که پس از ایشان نوشته شده است ، صرف نظر می کنم.)

نوشته اید:

نقل:
"قابل یادآوری است که بیت العدل اعظم هر پنج سال یکبار توسط تمام بهائیان عالم انتخاب و بصورت شورایی اداره می شود بطوریکه در انتخابات بعدی این اعضاء ممکن است تماماً عوض شوند."


درست است که اعضای آن توسط انتخابات تعیین می شوند، اگر چه انتخابات آنها تفاوت های جدی با انتخابات های معمول دارد و جای سؤال است در مورد روش آن می باشد، اما سؤال آنجاست که چرا بر خلاف آنچه گفته اید ممکن است عوض شوند، در این مدت هرگز چنین اتفاقی نیفتاده است؟ اعضای بیت العدل تقریبا همیشه ثابت بوده اند، مگر در حالتی که کسی از آن ها فوت شده و یا مریض گشته و یا خودش به علت ناتوانی جسمی درخواست انصراف و استعفا از این منصب را داده و به این سبب فرد جدیدی به عضویت درآمده است.

نوشته اید:

نقل:
"همین وحدت است که نگذاشته تا دیانت بهایی مانند سایر ادیان دچار انشقاق و مذاهب و فرق گوناگون گردد."


جناب فاران دوستی، اگر چه من هم دوست ندارم این تعبیر را به کار ببرم، ولی باید بگویم جمله ای که شما به کار برده اید، به قول خوتان "کذب محض" است.
جناب فاران دوستی، اگر چه من هم دوست ندارم این تعبیر را به کار ببرم، ولی باید بگویم جمله ای که شما به کار برده اید، به قول خوتان "کذب محض" است. کافی است تا اندکی در اینترنت جستجو نمایید تا ببینید که چقدر در آیین بهایی در همین مدت کوتاه انشقاق پیدا شده و فرقه های مختلف پدید آمده اند. اگر اندکی از تاریخ امر را خوانده باشید، حتما می دانید که پس از جناب بهاءالله، میان جناب عباس افندی و برادرش محمد علی اختلاف واقع شد و به اصطلاح جناب عبدالبها آنها ناقضین شدند و پیروان خودش ثابتین!
پس از جناب شوقی افندی باز هم در بهاییت انشقاق پیدا شد. دسته ای بیت العدل که پس از او بر پا شد را قبول کردند و دسته ی دیگر از پیروان شوقی، بیت العدل حیفا را با دلائل قوی بی اعتبار دانستند. از جمله دلائل این است که به نص الواح وصایا [= وصیت نامه ی عبدالبهاء] ولی امر الله باید رئیس دائمی و عضو ممتاز بیت العدل باشد و بیت العدل بدون ولی امر، صلاحیت رهبری ندارد. سرکرده ی این گروه، « میسون ریمی » از افراد مهم و برگزیده توسط شوقی بود که این گروه هم به نام او «ریمی» نامیده شدند.
هم چنین جوانی از بهائیان خراسان به نام جمشید معانی ملقب به سماء الله در سرزمین اندونزی مدعی شد که موعود کتاب اقدس است. وی همان دستاویز هایی را که اهل بهاء برای اثبات عقاید خود دارند، برای خود فراهم کرد و اینک سمائیها و ریمی ها در کشور های هند و پاکستان و ایران و اندونزی و امریکا پراکنده اند.

نوشته اید:

نقل:
"اما اگر شخصی موافق با نظر بیت العدل نباشد می تواند نام خود را از جامعه بهایی حذف نماید و دیگر بهایی محسوب نشود چرا که اساس میثاق و وحدت در دیانت بهایی بر پیروی از دستورات بیت العدل اعظم پس از حضرت شوقی ربانی بنا شده است و البته اگر همین شخص بعدها بخواهد به جامعه بهایی برگردد می تواند نامش را دوباره به عنوان بهایی ثبت کند تا بهایی محسوب شود و این روش هیچ مشکل فیزیکی یا روانی مانند ارتداد برای این شخص در بر نخواهد داشت.


جناب دوستی، آیا با "طرد" آشنا هستید؟ اگر کسی از بهاییان با بیت العدل مخالفت کند، او را طرد می کنند. به این نکته توجه فرمایید:
«راجع به احبائی که به واسطه غفلت و نادانی از تشکیلات اداری منفصل شوند سوال نموده بودید که آیا به محافل عمومی دعوت شوند یا خیر؟ فرمودند : دعوت آنان جایز نه و نسبت به کسانی که از جامعه امر منفصل شده اند آیا سلام و کلام با آنها جایز است یا نه؟ فرمودند اگر چنان چه انفصال روحانی است تکلم به هیچ وجه جائز نه.»
توقیعات شوقی. سنه 102-109 ص 94

در این نوشته به دو نوع طرد اشاره شده است.

یکی طرد یا انفصال اداری ، که به واسطه غفلت و نادانی است. و دوم طرد یا انفصال روحانی است. در این حالت حتی نزدیکان فرد جایز نیستند با او حرف بزنند و به فرموده جناب شوقی " سلام و کلام ومراوده با شخص مطرود جایز نیست " آیا واقعا حکم طرد با وحدت عالم انسانی سازگاری دارد؟ چگونه است که بهاییان به پیروی از جناب بهاءالله ندای معاشرت با روح و ریحان به همه ادیان سر می دهند ولی به پیروی از جانشین ایشان ، جناب شوقی حتی سلام کردن و سخن گفتن را با یک بهایی طرد شده جایز نمی شمارند؟

نوشته اید:

نقل:
"8- آخرین نکته آنست که بهائیان معتقدند تعصب موجب دوری پیروان ادیان از هم می شود. تعصب است که القاعده ، اروپائیان و آمریکائیان را کافر می داند و آنها را ترور می کند ، تعصب است که موجب کشتار مردم بیگناه غزه شده است و تعصب است که نمی گذارد بهائیان از حق تحصیل در ایران برخوردار باشند.جناب دکتر بهرامی همانطور که بیش از این هم گفته شد پیروان ادیان می توانند در کنار هم زندگی مسالمت آمیزی را داشته باشند در صورتیکه به اساس آئین خود روی آورند و آن چیزی نیست جز عشق و محبت به همنوع ، اما تعصب ایشان را کور کرده و هر دینی خود را بهترین می داند که همین امر موجب این همه جنگ و خونریزی بین ایشان شده است. پس باید بین تعصب کورکورانه و پیروی عاشقانه از دین تفاوت قائل شد وت پیام دیانت بهایی چنین است ، حضرت بهاءالله در کتاب اقدس می فرمایند: عاشروا مع الادیان بالروح و الریحان. "


در این قسمت شما ادیان مختلف و همچنین آیین بهایی را آیین عشق و محبت به هم نوع معرفی نموده اید. دوست گرامی، جناب آقای دوستی، به نظر می رسد این ادّعا با واقعیت های موجود در در کتب آیین مغایر می باشد. اگر چه چنین جملاتی در کتب رهبران شما وجود دارد، ولی با بررسی بیشتر می بینیم که فرمایشاتی کاملا مخالف آن نیز هست. این بحث در تاپیک "غیر بهائی از دیدگاه بهائی" مطرح شده است. گزیده ای از آن را در اینجا می آورم تا ببینیم که آیا بهاییان اگر بخواهند طبق فرموده ی رهبر و به اصطلاح خودشان پیامبرشان عمل نمایند چگونه باید رفتار نمایند. (به تناقض میان تعلیم وحدت عالم انسانی در بهاییت با حکم نهی از سلام و کلام و مراوده با مطرودین قبلا اشاره شد.)

نوشته اید:


نقل:
"در خاتمه باید به جناب دکتر احمدی پژوهشگر و محقق گرامی ادیان عرض شود که آئین بهائیت با وهابیت تفاوت عمده دارد و بکار بردن لفظ طرفداران وهابیت برای پیروان آئین بهایی چیزی بیش از اشتباه محسوب می شود."


فکر کنم کسی که اندک اطلاعاتی در مورد ادیان داشته باشد، بداند که " آئین بهائیت با وهابیت تفاوت عمده دارد" و چنین اشتباهی یک غلط تایپی بوده باشد. البته قصد نداریم اگر اشتباهی رخ داده باشد آن را نادیده بنگاریم.

در هر صورت امید است جوابی که در پاسخ نامه ی شما نوشتم به دست شما برسد و جناب عالی درسایت بهایی پژوهی نظرات متین خود را درج نمایید.

با تشکر
+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1391ساعت 10:45  توسط untibaha  |